عاشق شب قبل از مسافرتم. چمدون جمع شده،
خونه داره برق میزنه، حموم رفتی، لباساتو اتو زدی،
وسایل مسیر رو برداشتی و در ململانیترین و شهشهانیترین حالت ممکن نشستی داری به زندگی نگاه میکنی =)🤍🦢🪞🪄
- دلدادھ مٺحول -
عاشق شب قبل از مسافرتم. چمدون جمع شده، خونه داره برق میزنه، حموم رفتی، لباساتو اتو زدی، وسایل مسیر
بعد از ۱۷۴۹۲۶۸ تا فروپاشی روانیای که این هفته گذشت، کاش اونقدرییی از تهران دور بمونم که همشو یادم ببره. یه جوری که آلزایمر گرفتهم انگار. کاملا جدی.
- دلدادھ مٺحول -
بعد از ۱۷۴۹۲۶۸ تا فروپاشی روانیای که این هفته گذشت، کاش اونقدرییی از تهران دور بمونم که
دیروز که این پیام رو نوشتم، فکر نمیکردم در حالی که هنوز ۲۴ ساعت نگذشته، بخوام برگردم تهران.
اما نه مثل همیشه، این بار در حالی که چهار صبح نگران عزیزام بودم. بیخواب نشسته بودم و بهتزده باور نمیکردم. فقط اخبار گوش میدادم و زیرنویس میخوندم. مدام اسم خیابونهارو نگاه میکردم بلکه فاصله داشته باشه ازشون. ویدیومسیج و ویس و پیامهاشون پشت سر هم، که ما خوبیم ولی ببین. همین منطقه، همین کنارِ گوشمون رو زدن و تو نبودی. ترسیدیم و تو نبودی. رد صداها هنوز تو گوشمونه و تو نبودی. ما خوبیم، اما تو نبودی و ممکن بود دیگه فرصتی نباشه برای دیدارمون...
- دلدادھ مٺحول -
دیروز که این پیام رو نوشتم، فکر نمیکردم در حالی که هنوز ۲۴ ساعت نگذشته، بخوام برگردم تهران. اما نه
واقعیتر از غمِ اتفاقی که افتاده، اینه که بخوام باور کنم ممکنه دوباره تکرار بشه. با آدمهایِ جدید. با عزیزانم. با خانواده. با همسایههایی که میشناسمشون. با آدمای غریبه تو خیابون. با اونایی که خبر ندارم ازشون. با مسئولین. با همونایی که زحمت کشیدن واسه روزایی که دور بودیم از خونه و غمی نبود. واسه همینا. بیشتر از همه، واسه همین دسته آخر.
- دلدادھ مٺحول -
واقعیتر از غمِ اتفاقی که افتاده، اینه که بخوام باور کنم ممکنه دوباره تکرار بشه. با آدمهایِ جدید. ب
به این فکر کردم که قدر دونسته بودم اون روزایی رو که دور بودم از خونه و همه چیز امن بود؟ واقعاً قدر دونسته بودم؟ بودیم؟ هممون؟
- دلدادھ مٺحول -
به این فکر کردم که قدر دونسته بودم اون روزایی رو که دور بودم از خونه و همه چیز امن بود؟ واقعاً قدر د
بین این همه سوال بیجواب، فقط یک چیز رو با قاطعیت فهمیدم امشب. این که تا وقتی از دست ندی، قدر نمیدونی. میخواد امنیت باشه، میخواد ثانیههایِ کنار هم بودن، و میخواد یه آدم برجسته کشوری. استثنا نداره. تازه وقتی از دست بره، به خودت میای و میفهمی که چی رو از دست دادی و این خیلی تلخه. شببخیر.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
اللّهم أیّد قائدَنا و جُیوشَنا و سَدِّد ضَرباتَهم الحیدریة
از صبح پنج شیش کیلو بغض قورت دادم. وسیلههام رو جمع کردم که آماده باشن. توییتهای بامزه رو شات فرستادم برای بچهها. کتاب خوندم. با بابا تلفنی صحبت کردم. و در نهایت یک لحظه رو به روی آیینه دسشویی، زدم زیر گریه.
دروغ چرا، یه لحظه دلم سوخت برای این تلاشهای نصفه نیمه برای قوی بودن که در نهایت به اشک و بغض و بُهت ختم میشن.
- دلدادھ مٺحول -
برج میلاد. ٫ به جا مونده از فروردین، آرشیو گالري*
ء. پینوشت اول:
خلاءِ بیپایان، کوچ ناپذیر
چند شب پیش بود که نشسته بودم وسط اتاق و کولهم رو میبستم. قرار بود سفری دو روزه باشه، مثل همیشه.
اما حالا...
حالا این رفتن، تبدیل شد به خداحافظی. رفتنی که بویِ نبودن گرفت. بویِ کوچی بیبرگشت. از صبحی که تصمیمِ رفتن گرفتم، تا همین لحظه؛ همه چیز تو هم گره خورده، مثل کلافی سردرگم. حالا اینجام، اما نه تو خونه، بلکه تو شهری که دیگه حضورِ خیابونِ آشنایی رو نمیبینم. میدونی رو نمیشناسم.
تقدیر، بعضی وقتها بیخبر و بیرحم، چنگ میندازه به ریشههای آدم و بلندت میکنه.
ء. پینوشت دوم:
رفتن از تهران
دردی حس نمیکنم. غمی هم نه. انگار که تمومِ وجودم از فرطِ غم، سِر شده. تو خلأ معلقم. نه خوابم میبره. نه بیدارِ بیدارم. فقط سکوته و سکوت. شهری که تا دیروز با امنیتِ خونه معنا میشد، امروز ازش دورم و به این فکر میکنم که چطور اون سفر دو روزه، به فراغی طولانی تبدیل شد.
ء. پینوشت سوم:
رویای برگشتن
ساعتهاست این حرفها، مثل بختک روی سینهام سنگینی میکنه؛ تصویر کسی که وطنش رو در کوله بارش گذاشته و رفته. من رفتم و موندم با حسرتِ خداحافظیای که با خونه نکردم. با رفتنی که فکر نمیکردم برگشتن نداشته باشه.
کاش میدونستم و خونه رو با خود میبردم. هر کجا که میرفتم، اون هم بود. تو روشنای روزهای بعدی و تو خاطراتی که دارم. اما حقیقت اینه که "رفتهم" و سوال بیپاسخی که برام مونده که آیا بازگشتی هم هست؟