ء.
كيف اخبئك وأنت تفيض من عيني؟
چگونه تو را پنهان کنم،
وقتی از چشمانم سرازیر می شوی؟
- دلدادھ مٺحول -
ء. كيف اخبئك وأنت تفيض من عيني؟ چگونه تو را پنهان کنم، وقتی از چشمانم سرازیر می شوی؟
گفت امسال کربلا میری؟
گفتم:
مجنون که تصمیمگیرنده نیست عزیزم.
"در بزم وصالش همه کس طالب دیدار
تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد..."
پس "وصال" یا "فراق" انتخابش به دست خودشه. و اگه مجنونم، پذیرندهیِ دوتاش باید باشم. هم آرامشِ ناشی از وصال، و هم غمِ جاافتاده و خواستنیِ ناشی از فراق.
مهم اینه که سر نخِ دوتاش به اون میرسه و همین بسه. همین برای مجنون، بسه...
- دلدادھ مٺحول -
گفت امسال کربلا میری؟ گفتم: مجنون که تصمیمگیرنده نیست عزیزم. "در بزم وصالش همه کس طالب دیدار تا ی
و حالا در حالی که امسال رفتنی نیستم
(پینوشت: سلام مخاطب عزیز. میتونی یا به عبارتی "جامونده" برداشت کنی منظورم رو. چون کلمه جامونده خیلی تلخ بود دلم نیومد واضح بنویسمش.)
بله داشتم میگفتم. در حالی که امسال رفتنی نیستم، وقتی میبینم دوستام، آشناها، و حتی آدمهای غریبه راهی کربلا میشن، آنچنان خوشحال میشم براشون، که انگاری خودم دارم میرم...
وقتی میرسن، وقتی تو راه قدم برمیدارن، وقتی عکسهارو شیر میکنن، وقتی قهوه عربی میخورن، وقتی تو طریق به ماه نگاه میکنن و الخصوص وقتی یادشون میمونه که زیر قبه امام حسین یا رو به روی حرم ابوفاضل برام دعا کنن، تو ریههام یه چیزایی بال بال میزنن که یحتمل باید پروانه باشن. پروانههایِ سفید. که خداروشکر. خداروشکر که امام حسین فلانی رو، دوستم رو، اون ادمینی که نمیشناسم، فامیل و همسایه و حتی رهگذر غریبه تو خیابون رو طلبیدی. خداروشکر که نگذاشتی تو فراقـت بسوزه...
خداروشکر که حسرت اربعین نموند روی دلش...
- دلدادھ مٺحول -
و حالا در حالی که امسال رفتنی نیستم (پینوشت: سلام مخاطب عزیز. میتونی یا به عبارتی "جامونده" برداشت
خلاصه که؛
اگه این پیام رو میخونی و راهی شدی یا قراره بری، خیلی برات خوشحالم آدم غریبه.
انشاءالله که دستِ پـر برگردی و در آخر، بین هزار و ششصد و پنجاه و سه تا حاجت خودت اگه شد به یاد منم باش. مواظب باش و آخیش. ماچ.🤍
امشب از پنجره به آسمون نگاه کردم و گفتم سلام خدا، شبتبخیر.
بعدم شبیه کسی که حاجَت و غر و فِیلان نداره و فقط میخواسته مثل یه بنده خوشاَخلاق و ناز به خدا شببخیر بگه، آروم پرده رو کشیدم و برق رو خاموش کردم.
- دلدادھ مٺحول -
امشب از پنجره به آسمون نگاه کردم و گفتم سلام خدا، شبتبخیر. بعدم شبیه کسی که حاجَت و غر و فِیلان ند
خدایا اگه کانالمو میخونی بدون که حاجت و غر و فِیلان داشتم اتفاقاً. رو در رو روم نشد بگم بهت.
- دلدادھ مٺحول -
خدایا اگه کانالمو میخونی بدون که حاجت و غر و فِیلان داشتم اتفاقاً. رو در رو روم نشد بگم بهت.
خدایا حالا که صحبتش پیش اومد خودت میدونی دیگه. لازم نیست صفر تا صد ماجرارو تعریف کنم برات، تو که مثل آدما نیستی. تو خدایی. خدایی که به جزئیاتِ تو هفتمین لایه از هشتمین پوشهیِ قلبمون که تو نهمین فولدر مغزمون قایمش کردیم، آگاهه.
در آخر، خیلی مَشتی هستی. حالا شبتبخیر.
وقتهایی که میبینم غمها در یک قدمیم ایستادن، مذبوحانه تلاش میکنم که ۲۴ ساعت رو بدون هیچ آنتراکی پُر کنم که مثلاً یادم بره یه سایه، یه رد، یه علامت و نشونهای از غمها دیدم. و خب، هر دفعه بهم ثابت میشه که زندگی زرنگتر از این حرفاس که بخوای از دستش قِسِر در بری جونم.
- دلدادھ مٺحول -
وقتهایی که میبینم غمها در یک قدمیم ایستادن، مذبوحانه تلاش میکنم که ۲۴ ساعت رو بدون هیچ آنتراکی پ
اون موقع یک انسان غمزدهیِ معمولی بودم، ولی الان یک انسان غمزدهیِ بیخواب با هزارتا کار تلنبار شده و یك اتاق نامرتب و کتابهای پخش و پلا هستم. خیلی ممنون از تدابیر ناشیانهم در جهت غمزدایی.
- دلدادھ مٺحول -
اون موقع یک انسان غمزدهیِ معمولی بودم، ولی الان یک انسان غمزدهیِ بیخواب با هزارتا کار تلنبار شد
کاش بغل و زیتون پرورده و باقلوا داشتم. شاید بگید اینجوری دیگه یک انسانِ غمزده نبودی؟ که باید بگم نه. اون موقع غمزدهیِ پرومکس بودم. این کجا و اون کجا. شببخیر.