از صبح هِی یادم میافته که ۵۳ روز تا ۱۴۰۴ بیشتر نمونده و هر بار با تعجب بیشتری به تقویم نگاه میکنم. کی باورش میشه واقعاً؟
- دلدادھ مٺحول -
دلم برای این زاویه دید و قدم برداشتن به سمت حرم، به اندازه یك بند انگشت شده. یك مورچه. یك نقطه.
- دلدادھ مٺحول -
دلم برای این زاویه دید و قدم برداشتن به سمت حرم، به اندازه یك بند انگشت شده. یك مورچه. یك نقطه.
دلم میخواد زاویه دیدی که چشمام میبینه، حرم، شب و گنبد، شکلات تو جیبِ خادمها، نینیهایِ تو حیاط، چایِ چایخونه، مُهرههای کفشداری، پله برقی رواق دارالحجة، اشترودل و دونات رضوی باشه.
- دلدادھ مٺحول -
دلم میخواد زاویه دیدی که چشمام میبینه، حرم، شب و گنبد، شکلات تو جیبِ خادمها، نینیهایِ تو حیاط،
ولی زاویه دید چشمام الان، تعداد زیادی آدم، درس و محل کار، مترو شلوغ، و این چیزهایِ ناجالب هستن. انسان طفلکیِ از حرم دورافتاده.
بلیط قطار مثل لاتاری شده. همون ۲۴ ساعت اولی که سایت باز میشه هر کی خرید که خرید، نخرید تا آخر ماه اگه براش سفر پیش اومد باید با جارو پرنده جابجا بشه. دِ آخه...
- دلدادھ مٺحول -
بلیط قطار مثل لاتاری شده. همون ۲۴ ساعت اولی که سایت باز میشه هر کی خرید که خرید، نخرید تا آخر ماه اگ
جدا کاش جارو پرنده داشتم. اونوقت دیگه هر روز سفر، هر روز زود رسیدن به مقصدها، هر روز فرار از ترافیك تهران. آخ که چه زندگی میشد زن!
- دلدادھ مٺحول -
جدا کاش جارو پرنده داشتم. اونوقت دیگه هر روز سفر، هر روز زود رسیدن به مقصدها، هر روز فرار از ترافیك
وِرد "وینگاردیووم لویوسا" هریپاتر رو یادتونه؟ همونو میخوندم و به پرواز درمیومد :))))))🧹
- دلدادھ مٺحول -
ء. دیشب کل خیابون شریعتی رو در حالی که گونههام سرخ شده بود از سرما و بارون میبارید، راه رفتم و پیوسته خوندم:
"یه کهکشان افتاد،
وقتی به تو دل داد.
تقویمو بکن چک،
این محاله تو قرن بیستویک.." 01:35
واقعاً محاله. چطور ازم خواستی که باور کنم عزیزم؟
در موردش باید سماور رو روشن کنم و همزمان که چاووشی داره میخونه، دمنوش لیمو دم کنم.