حس میکنم عقب مانده ام.
مثل اخرین دانش اموزی که برگه امتحانش را تحویل میدهد، احساس جهالت می کنم.
دیگران را میبینم. دنیای مجازی و حقیقی مسافرانش را به رخم می کشد. موفق هستند؛ از من زیباتر، مهم تر از همه، احساس شادابی می کنند.
اگر تنها نقاب دارانی حرفه ای هم باشند، من در طراحی نقابم هیچ مهارتی ندارم . البته دارم، اما نقابی شیشه ای از ته انبار به من رسیده. شکننده و شفاف.
مردمان دنیای من به موقع می خندند؛ به موقع احترام میگذارند و به موقع همدردی میکنند.
حتی زمانی که به من بی احترامی می شود و کنایه ها صورت رنگ پریده ام را سرخ می کند، بازهم انگار لایق و سزاوار دردها هستم. ناامیدم، اما می دانم همه چیز می تواند بدتر شود.
غلتی می زنم، وانمود میکنم افکارم عادی ست و نباید خودم را سرزنش کنم.
از بیرون اتاق صدایی نمی آید. حتی صدای جر و بحث های شبانه هم خوابیده است. چشمانم را می بندم. در ذهنم سیب گندیده احساساتم را در چمدانی می گذارم. برخلاف تصورم در چمدان بسته نمیشود. به زور قفل هایش را محکم میکنم.برگه ای آویزانش میکنم.در آن با خطی خوانا بارم را به مقصد خانه خدا راهی کرده ام .با خودکاری قرمز اضافه میکنم «سریعا رسیدگی شود»به قطره اشک داغ روی لب هایم زبان میزنم. طعمی شور و گذرا دارد. چمدانم دور و دور تر می شود. همراهی اش نمیکنم. احتمال می دهم فردا شب دوباره باید ازش استقبال کنم. خوشبختانه هرشب که تحویلش میگیرم؛چسب زخمی نیلی رنگ بر گوشه های سیبم دیده می شود. رویش که دست میکشم، امیدواری را لمس می کنم.خداوند هرگز دعاهایم را بی جواب نمی گذارد .
لیست مطالعاتی :
بلندی های بادگیر
بی خانمان
گتسبی بزرگ
نازنین
دسته چهارم
پژواک
کتابای آگاتا کریستی
اخگری در خاکستر
.・゜゜・
لیست فیلم هام :
مانستر _قسمت21
بامداد خمار
استرنجر ثینگز
ومپایر دایریز
آنه شرلی
مانی هیست
واکینگ دد
.・゜゜・
Noraya's library
*:..。o○ ○o。..:*
🔻خطر اسپویل
وقتی برای اولین بار اسم فرانکشتاین رو شنیدم توقع داستان زندگی یه مرد قد کوتاه با ویژگی های منحصر به فرد _که اینقدر داستانو محبوب کرده _داشتم.به حساب شهرت و صد البته توصیه شدن توسط یوتیوبر مورد علاقم رفتم سراغش و چاپ سال 92 رو از کتابخونه قرض گرفتم. معمولا زیاد به مقدمه کتاب توجه نمی کنم ولی این بار که داشتم ورق میزدم فهمیدم باید منتظر چیزی مثل دکتر جکیل و اقای هاید باشم
از کتابایی که سیر داستان رو نامه وار شروع می کنن خوشم میاد.
تو صفحات آغازین رابرت به خواهرش مارگارت از سفر اکتشافی اش نامه می نویسه. از عطش بی پایانش برای کشف و جست و جو میگه که سرمای اروپا و سفر طولانی و خطرناکش رو براش شیرین میکنه. کم کم وارد فضای اصلی داستان میشیم. کیلومتر ها دورتر از مناطق مسکونی،رابرت با مردی بیگانه و انگلیسی رو به رو می شه. دوست و همراهی که همیشه سوداش رو در سر داشته پیدا می کنه. اما متوجه میشه همینطور که علایق و افکارشون یکسانه زندگی شون هم بی شباهت نیست. با این تفاوت که زندگی مرد غریبه عجیب و دردناکه. نویسنده از عناصر ترسناک زمان خودش به خوبی استفاده کرده بود و تونسته بود مخاطب رو درگیر سوگ عظیمش بکنه.
موقعی که داشت از پیشرفت های علمیش و فاصله بین اشنا شدن با استادش و درست کردن هیولا حرف می زد حوصله ام سر نرفت چون مهم ترین بخش بود. همینطور که احتمالا گزارش پیشرفتم نشون میده تا نیمه اول کتاب حدودا تا صفحه 124 از داستان راضی بودم. مرگ ویلیام یه شوکی به داستان وارد کرد و سوگ و عذابی که فرانکنشتاین درگیرش شد برام قابل فهم بود.از یه جایی دیگه کاملا مشخص بود اخر داستان چی میشه.ولی امان از اون قسمت رو به رو شدن شخصیت اصلی با کابوسش! من آدمی نیستم که تو کتابای کلاسیک به این راحتیا حوصله ام سر بره ولی حدود32 صفحه رو همینطوری زدم جلو. واقعا سیر زندگیش تو کلبه و روستا حوصله سر بر و تکراری بود! چه اصراریه نویسنده اینقدر به همچین چیزی بپردازه. اگه سابقه خوبی تو کتابای کلاسیک ندارید سراغ این رمان نیاید .همونطور که گفتم این کتاب بیشتر به خاطر ایده نابش و اخطاری که به بشریت داده مورد توجه قرار گرفته.
_یادداشتی از کتاب فرانکنشتاین در بهخوان
#یاددداشت