زیر پنجره دراز کشیدم و در حالی که تمام صورتم خیس شده از گریه، مدام تکرار میکنم «لَاتَخَفْ وَلَا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوکَ»، که خودت گفتی "نترس و غمگین نباش، ما نجاتت میدیم" و به این فکر میکنم که تو خدایی دیگه. تو خدایی و من امید دارم که آدمهارو شکسته برنمیگردونی از درگاهت...
- دلدادھ مٺحول -
دوشنبه- دوازدهمِ آبان* دانشگاه تهران، آخرین شب.
هیئتهای آخر شبی که به عنوان رزق فرستاده میشه تو زندگیمون تا آروم و یَواشکی یادمون بیاد اون آخرین نخِ زندگی که متصل نگهمون داشته، همین اشکهای روضهس. همین چایی بعد سینهزنی و دست کشیدن روی پرچم و کتیبههای روی دیواره.
امشب داشتم به این فکر میکردم که نصف بیشتر پاییز رفته و هنوز بارون نیومده. کاش میشد یه نامهای چیزی بزنیم به شورای بررسی ابرهای بارانزا تو طبقه هفتم آسمون، بگیم آقا پس این سامانه بارشی ما چیشد؟ پاییزمون حیف شد رفت آقای نووماینده.