eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
بیقرار مردن🌱 ننه مرده بود. اما! ما که باورمان نمی‌شد. منتظر بودیم از جایش بلند شود و مثل وقت های بی قراریش، با التماس بگوید، من چرا نمی‌میرم! بار اولش نبود که می‌مرد. هر چند وقت یک بار رو به قبله دراز می کشید. مثل فیلم 《مادر》علی حاتمی، خودش را به مردن می زد اما تقدیر خارج از کنترلش بود. آخرین بار نفسش قطع شده بود. گذاشته بودندش روی برانکارد و هلش داده بودند توی آمبولانس. انگار کسی افتاده بود رویش. این را پسر عمو می‌گفت و می‌خندید. شاید هم با شُک، روح معلق در هوا را کشیده بودند توی کالبدش. مرگِ ننه شده بود مایه ی شوخی و خنده ی ما. با بچه های عمو به این مردن‌های گاه و بیگاه می خندیدیم. برای مردن بی قرار بود. مثل زنی بود که از وقت زایمانش گذشته و از درد خبری نیست! کارهای شخصی اش، عمومی شده بود. پسرها کارهایش را می کردند تا عروس ها کم منت بگذارند. آقاجان هر روز غروب بعد از کار، یک چایی خورده و نخورده می پرید روی ترک موتور و می رفت پیش ننه. ننه، زن عمو را زیادی قبول داشت. از همان روزی که مامان عروسش شده بود این نابرابری آزارش می داد. همین مایه ی دلخوری مامان شده بود. زن عمو هر وقت ما را می دید از زحمت های وقت و بی وقت ننه گلایه می کرد. غذا به معده‌اش نمی‌ساخت. گاهی رو به فضای خالی، با آدم خیالی حرف می زد. بهانه گیر شده بود. با بچه ها دعوا می گرفت. خانه ی عمو زندگی می کرد و می گفت می خواهم اینجا بمیرم. شاید دلخوری مامان را می دانست که با تمام اصرارهای زن عمو محکم می گفت، بگذارید اینجا بمیرم. خبر مردن ننه را پسر عمو داده بود. تازه از مدرسه برگشته بودم. قرار بود همه خانه عمو جمع شویم. ما بچه ها و حتی مامان دور از چشم آقاجان گاهی مزه می انداختیم و زیر زیرکی می خندیدیم. به خانه ی عمو که رسیدیم، بچه های عمو هم چشم و ابرو می آمدند. جلوی آقاجان و عمو، زبان به کام می گرفتیم. اما هر وقت خلوت می کردیم به این فکر می کردیم، ننه این بار چطور زنده می شود! همه را خبر کرده بودند. قرار شد ملک بخوانیم و نخ گره بزنیم برای توی قبر. دوست نداشتم بخوانم. با خودم می گفتم، ننه برمی گردد. ننه زیر یک ملحفه ی سفید خوابیده بود. خوابِ خواب. قامت کوتاهش و هیکل پهنش از زیر ملحفه هم مشخص بود. مثل سری پیش آمبولانس آمد و جنازه را برد. چند ساعت از رفتنش گذشت. نگرانش شده بودیم. جنازه رفته بود سردخانه. ننه خیلی سرمایی بود. با دختر عمو می گفتیم، اگر زنده شود حتما از سرماخوردگی می میرد! و دست روی دهان زیر زیرکی می خندیدیم. چند لا روسری می بست رویِ موهایِ حنانه زده ی فرق باز کرده.‌ یک ژاکت بافت ضخیم همیشه تنش بود. این آخری ها پتو هم‌شده بود مثل لباس، وصلِ تنش. جمع شدیم قبرستان. همه آمده بودند حتی عمه هایم که همیشه بهانه داشتند برای نیامدن. شوهر عمه قرار بود برود توی قبر و جنازه را بگیرد. صورت کشیده ی پر چروک و دماغ بزرگی داشت. دماغش مثل منقار کلاغ بود.دختر عمو به دماغش اشاره کرد: الان به دیوار قبر کشیده میشه! تا حالا دماغش اینقدر به چشمم بزرگ نیامده بود. خودمان را پنهان کردیم توی چادر مشکی و تنه مان لرزید و بهم خوردیم. جنازه را توی قبر گذاشتند. دختر عمو گفت: خیلی چال ه. ننه را باید روی دست بگیرن تا از چال درش بیارن!》 خاک روی خاک ریختند توی قبر. قبر پر از خاک شد و ننه ماند زیر تلی از خاک . چشم دوخته بودیم به قبر سر بسته ی بی روزنه. خاطراتم از روزهای خوش ننه جلوی چشمم ردیف می شدند. نوازش ها، قصه ها، نُقل ها و خرده پولهایی که پنهان از چشم زن عمو، کف دستم می گذاشت. شبهایی‌که می رفتم توی بغلش تا با هم بخوابیم‌ و ذکر ترکی هر شبش: می خوابم خدایا ، بیدار می شم ان شاءالله، بیدار نشدم اشهد ان لا اله الا الله... چیزی توی گلویم فشرده می شد و تنم می لرزید.صورتم از رد شوری نمک می سوخت!
هدایت شده از [ هُرنو ]
نویسنده‌ها داستان نمی‌نویسند که کتاب چاپ کنند. داستان می‌نویسند که با زندگی راحت‌تر کنار بیایند. و همین، نوشتن را دشوارتر می‌کند. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
شده ام اشرف خانم مربای گل. با این فرق که به مسئله شرعی اش کاری ندارم. ختم سوره ی واقعه برداشتم برای هزار و یک حاجت. هر روز هم یک حاجت به لیست حوائجم اضافه می کنم. دخترم رو می زند: مامان دعای منو بزار اول دعاهات》 رضا کوچولو بعد از ده رکعت نماز با ذکر صلوات می آید در گوشم پچ پچ می کند: به خدا بگو آ! حاجت رضا را می گذارم آن وسط ها. اگر درگاه خدا نبود که اینقدر پر رو نمی شدم که به خاطر یک واقعه خواندن، پشت هم بگویم : آ خدا این یکی هم هست! حیا می کردم، خجالت می کشیدم. حرفم را قورت می دادم اما خدا، خداست. امروز هم، زرنگ بازی در آوردم چون می دانم از این کارها خوشش می آید. رفیق محفل قرآنی ام روی تخت بیمارستان است. لیستم را تکاندم و دعا برای رفیق مجازی ام را گذاشتم بالای لیست. دلم از کلام امام کاظم" علیه السلام" قرص است: مَنْ دَعَا لِإِخْوَانِهِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ وَ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اَلْمُسْلِمَاتِ وَكَّلَ اَللَّهُ بِهِ عَنْ كُلِّ مُؤْمِنٍ مَلَكاً يَدْعُو لَهُ. هر كه بر برادران و خواهران مومن و مسلمان خويش دعا كند خداوند به تعداد هر مومني فرشته اي را گمارد كه بر دعاكننده دعا كند.》
آرزوی حاج قاسم🌱 پراکنده زمزمه ها را می شنیدم: چند ستون پیاده رفتید، تا ستون ۵۰۰ رو ماشین سوار شدیم به خاطر بچه ها، کربلا دخترم گرما زده شد، موکب تهرانی ها حوالی ستون ۱۰۰۰ خیلی خوب بود، حمام و همه ی امکانات ش عالی بود، قبل از اربعین سامرا خلوت تره، قورمه سبزی حرم عجب میچسبه، هر ساعتی بری غذا دارند!》 رضا را توی بغل گرفته بودم. تکیه زده بودم به مامان که خوابیده بود. دخترها، پایینِ پای مامان مچاله خواب شان برده بود. گُله به گله ی صحن امام هادی 《علیه السلام》 پر بود از زن و بچه. همه به صورت خط های منحنی و شکسته دراز کشیده بودند روی فرش ها. چند نفری انگشت شمار لای جمعیت نشسته بودند. دو متری ام، زنی افغان برای رفقایش یا خویشانش از فلاکس، توی استکان بلوری چای می ریخت. پتو های قهوه ای حرم یکی در میان صفحه ی دیدم را شطرنجی نامنظم کرده بودند. بعد از دوازده سال داشتم خستگیِ مشایه را توی صحن امام، زیر چلچراغ های حرم، از تن بیرون می کردم. از سال ۹۱ زیارت سامرا عقده بود توی دلم. تا کاظمین آمده بودیم و بعد گفته بودند، سامرا امنیت ندارد. سربازی با اسلحه تا کاظمین همراهی مان کرده بود . توی مسیر هم، سربازی درشت هیکل با سگی به بند کشیده ماشین مان را بو کشیده بود تا چیزی مخل امنیت همراه مان نباشد. آرزویم را تماشا می کردم. آرزویی که فقط آرزوی من نبود. جایی خوانده بودم که این همه زائرِ سامرا، آرزوی حاج قاسم بودند. از خواب رضا که مطمئن شدم گذاشتمش توی بغل مامان. با انگشت شصتِ پا، موانع انسانی را یکی بعد از دیگری فتح کردم. توی حیاط به حجره های بدون گچ بری ساده نگاه کردم. زن ها نشسته بودند به دعا و نماز. چرخ زدم سمت راستم که در ورودی ضریح بود. بعد از دور زدن و لمس شبکه های ضریح در فاصله ی دو متری نشستم. با جمعیت فشرده و متراکم در هر جای حرم، ضریح خلوت بود. زیر قبه را تماشا کردم. همان گنبدی که روزگاری تصویر ریخته اش بدون خواندن روضه از آدم اشک می گرفت. حرفهای تلنبار شده توی قلبم را یک به یک گفتم. نام همه التماسِ دعا گفته ها را صدا زدم. بخشی از ذهنم نگران بچه ها بود. مامان تازه از گرمازده گی در آمده بود و هنوز ضعف داشت. باید برمی گشتم. تا نماز صبح یک ساعتی فرصت بود. بالای سر مامان خودم را جا کردم. کنار زنی که خوابش برده بود و بچه ی چند ماهه زیر روسری شیر می خورد . چشمم گرم شده بود که صدای جیغ و دویدن جمعیتی، طوری که زمین می لرزید، بیدارم کرد. گروهی از زن ها به شکلی که انگار از چیزی فرار می کردند به سمت جمعیت خوابیده می دویدند. زن های خواب آلود از دیدن جمعیت هراسان برخاستند و نیم خیز شروع به دویدن کردند. انگار توی صور دمیده بودند. مرده و زنده می دویدند. همه به سمت درب خروجی که نزدیک مان بود. استکان هایِ زن افغان شوت می شدند و صداشان لای جیغ زن ها خفه می شد. رضا را محکم به بغل چسباندم. از ترسِ چیزی که نمی فهمیدم چیست، دویدم سمت دیوار. جمعیت پراکنده می شد به هر طرف و بیشتر هجوم می بردند به طرف درب. مامان و دخترها مانده بودند وسط جمعیت. توی سرم زدم که چرا دست شان را نگرفته ام. شده بودم مصداق دیگری از قیامت! فکر مردها را می کردم که دم ورودی حرم از ما سوا شدند! قلبم می کوبید و بدنم می لرزید. با داد و اشاره ی دست، بچه ها را صدا می زدم. جرات جلو رفتن نداشتم. مامان گیج شده بود و به سمت جمعیت می رفت. زن ها تنه می زدند به هم تا زودتر برسند به درب. دخترها مامان را کشیدند به نقطه امن کنار ستونی. حتی چلچراغ ها به چشمم هراسان و لرزان می آمدند. خادم ها به سمت علت می دویدند. ذهنم از چشم هام سریعتر تصویر می ساخت. تصور می کردم الان است سربازهای داعش با ریش های بلند حنایی، تفنگ به دست پشت سر زن های دونده ظاهر شوند و بعد رو به جمعیت تیراندازی کنند. زن های گریزان رفتند توی حیاط و بقیه که زیر لگد جمعیت مانده بودند، کمر صاف می کردند. زنی پایش را گرفته بود. زنی دیگر از حال رفته بود و چند نفر بالای سرش بودند. یکی از خادم ها با صدای بلند زن ها را به آرامش دعوت می کرد. چند نفری گریه می کردند. زن افغان، شیشه شکسته ها را از روی زمین جمع می کرد و توی سبدش می ریخت. بچه به بغل توی حیاط را دید زدم. از زنی پرسیدم: چی شده؟ کی حمله کرده؟ زن نگاهم کرد و گفت: هنوز معلوم نیست چی بوده، یکی میگه انگار از جونوری چیزی ترسیدن و بقیه هم فک کردن داعش حمله کرده!
مردم کمی آرام شده بودند. هرجا باب گفتگویی باز شده بود. زنی از تجربه ی قوم و خویشش می گفت. اینکه آمده بودند زیارت و حرم افتاده بوی توی محاصره. شنیده بودم که بارها حرم را محاصره کرده بودند ولی هیچ وقت حس آدم های توی محاصره را نچشیده بودم! خدا صدای عجزشان را شنیده بود و درهای حرم به دست حاج قاسم باز شده بود نه داعش. گروهی زن و بچه ی عراقی توی حیاط روی فرش ها نشسته بودند. به زن های ترسیده نگاه می کردند و حرف می زدند. به خنده و اشاره شان به زن های ایرانی حق دادم. آنها با پوست و گوشت و استخوان داعش را درک کرده بودند.
مادر همسرم هر سال روز زن این جمله را از ته قلب با نگاهی به درب ورودی هال و لبخندی روی لب می گوید: روز زن طلا می خوایم چه کار ؟ همین که مردِ آدم از در بیاد تو یه ماهمودیه اس!》 زن های متمول قدیم گردنبندی به گردن می انداختند به نام محمودیه. هر چقدر مال شان بیشتر می شده، زیادی مال شان را با محمودیه به رخ می کشیدند. این شکلی که آویز را تحویل طلا ساز می دادند تا یک دور حاشیه، روی دور آخر حاشیه ی قبلی اضافه کند. گاهی آنقدر دورها زیاد می شد که باید خیره می ماندی به صاحب محمودیه و دورهایش را می شمردی. مطمئنا این حرکت دور از ادب و نزاکت بوده و زن های یاشماق کشیده ی ترک این اجازه را به خودشان نمی دادند. ولی خوب زن ها در مورد طلا ریزبین و دقیقند. هر بار اضافه شدنش را می فهمیدند. ماشین نیست که نتوانند ابعادش را بسنجند و بکوبند و بکشند به ماشین بغلی، طلاست! اصلا هم گلایه نیست که هرسال دریغ از پارسال. حقیقتا شوخی اش هم دیگر زشت است با این قیمت سربه فلک کشیده ی طلا. می روم لای دسته ی قلیل قرآن که اهل تفکرند. راستش واقعا از در وارد شدن مرد خانه خیلی بالاتر از هزارتا محمودیه اس. همین که هر موقعه از دست بچه ها کفری می شوی با یک جمله میخکوبشان می کنی: بذار بابات بیاد! بعد وقتی می آید، با رفتن توی تیم بچه ها شگفت زده ات می کند . یا هر موقعه خسته ای بچه ها را می سپاری به پدر و می زنی بیرون. برمی گردی و از شوخی های مردانه و بازی های خشن یک جای سالم در تن بچه ها نمانده. تهش هم بچه های نمک نشناس می گویند: با بابا ها بیشتر خوش می گذره! روز محمودیه ها مبارک تان، مبارک مان، مبارک شان✨
این بار وقتی به رفقایم 《التماس دعا 》گفتم بعدش فکر کردم برای اولین بار جای درستی گفتمش. نه از روی ریا، نه تعارف! واقعا التماس بود. التماسی برای اینکه فراموشم نکنند، که کارم گیر است، که بغض دارد خفه ام می کند. به همه شان گفتم که عمه ی جوان و دوست داشتنی بچه ها روی تخت بیمارستان است؛ حتما حتما دعایش کنید. 《التماس دعا 》این کلمه ی تکراری و هرجایی اینجا برایم تازه شد !
《یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین》 از مادرم می پرسم، این درسته که ما ترک ها بچه هامون رو اول با حضرت عباس آشنا می کنیم و بعد برادرشون و پدرشون و بعد الی آخر؟ خیره میشه به گل های فرش : جانم سنه قربان عباس. پی نوشت:《 واتو البیوت من ابوابها》 تو آغازگر مسیر مایی جانم سنه قربان عباس.
گفتم، می رویم نماز جمعه. راننده از پشت عینک نگاهی به من و معصومه کرد: بیا بالا تا هر جا که اشک آور نزنن می برمت!》 پریدیم توی ماشین. دلم می لرزید. فکر کردم یعنی اوضاع اینقدر خراب است! دو روزی بود که سَرم گرم ذکرهای پشت سر هم برای سلامتی عمه فاطمه بود. وقت نکرده بودم اخبار را دنبال کنم. تصادف عمه، تمام فکرم را گرفته بود. جمجمه ی ترک خورده برایم حوصله نگذاشته بود و توان دیدن حتی اخبار را هم نداشتم. دردی روی دوشم بود ولی باز خبرهای پراکنده از شهر نمی گذاشت آرام بنشینم. راننده دست به فرمان، لبهایش می جنبید. با من حرف می زد و باز تند تند لب می جنباند. گفتم، حاجی شما چی دیدید، چی کار می کردند. سرش را تکان داد:خدا لعنتشون کنه همه چیز رو بهم زدن! ریختند توی خیابون ها با همه دعوا می گیرن. هر چی دستشون می رسه داغون می کنن. مامورا اشک آور زدن، پدرم دراومد فقط سوختم. آب زدم تو صورتم بدتر شد. گفتن فندک باید می گرفتی جلو چشت. چه می دونستم!》 دلم می لرزد. می پرسم کجا اغتشاش بود. دو منطقه ی قدیمی و شلوغ قم را نام می برد. فکر می کنم زده اند توی خال. قمی های اصیل آن جا زندگی می کنند. همین برای بد جلوه دادن شهر کافی ست. راننده دست می کشد روی موهای سفیدش: این گل دختر هم با خودت می بری. ان شاءالله خدا حافظش باشه .مواظبش باش . هر جا دیدی جمع شدن نری بحث کنی دست دخترتو بگیر و زود برو. دین و ایمون ندارن لامصبا از اسرائیل پول گرفتن حار شدن.》 به معصومه نگاه می کنم. ترس نمی بینم توی صورتش. نوجوان است و دنبال هیجان. راننده به چراغ راهنما نگاه می کند: ببین ببین! برق ها رفت! عمدی بردند آ. مواظب باش. خدا رحم کنه. مجبور شدم از لاشون رد شم. ساعتای شش صبح بود. از صبح ذکر برداشتم سَقَط بشن همشون. خیلی مواظب خودتون باشین. نری بگی ببینم چی میشه! خدا دوستون داشت تا اینجا راه باز بود》 معصومه صورتش را می آورد نزدیک گوشم: مامان فندک یادت نره!》 با خودم می گویم یعنی می آیند نماز جمعه تا با هم بجنگیم؟ دو گروه مقابل هم! توی میدان جلوی مصلا پیاده مان کرد. جمعیت بزرگی به سمت مصلا می رفتند. گاهی شعار می دادند. شعار 《الله اکبر》را خیلی دوست دارم. همیشه محکم ادا می شود و پشت بندش دل را محکم می کند. از کنار نیروهای انتظامی رد شدیم. با لباسهای سبز نظامی صف کشیده بودند توی خیابان. همان لباس های همیشگی. رفتیم لای جمعیت. با مرد و زن از جلویشان گذشتیم. خانمی رو به مرد میان سال نظامی گفت: خدا حفظتون کنه.》 چند خانم دیگر هم شروع کردند به تشکر و از کنارشان گذشتند. مردان سبز پوش با لبخند جواب مردم را می دادند. آرام ایستاده بودند. با تعریف های مرد راننده توقع داشتم لباس ها و سلاح های خاص داشته باشند. مردی بلند و رسا گفت: دمتون گرم》 هر کس با هر زبانی شاخه گلی حواله شان می کرد. از در ورودی مصلا داخل شدیم. معصومه نگاهم کرد. با چشمان درشت و اشاره ی دست گفت: مامان فندک فندک یادمون رفت!》 گفتم :بیا دختر، لازم نیست!》
بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ پدید آورنده‌ی آسمان‌ها و زمین است و چون چیزی را اراده كند همین كه بگوید: باش‌، می‌شود. بقرة -۱۱۷ مکرر می خوانمش . با امید می خوانمش. حالم را خوب می کند. می دانم اراده که بکند همه چیز طور دیگری می شود. کلام نافذ قرآن است. توی قلب فرو می رود. می دانم اراده که بکند حال بیمارم، حال کشورم، حال خودم دگر می شود. گیر که می کنم توی چراهای سَرم، مثل فرشته ها زمزمه می کنم: لا علم لنا الا ما علمتنا》بقره_۳۲ جواب خدا توی سرم موج می زند: انی اعلم ما لا تعلمون.》بقره_۳۰ قرار می گیرم. به خودم می گویم، رنجت را تحمل کن. با خودم می خوانم: و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم》بقره_۲۱۶ از همان زمان جنگ دوازده روزه با قرآن رفیق شدم. ته دلم که خالی می شد، صفحه ای باز می کردم. قرآن نور می ریخت توی قلبم: وَكَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنْشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا آخَرِينَ و چه بسیار از شهرهایی که [اهلش] ستمکار بودند، درهم شکستیم، و پس از آنان قومی دیگرپدید آوردیم. انبیاء_۱۱ می دانستم خانه ی ظلم نابود است. ندای قرآن توی دلم پژواک می شد. تصاویر شهر ویران تل‌آویو معنای آیه را برایم تعبیر می کرد. زندگی با آیه ها قندی بود که در روزهای سختِ جنگ کامم را شیرین می کرد. روشنم می کرد: وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ》 بقره_۱۵۵ صابر شدم و حفظش کردم. توی قلبم رشدش دادم. خدا مسیر را برایم آسان کرد. چون من خواستم و التماسش کردم. جمع قرآنی درست قرار گرفت توی مسیرم. حالا بیشتر آیه ها را می فهمم. توی هر کلمه فرو می روم و از معنی پربارش روحم تازه می شود. یک روز فکر کردم شاید قرآن توی دنیا، راحت در دسترس مان است. توی آخرت آن بالا بالاهاست. خودم را دیدم که راه را گم کرده ام. افتاده ام توی هزار توی آخرت. خطابم می کنند که توی دنیا نقشه توی دست بود نگاهش نکردی حالا گم بمان! ترس برم داشت. من توی این دنیا هم گم ام! چیزی توی دلم افتاد. محبتی، عشقی، نوری. از همه بالاتر نیازی برای آرام شدن قلبم از تلاطم روزگار. حالا که طعمش را چشیده ام التماسش می کنم که حنیف بمانم.