Noraya's library
*:..。o○ ○o。..:*
🔻خطر اسپویل
وقتی برای اولین بار اسم فرانکشتاین رو شنیدم توقع داستان زندگی یه مرد قد کوتاه با ویژگی های منحصر به فرد _که اینقدر داستانو محبوب کرده _داشتم.به حساب شهرت و صد البته توصیه شدن توسط یوتیوبر مورد علاقم رفتم سراغش و چاپ سال 92 رو از کتابخونه قرض گرفتم. معمولا زیاد به مقدمه کتاب توجه نمی کنم ولی این بار که داشتم ورق میزدم فهمیدم باید منتظر چیزی مثل دکتر جکیل و اقای هاید باشم
از کتابایی که سیر داستان رو نامه وار شروع می کنن خوشم میاد.
تو صفحات آغازین رابرت به خواهرش مارگارت از سفر اکتشافی اش نامه می نویسه. از عطش بی پایانش برای کشف و جست و جو میگه که سرمای اروپا و سفر طولانی و خطرناکش رو براش شیرین میکنه. کم کم وارد فضای اصلی داستان میشیم. کیلومتر ها دورتر از مناطق مسکونی،رابرت با مردی بیگانه و انگلیسی رو به رو می شه. دوست و همراهی که همیشه سوداش رو در سر داشته پیدا می کنه. اما متوجه میشه همینطور که علایق و افکارشون یکسانه زندگی شون هم بی شباهت نیست. با این تفاوت که زندگی مرد غریبه عجیب و دردناکه. نویسنده از عناصر ترسناک زمان خودش به خوبی استفاده کرده بود و تونسته بود مخاطب رو درگیر سوگ عظیمش بکنه.
موقعی که داشت از پیشرفت های علمیش و فاصله بین اشنا شدن با استادش و درست کردن هیولا حرف می زد حوصله ام سر نرفت چون مهم ترین بخش بود. همینطور که احتمالا گزارش پیشرفتم نشون میده تا نیمه اول کتاب حدودا تا صفحه 124 از داستان راضی بودم. مرگ ویلیام یه شوکی به داستان وارد کرد و سوگ و عذابی که فرانکنشتاین درگیرش شد برام قابل فهم بود.از یه جایی دیگه کاملا مشخص بود اخر داستان چی میشه.ولی امان از اون قسمت رو به رو شدن شخصیت اصلی با کابوسش! من آدمی نیستم که تو کتابای کلاسیک به این راحتیا حوصله ام سر بره ولی حدود32 صفحه رو همینطوری زدم جلو. واقعا سیر زندگیش تو کلبه و روستا حوصله سر بر و تکراری بود! چه اصراریه نویسنده اینقدر به همچین چیزی بپردازه. اگه سابقه خوبی تو کتابای کلاسیک ندارید سراغ این رمان نیاید .همونطور که گفتم این کتاب بیشتر به خاطر ایده نابش و اخطاری که به بشریت داده مورد توجه قرار گرفته.
_یادداشتی از کتاب فرانکنشتاین در بهخوان
#یاددداشت
Noraya's library
از خودم نوشتم؛ بلکه کسی پیدام کنه و دوستم داشته باشه.
اگه کتاب بنویسم احتمالا اینو بنویسم صفحه اولش
_من نامهربون نیستم. حتی ازت متنفر هم نیستم. اتفاقا دلایل خوبی هم برای متنفر بودن ازت دارم.چون روحم بزرگتر از اینه که مردم رو درک نکنه.چون شوربختانه یا خوشبختانه میتونم دنیارو از دیدگاه دیگران ببینم.فقط نسبت بهت بی تفاوتم. توهم لازم نیست مثل همیشه خودتو به آب و آتیش بزنی. به واکنش منم نیازی نداری. دنبال توجه کسی باش که میتونه بهت کمک کنه. خوشحالم که دیگه هرگز همو نمیبینیم.
کتاب ها و فیلم های درحال خواندن :
بلندی های بادگیر ✅
فنتزما :کنسله
بخش دی ✅
The queen gambate✅