eitaa logo
- دلدادھ مٺحول -
3.3هزار دنبال‌کننده
367 عکس
66 ویدیو
8 فایل
- از گرامافون ؛ زمزمه‌هایِ شجریان به گوش می‌رسه...
مشاهده در ایتا
دانلود
- دلدادھ مٺحول -
برای نیمه شب‌هایی که بیداري؛
Adham Nabulsi4_5866197475408218860.mp3
زمان: حجم: 3.5M
مجدداً٫ بمونه برای صبح‌هایی که نه به انتخاب خودت، بلکه مجبوری بیدار باشی جونم. حالا چه با انگیزه، و چه طفلَکی‌طور به اجبار.
وقتایی که دهن خودمو سرویس می‌کنم اما سر وقت و روی نظم یه کاری رو پیش می‌برم و به اهمال کاری رو نمی‌دَم، دلم میخواد بلندشم کله‌ خودمو ماچ کنم. کاملاً جدی.
- دلدادھ مٺحول -
وقتایی که دهن خودمو سرویس می‌کنم اما سر وقت و روی نظم یه کاری رو پیش می‌برم و به اهمال کاری رو نمی‌د
پی‌نوشت٫ از امروز شما هم اگه کارایِ غول‌پیکر و بزرگ رو‌به‌روتون رو تندتند در طول روز انجام دادید، در لحظه ماچ به کَله‌هاتونه. ماااچ. 🐋
ساعت چهار و پنج دقیقه صبح دارم به این فکر می‌کنم که چرا کافه و سینما و گالری‌گردی و غیره آره، اما دیتِ صبحانه نه؟ چرا نون بربری و املت و این پنیرمربعی‌ها نه؟ چرا تا الان کسی به رسمیت نشناختتش و جدي‌ش نگرفته؟
The DonSakht Migiram Zendegio - The Don.mp3
زمان: حجم: 4.4M
ء. شاید فقط باید رها می‌کردي که بره٫ آدمارو، اتفاقات و غمآرو..
ساعت نزدیک سه صبحه و برنج رو خیس کردم برای فردا ظهر. خونه تاریك و ساکته. پنجره بازه و بارون میاد. خیلی تلاش کردم برای پذیرفتن، برای نَنشستن و سوگواری نکردن، برای پیوسته شلوغ بودن روزمره که یادم بره، دَر برم و واینَستم برای مواجه شدن با حقیقت، که هر طور شده برم و نَبینم و نَشنوم. که پروانه‌های توی دلم بال بال بزنن و بلند بخندم و چشمام برق بزنن. راضی بودم از این گذشتن و رفتن پیوسته برای مواجه نشدن با حقیقت و به تأخیر انداختن غَمی که نمی‌خواست چشمم ببینتش. ٫ تکرار. شدت بارون بیشتر شده. به پروانه‌هایِ توی دلم فکر می‌کنم. این بار به بال بال زدنشون نه، بلکه به آروم خوابیدنِ جنازه بی‌جونشون کفِ قفسه سینه. راهش رفتن نبود، گذشتن نبود، باید می‌موندم، سوگواری می‌کردم و می‌پذیرفتم غم رو. به این فکر می‌کنم که چقدر دیر شده برای احیایِ پروانه‌ها؟ برای دوباره پرواز کردنشون‌... ٫تکرار. هنوزم بارون میاد. گاهی وقت‌ها خیلی زود، می‌گذره و همه چیز تموم میشه. مواظب پروانه‌ها باش عزیزِدلم. شب‌بخیر.
- دلدادھ مٺحول -
ء. شب‌هایِ طهـران؛
چاووشی تو گوش‌م می‌خونه که: "قصد رفتن کرده‌ای تا باز هم گویم بِمان بار دیگر میکنم خواهش، ولی اصرار نه..." و آهنگ رو قطع می‌کنم. نه آقای چاووشی. راستش دیگه حتی خواهش هم نمی‌کنم. دست و دلم نمیره برای اِجبار و اصرار.‌ به زوری نگه داشتن. به عامدانه جمع کردن حواسم برای باز نگذاشتن دَر مبادا که رفتنی اتفاق بی‌افته. رها می‌کنم و بعد آروم تیکه‌های تیزِ شکسته دل‌م رو جمع می‌کنم که مبادا تو‌ مسیرِ رفتن، پایِ کسی رو زخم کنه...
به ننه ام‌البنین و ابرویِ کمونِ قمربنی‌هاشم فکر میکنم. به گره‌هایی که شب نهم محرم باز شد، به هر بار که تو مشکلات گفتم "یا عباس" و مَدَد رسید. به خودم میگم غصه چیو میخوری آخه؟ حضرت ابوفاضل مگه کفیلِ زندگیت نیست؟ بلافاصله خودمو از رو کفِ پارکت‌هایِ خونه، تو پاشیده‌تَرین حالِ ممکن جمع و جور میکنم و بلند میشم. غم نیومده به چِشمات زن. بلندشو تو حضرت عباس رو داری تو زندگیت. بلندشو...