امروز وسط همایش یك لحظه به یلدا نگاه کردم و گفتم خداوکیلی دیگه نمیکشم دیدن آدمارو! :
)) و بلند شدم اومدم اون ردیف گوشه سالن، آخرین صندلی نشستم تا برای چند دقیقه هیچ آدمی رو نبینم :))))))
- دلدادھ مٺحول -
امروز وسط همایش یك لحظه به یلدا نگاه کردم و گفتم خداوکیلی دیگه نمیکشم دیدن آدمارو! :)) و بلند شدم ا
راستش این مقوله جمعگریزی که میخوام به زور خودمو به هزار و هشتصد و دویست و پنجاه تا جمع وارد کنم بلکه یه روزی عادی بشه برام، خیلی نامَردیه. خیلی زورکیه. کنج عزلتتو بگیر یه گوشه بشین خب دادا مگه مجبوری؟ تو اجتماع حلوا خیر میکنن برات؟
- دلدادھ مٺحول -
راستش این مقوله جمعگریزی که میخوام به زور خودمو به هزار و هشتصد و دویست و پنجاه تا جمع وارد کنم بلک
آخرش میفهمم یه فوبیایی بوده به اسم "آدموفوبیلیا"
که نشأت گرفته از آدمهای زیاد روی کره زمینه. تنها راه درمانشم اینه که یه هفت تیر بدید دست بیمار، اون لحظهای که آدما بیش از حد میشن حق تیر داشته باشه برای شلیك.😭😭😭
- دلدادھ مٺحول -
آخرش میفهمم یه فوبیایی بوده به اسم "آدموفوبیلیا" که نشأت گرفته از آدمهای زیاد روی کره زمینه. تنها
"آدموفوبیلیا" رو چرا زودتر دانشمندا کشف نمیکنن؟ دارن چکار میکنن پس؟ شببخیر.
- دلدادھ مٺحول -
دیدار و صحبتهایِ نچندان جدی، آفتاب از آنچه میبینید نزدیکتر است، صف پمپ بنزین تا سیاره اورانوس، خ
حس میکنم این نتیجهگیری امروزم در مورد اسم مستعار و حرف رمزی نوشیدنی ماچا که در حقیقت مربوط به دیدار با آدمهای صمیمی زندگی و ماچ ضمیمه شده به بغل بوده رو آدمای کره زمین از قبل میدونستن اما هیچکس به روی خودش نمیآورده و پنهونش میکرده. راستشو بگید آره؟ اَی انسانهایِ یواشکی.
خونه ساکته. از خیابون صدایی نمیاد و امشب تقریباً خلوته. موهام رو بالای سرم بستم و دستام بوی کیک میده. غروب کیک انبهای پختم و تو یخچال گذاشتم تا فردا که بابا برگرده. آرومم و شبهایی که بیقرار و کَلافهپیچ نیستم رو به جِد، روی چشمام میزارم...
- دلدادھ مٺحول -
خونه ساکته. از خیابون صدایی نمیاد و امشب تقریباً خلوته. موهام رو بالای سرم بستم و دستام بوی کیک میده
بعضی وقتا دلم میخواد جای بابا بودم و دختر داشتن رو تجربه میکردم. که از مردمکهای "بابا" به خودم نگاه میکردم. یه موجود پر ناز و اَدا، که سعی میکنه بگه بزرگسالی رو داره بلد میشه در حالی که خیلی وقتها ملول و نمیدونمطور، میشینه گوشه اتاقش. کسی که معمولاً ناعادلانه طبقه شلف سرویس رو تونر پوستی و مرطوب کننده میچینه و بعدشم عذاب وجدان میگیره که شلوغش کرده. به شَف سرآشپز، که پَزَنده مندرآوردیترین غذاهای جهان اما با رسپیهای خوشمزهتر از ایتالیاس. به دختری که از بچگیش عادت داره وقتی بقیه خوابن، آروم چند ثانیه به قفسه سینهشون نگاه کنه تا مطمئن بشه نفس میکشن. بعضی وقتا دلم میخواد از مردمکهایِ چشمِ بابا، مامان، دوستام، همکارا و اساتید و حتی آدمهای رندوم توی خیابون به خودم نگاه کنم که هِی غریبه! خیالم راحت باشه که نور و رنگ و لبخند میبینی توی چهرهم؟ که آروم بخونم :
یادت نره زندهای، یادت نره زندگی*/
- دلدادھ مٺحول -
خونه ساکته. از خیابون صدایی نمیاد و امشب تقریباً خلوته. موهام رو بالای سرم بستم و دستام بوی کیک میده
ساعت سه و نیم شب شده و دلم همچنان معتقده که تا کیک انبهای رو تست نکنه نمیخوابه. ازونورم همزمان معتقده که تنهایی دست بهش نمیزنه. لعنت بر نفس اماره و لوامه و روانه و بیانه و فِیلان و فِیلان.