کتابخانه ی بی نوا 📚
چند وقتی هست که به کتابخانه ی برهوتم مثل طلبکارها نگاه می کنم.
دلیلش،
کتابخانه هایی است که رفقا به اشتراک می گذارند.
کتابخانه هایی لب به لب پر و در مجاورت دید عموم.
کتابخانه ام در جواب نگاه هایم مثل یک زنِ ده سال سفر نرفته، دست به کمر ایستاده است. دست می مالد به پیش بند چرکش و زیر لب غرولند می کند.
به رُخم می کشد که با طاقچه، فیدیبو و نوار خوب دل می دهی و قلوه می گیری!
گاهی صدایش را بالا می برد که به جای چپ چپ نگاه کردنِ من،
خجالت را کنار بگذار و به همسر بگو کتاب می خواهم به تعداد فراوان، تا من هم به غنایی برسم.
قبل ترها قانع بودم به کتابخانه ی کوچکم با طبقه های فلزی قدیمی توی زیرزمین.
قانع بودم به خرید چند ماه یکبارِ کتاب. آنقدر نمی خریدم که وقتی می خریدمش برایش پا گشا می گرفتم. شب خوابم نمی برد. بویش می کردم و توی دلم می گفتم، آخ جان بوی کاغذ نوِ واقعی.
چه شادی ساده ای داشتم.
اصلا چرا این شادی های ریز را از خودم دریغ کنم؟
همان بهتر که کتابخانه ی حسرت برانگیز ندارم!
غیر از این بود که هر که نگاهش می کرد به این فکر می کرد: این همه کتاب را برای چه می خواهد این زنِ خانه دار!
یا تعداد کتاب ها را با شعورم میزان می زد و در آخر من را بازنده می دید!
یا، فکر می کرد اگر خیلی زن بودم، به جای کتاب خریدن پرده ی قدیمی پذیرایی را عوض می کردم!
اصلا قضیه چشم و نظر از همه مهم تر است.
مگر نگفته اند، نیمی از خفتگان قبرستان از چشم و نظرند و نیمی دیگر از اشتباه پزشکی!
آخرش هم هر که کتابخانه ی تیتیش مامانی ام را می دید، توی صورتم یا پشتم حرف می بافت که همه اش پُز افاده اس!
خب کسی که کتاب زیاد می خواند، چطور به دیگران بفهماند که کتاب خوان قهاری ست؟
که خیلی سرش توی کتابهاست وهر روز بیشتر از دیروز بارش است.
مثل زنی که شوهرش طلا فروشی دارد. با جرینگ جرینگ النگوهایش راه را برایش باز می کنند تا برود بنشیند صدر مجلس.
حالا که حرف جرینگ جرینگ النگو آمد، اصلا باید با این مسئله مقابله کرد. بهترین کار این است عکسی از کتابخانه ی مسکینم بگذارم توی پروفایل.
همگان ببینند و بدانند که ساده زیستم. چشم و نظر که نمی زنند به کنار کلی برای رونق کتابخانه ام با چشم اشکبار به آسمان می نگرند.
یک کتابخانه دارد کار دستم می دهد!
آروم بگیر!☘
با راننده اسنپ تماس گرفت. با لرزش صدا گفت: لطفاً سریعتر بچهام حالش بده!
مامان خیره نگاهمان می کرد و بلند اسم چهارده معصوم را یک به یک صدا می زد.
راننده اسنپ تماس را قطع کرد. آقا جان داشت کمربند شلوارش را می بست. هر چه دم دست بود کشیدم تنم. با دو لا لباس و نوزاد در بغل دنبال زهرا دویدم. شکرش باقی بود که بخیه ها اجازه نمی داد بچه را هم با خودش ببرد و الا بهشان نمی رسیدم.
زهرا توی کوچه گوشی را نگاه کرد و با دست کوبید توی سرش. با گریه گفت: لعنتی! لغو کرد.
نگاهش رفت سمت مردی که داشت روی پرایدش چادر میکشید. رفت سمتش: آقا تورو خدا ما رو برسونید بیمارستان، بچه ام حالش بده!
مرد کمی مکث کرد، بعد رو به دری باز که نورش می تابید توی کوچه، رفت. بعد از رد و بدل حرفهایی که ما را نشان کسی می داد، چادر را از روی ماشین پس کشید. بدون تعارف پریدیم توی پراید. تازه فهمیدم کفش های مامان را پوشیدم. سایز چهل توی پایم لق می زد.
آقاجان هم نفس زنان نشست صندلی جلو.
مرد پایش را روی گاز فشار می داد. ماشین طوری شتاب می گرفت که پیش خودم می گفتم، خدایا کارمان به تخت آمبولانس نکشد!
زهرا تلفن به دست نگاهم کرد: مرتضی خودت رو برسون بیمارستانِ خرمی، بُرنا حالش بده!
با عجز و گریه حال بچه را می پرسید. می ترسید به بچه دست بزند یا نگاهش کند. می گفتم خوب است ولی خودم هم مطمئن نبودم!
صورتش یخ بود. پتو را کشیدم روی صورتش و سرم را بردم دم بینی کوچکش. هوای کوچک گرمی به صورتم خورد.
قرار بود شب اول ختنه پیش زهرا باشیم. نوزاد پانزده روزه ی زهرا خیلی بی قرار بود. یک نفس گریه می کرد. دفعه ی آخر آنقدر گریه کرد تا کبود شد. بعد مثل آدمی بزرگسال غش کرد و از حال رفت.
زهرا آنقدر داد وبیداد کرد و خودش را زد که نفهمیدیم چه باید بکنیم. توی ماشین تازه یادم افتاد، کف پای بچه حساس است. چند ضربه با انگشت به کف پایش زدم. پایش را جمع کرد. دستم آمد که عمیق خوابیده. پدر صلواتی!
ترجیح دادم زهرا همچنان گریه کند و راننده به سرعت نور مسیر را طی کند.
آقاجان حتی عقب هم برنگشت. شاید آقاجان می دانست که نباید زهرا را خیلی جدی گرفت.
زهرا هر بار اشکبار نگاهم کرد، نگران گفت، چیزیش نیست؟
می ترسیدم راننده با تمسخر نگاه مان کند. بنده ی خدا را از شام، استراحت و یا حتی مهمانی محروم کرده بودیم. حالا خودم را به گفتن این حرف مجاز نمی دانستم.اینکه بگویم بچه حالش خوب است، ببخشید می شود وسط اتوبان ماشین را سر وته کنید!
یاد جوکی افتادم که مادری فرزندش را بیمارستان می برد. بعد کلی آزمایش رو به بچه می کرد و می گفت: وای به حالت بعد از این همه هزینه، چیزیت نباشه!
این بازی را تا بیمارستان باید ادامه می دادم.
مامان ها روزتون مبارک.💚
دخترهایی که برای مادر و پدرتون مادرید
برای خواهر و برادرتون مادرید
روزتون مبارک💚
جهت ریا🌱
چالش سی روزه را شرکت کردم. قسم خوردم که سی روز روایت بنویسم.
یک روز مهمان بودم، یک روز مهمان داشتم. یک روز میگرنم عود کرده بود و جنازه ای بیش نبودم.
یک روزهایِ زیادی برای ننوشتن داشتم اما قسم نمی گذاشت قسر در بروم.
دستانم را روی سطح گوشی روی صفحه ی سفید کاغذ می چرخاندم تا یک روایت متولد شود. در دقایقی محدود و پراکنده می نوشتم.
مدیون مامان هستم که راحت حرفهایش را می زد. اگر هر روز گذشته اش را نمی ریخت توی ظرف دلم، اینقدر پر نبودم که دلم بخواهد خالی شوم.
بزرگ ترین دست آورد چالش این بود که تکلیفم با دو راهی روبه رویم حل شد.
روایت یا داستان!
اینجا همان ایستگاهی بود که به من فهماند این دو از هم جدا نیستند.
روایت نویس خوب، می تواند داستان نویس خوبی بشود.
حرفهای خانم جهان احمدی توی یکی از کارگاههای چالش، چشمم را باز کرد.
روزانه نویسی قلم را رشد می دهد.
اینکه تا وقتی خودم را روایت نکردم و احساساتم را نشناختم، چطور می توانم دیگری را روایت کنم!
بعد از گذشت روزها، یادم می رود وسط چه اتفاقاتی بودم. اصلا آن موقعه که بچه ی خواهرم از حال رفت، ترسیده بودم یا مثل یک زن همه چیز دان خودم را سپردم به زهرا تا بعدا گله ای از من نکند؟
چیزی محو از خاطرات، در یادم مانده. گره روی گره. چیزهایی که برایم حل نشده و گاهی یادآوری اش باعث رنجشم است.
شاید اینکه یک باره می ترسم تا وارد جمعی شوم از خاطراتم سرچشمه می گیرد!
حتما افکارم نیاز به بازبینی دارد. نیاز به گره گشایی. چرا رضا را پیش دبستانی نزدیک خانه ثبت نام کردم؟ هزینه مسئله ام بود یا نزدیکی پیش ترغیبم کرد!
خانم جهان احمدی حرف دلنشینی زد، گفت خدا به قلم قسم یاد کرده، بنویسید، با خودکار روی کاغذ سفید بنویسید.
باید خودم را روایت کنم. تا حل شوم.
همان زاویه ی تاریک وجودم، همان جا که مبهم است، دید جدید می سازد. عقل را رشد می دهد. ذهنم را بجورم و حل مسئله کنم.
توی چالش سی روز خودم را نوشتم. ترس را کنار گذاشتم. چند قطره، خود افشایی اضافه کردم. فقط چند قطره با قطره چکان. دوزش دستم بود.
گاهی فکر می کنم آدمی مثل جلال در 《سنگی بر گوری》 با خودش چه کرده!
چیزی شبیه خودکشی شخصیتی! خوب شد که چاپ کتاب بعد مرگش بود.
برای خودم مرز می کشم. اما حتی مرز من هم برای هم مسلک هایم قابل درک نیست.
کتاب جلال پر از چالش های یک انسان بود. چیزی که هیچ وقت نمی شد دید. نمی شد درک کرد. احساسات صادقانه ای که وحشتناک بودند. شجاعتی دیوانه وار. اعتراف نامه یا هرچیزی که کلمات یاری نمی کنند، تعریفش کنم.
من هم قضاوتش کردم. آدمهایی مشابه زندگی جلال جلوی چشمم صف بستند. یاد حرفهای خودم افتادم وقتی با آن ها روبه رو می شدم. آدمهایی که از نعمت فرزند محروم بودند.
خانم جهان احمدی گفت، خودتان را بدون هیچ سانسوری در روز نوشت روایت کنید، نگاه کنید چه حسی داشتید در همان تنش های ریز روزانه دقیق شوید.
گفت، چندین دفتر نوشته و یک روز همه را سپرده توی دهان آتش.
سفارش می کرد هر روز حتی به چند خط خودتان را و احساس حقیقی تان را بنویسید.
فکر می کنم بعضی صفحات را در دم مچاله می کنم.
به قول یکی از هم چالشی ها، محاسبه ی نفس.
حتما لیاقتش چیزی جز دوزخ دنیایی نیست!
وقتی توی کلاس استاد قیصری، داستانی مبهم نوشته شده بود، آقای قیصری توی نقد گفتند، ریا و کتمان نمی گذارد داستان هامان حرف درستی بزنند.
کتمان و ریا!
توی داستان می شود خیلی از حرف ها را زد. اما چرا باز همان جا هم با کتمان و ریا داستانی بی مخاطب می نویسیم.
حتما همین است که داستان چیزی از ماست و نمی خواهیم کسی قضاوت مان کند.
به امید روزی که روایت نویس خوبی بشوم و جهت ریا داستانی بنویسم!
بیقرار مردن🌱
ننه مرده بود.
اما! ما که باورمان نمیشد.
منتظر بودیم از جایش بلند شود و مثل وقت های بی قراریش، با التماس بگوید، من چرا نمیمیرم!
بار اولش نبود که میمرد. هر چند وقت یک بار رو به قبله دراز می کشید. مثل فیلم 《مادر》علی حاتمی، خودش را به مردن می زد اما تقدیر خارج از کنترلش بود.
آخرین بار نفسش قطع شده بود. گذاشته بودندش روی برانکارد و هلش داده بودند توی آمبولانس. انگار کسی افتاده بود رویش. این را پسر عمو میگفت و میخندید. شاید هم با شُک، روح معلق در هوا را کشیده بودند توی کالبدش.
مرگِ ننه شده بود مایه ی شوخی و خنده ی ما. با بچه های عمو به این مردنهای گاه و بیگاه می خندیدیم.
برای مردن بی قرار بود. مثل زنی بود که از وقت زایمانش گذشته و از درد خبری نیست! کارهای شخصی اش، عمومی شده بود. پسرها کارهایش را می کردند تا عروس ها کم منت بگذارند.
آقاجان هر روز غروب بعد از کار، یک چایی خورده و نخورده می پرید روی ترک موتور و می رفت پیش ننه.
ننه، زن عمو را زیادی قبول داشت. از همان روزی که مامان عروسش شده بود این نابرابری آزارش می داد. همین مایه ی دلخوری مامان شده بود. زن عمو هر وقت ما را می دید از زحمت های وقت و بی وقت ننه گلایه می کرد.
غذا به معدهاش نمیساخت. گاهی رو به فضای خالی، با آدم خیالی حرف می زد. بهانه گیر شده بود. با بچه ها دعوا می گرفت. خانه ی عمو زندگی می کرد و می گفت می خواهم اینجا بمیرم. شاید دلخوری مامان را می دانست که با تمام اصرارهای زن عمو محکم می گفت، بگذارید اینجا بمیرم.
خبر مردن ننه را پسر عمو داده بود. تازه از مدرسه برگشته بودم.
قرار بود همه خانه عمو جمع شویم. ما بچه ها و حتی مامان دور از چشم آقاجان گاهی مزه می انداختیم و زیر زیرکی می خندیدیم.
به خانه ی عمو که رسیدیم، بچه های عمو هم چشم و ابرو می آمدند.
جلوی آقاجان و عمو، زبان به کام می گرفتیم. اما هر وقت خلوت می کردیم به این فکر می کردیم، ننه این بار چطور زنده می شود!
همه را خبر کرده بودند. قرار شد ملک بخوانیم و نخ گره بزنیم برای توی قبر. دوست نداشتم بخوانم. با خودم می گفتم، ننه برمی گردد.
ننه زیر یک ملحفه ی سفید خوابیده بود. خوابِ خواب. قامت کوتاهش و هیکل پهنش از زیر ملحفه هم مشخص بود.
مثل سری پیش آمبولانس آمد و جنازه را برد. چند ساعت از رفتنش گذشت. نگرانش شده بودیم. جنازه رفته بود سردخانه. ننه خیلی سرمایی بود. با دختر عمو می گفتیم، اگر زنده شود حتما از سرماخوردگی می میرد! و دست روی دهان زیر زیرکی می خندیدیم.
چند لا روسری می بست رویِ موهایِ حنانه زده ی فرق باز کرده. یک ژاکت بافت ضخیم همیشه تنش بود. این آخری ها پتو همشده بود مثل لباس، وصلِ تنش.
جمع شدیم قبرستان. همه آمده بودند حتی عمه هایم که همیشه بهانه داشتند برای نیامدن. شوهر عمه قرار بود برود توی قبر و جنازه را بگیرد. صورت کشیده ی پر چروک و دماغ بزرگی داشت. دماغش مثل منقار کلاغ بود.دختر عمو به دماغش اشاره کرد: الان به دیوار قبر کشیده میشه!
تا حالا دماغش اینقدر به چشمم بزرگ نیامده بود. خودمان را پنهان کردیم توی چادر مشکی و تنه مان لرزید و بهم خوردیم.
جنازه را توی قبر گذاشتند. دختر عمو گفت: خیلی چال ه. ننه را باید روی دست بگیرن تا از چال درش بیارن!》
خاک روی خاک ریختند توی قبر. قبر پر از خاک شد و ننه ماند زیر تلی از خاک .
چشم دوخته بودیم به قبر سر بسته ی بی روزنه.
خاطراتم از روزهای خوش ننه جلوی چشمم ردیف می شدند. نوازش ها، قصه ها، نُقل ها و خرده پولهایی که پنهان از چشم زن عمو، کف دستم می گذاشت. شبهاییکه می رفتم توی بغلش تا با هم بخوابیم و ذکر ترکی هر شبش: می خوابم خدایا ، بیدار می شم ان شاءالله، بیدار نشدم اشهد ان لا اله الا الله...
چیزی توی گلویم فشرده می شد و تنم می لرزید.صورتم از رد شوری نمک می سوخت!
شده ام اشرف خانم مربای گل.
با این فرق که به مسئله شرعی اش کاری ندارم.
ختم سوره ی واقعه برداشتم برای هزار و یک حاجت.
هر روز هم یک حاجت به لیست حوائجم اضافه می کنم.
دخترم رو می زند: مامان دعای منو بزار اول دعاهات》
رضا کوچولو بعد از ده رکعت نماز با ذکر صلوات می آید در گوشم پچ پچ می کند: به خدا بگو آ!
حاجت رضا را می گذارم آن وسط ها.
اگر درگاه خدا نبود که اینقدر پر رو نمی شدم که به خاطر یک واقعه خواندن، پشت هم بگویم : آ خدا این یکی هم هست!
حیا می کردم، خجالت می کشیدم. حرفم را قورت می دادم اما خدا، خداست.
امروز هم، زرنگ بازی در آوردم چون می دانم از این کارها خوشش می آید. رفیق محفل قرآنی ام روی تخت بیمارستان است. لیستم را تکاندم و دعا برای رفیق مجازی ام را گذاشتم بالای لیست.
دلم از کلام امام کاظم" علیه السلام" قرص است:
مَنْ دَعَا لِإِخْوَانِهِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ وَ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اَلْمُسْلِمَاتِ وَكَّلَ اَللَّهُ بِهِ عَنْ كُلِّ مُؤْمِنٍ مَلَكاً يَدْعُو لَهُ.
هر كه بر برادران و خواهران مومن و مسلمان خويش دعا كند خداوند به تعداد هر مومني فرشته اي را گمارد كه بر دعاكننده دعا كند.》
#اللَّهُمَّ_اشْفِ_کُلَّ_مَرِیضٍ
آرزوی حاج قاسم🌱
پراکنده زمزمه ها را می شنیدم:
چند ستون پیاده رفتید،
تا ستون ۵۰۰ رو ماشین سوار شدیم به خاطر بچه ها،
کربلا دخترم گرما زده شد، موکب تهرانی ها حوالی ستون ۱۰۰۰ خیلی خوب بود، حمام و همه ی امکانات ش عالی بود،
قبل از اربعین سامرا خلوت تره، قورمه سبزی حرم عجب میچسبه،
هر ساعتی بری غذا دارند!》
رضا را توی بغل گرفته بودم. تکیه زده بودم به مامان که خوابیده بود. دخترها، پایینِ پای مامان مچاله خواب شان برده بود.
گُله به گله ی صحن امام هادی 《علیه السلام》 پر بود از زن و بچه. همه به صورت خط های منحنی و شکسته دراز کشیده بودند روی فرش ها. چند نفری انگشت شمار لای جمعیت نشسته بودند.
دو متری ام، زنی افغان برای رفقایش یا خویشانش از فلاکس، توی استکان بلوری چای می ریخت. پتو های قهوه ای حرم یکی در میان صفحه ی دیدم را شطرنجی نامنظم کرده بودند.
بعد از دوازده سال داشتم خستگیِ مشایه را توی صحن امام، زیر چلچراغ های حرم، از تن بیرون می کردم.
از سال ۹۱ زیارت سامرا عقده بود توی دلم. تا کاظمین آمده بودیم و بعد گفته بودند، سامرا امنیت ندارد. سربازی با اسلحه تا کاظمین همراهی مان کرده بود . توی مسیر هم، سربازی درشت هیکل با سگی به بند کشیده ماشین مان را بو کشیده بود تا چیزی مخل امنیت همراه مان نباشد.
آرزویم را تماشا می کردم. آرزویی که فقط آرزوی من نبود. جایی خوانده بودم که این همه زائرِ سامرا، آرزوی حاج قاسم بودند.
از خواب رضا که مطمئن شدم گذاشتمش توی بغل مامان. با انگشت شصتِ پا، موانع انسانی را یکی بعد از دیگری فتح کردم. توی حیاط به حجره های بدون گچ بری ساده نگاه کردم. زن ها نشسته بودند به دعا و نماز. چرخ زدم سمت راستم که در ورودی ضریح بود. بعد از دور زدن و لمس شبکه های ضریح در فاصله ی دو متری نشستم.
با جمعیت فشرده و متراکم در هر جای حرم، ضریح خلوت بود. زیر قبه را تماشا کردم. همان گنبدی که روزگاری تصویر ریخته اش بدون خواندن روضه از آدم اشک می گرفت. حرفهای تلنبار شده توی قلبم را یک به یک گفتم. نام همه التماسِ دعا گفته ها را صدا زدم.
بخشی از ذهنم نگران بچه ها بود. مامان تازه از گرمازده گی در آمده بود و هنوز ضعف داشت. باید برمی گشتم. تا نماز صبح یک ساعتی فرصت بود. بالای سر مامان خودم را جا کردم. کنار زنی که خوابش برده بود و بچه ی چند ماهه زیر روسری شیر می خورد .
چشمم گرم شده بود که صدای جیغ و دویدن جمعیتی، طوری که زمین می لرزید، بیدارم کرد. گروهی از زن ها به شکلی که انگار از چیزی فرار می کردند به سمت جمعیت خوابیده می دویدند.
زن های خواب آلود از دیدن جمعیت هراسان برخاستند و نیم خیز شروع به دویدن کردند. انگار توی صور دمیده بودند. مرده و زنده می دویدند. همه به سمت درب خروجی که نزدیک مان بود.
استکان هایِ زن افغان شوت می شدند و صداشان لای جیغ زن ها خفه می شد. رضا را محکم به بغل چسباندم. از ترسِ چیزی که نمی فهمیدم چیست، دویدم سمت دیوار. جمعیت پراکنده می شد به هر طرف و بیشتر هجوم می بردند به طرف درب.
مامان و دخترها مانده بودند وسط جمعیت. توی سرم زدم که چرا دست شان را نگرفته ام. شده بودم مصداق دیگری از قیامت!
فکر مردها را می کردم که دم ورودی حرم از ما سوا شدند!
قلبم می کوبید و بدنم می لرزید. با داد و اشاره ی دست، بچه ها را صدا می زدم. جرات جلو رفتن نداشتم. مامان گیج شده بود و به سمت جمعیت می رفت.
زن ها تنه می زدند به هم تا زودتر برسند به درب. دخترها مامان را کشیدند به نقطه امن کنار ستونی.
حتی چلچراغ ها به چشمم هراسان و لرزان می آمدند. خادم ها به سمت علت می دویدند.
ذهنم از چشم هام سریعتر تصویر می ساخت. تصور می کردم الان است سربازهای داعش با ریش های بلند حنایی، تفنگ به دست پشت سر زن های دونده ظاهر شوند و بعد رو به جمعیت تیراندازی کنند. زن های گریزان رفتند توی حیاط و بقیه که زیر لگد جمعیت مانده بودند، کمر صاف می کردند. زنی پایش را گرفته بود. زنی دیگر از حال رفته بود و چند نفر بالای سرش بودند. یکی از خادم ها با صدای بلند زن ها را به آرامش دعوت می کرد. چند نفری گریه می کردند. زن افغان، شیشه شکسته ها را از روی زمین جمع می کرد و توی سبدش می ریخت.
بچه به بغل توی حیاط را دید زدم. از زنی پرسیدم: چی شده؟ کی حمله کرده؟
زن نگاهم کرد و گفت: هنوز معلوم نیست چی بوده، یکی میگه انگار از جونوری چیزی ترسیدن و بقیه هم فک کردن داعش حمله کرده!