Noraya's library
از خودم نوشتم؛ بلکه کسی پیدام کنه و دوستم داشته باشه.
اگه کتاب بنویسم احتمالا اینو بنویسم صفحه اولش
_من نامهربون نیستم. حتی ازت متنفر هم نیستم. اتفاقا دلایل خوبی هم برای متنفر بودن ازت دارم.چون روحم بزرگتر از اینه که مردم رو درک نکنه.چون شوربختانه یا خوشبختانه میتونم دنیارو از دیدگاه دیگران ببینم.فقط نسبت بهت بی تفاوتم. توهم لازم نیست مثل همیشه خودتو به آب و آتیش بزنی. به واکنش منم نیازی نداری. دنبال توجه کسی باش که میتونه بهت کمک کنه. خوشحالم که دیگه هرگز همو نمیبینیم.
کتاب ها و فیلم های درحال خواندن :
بلندی های بادگیر ✅
فنتزما :کنسله
بخش دی ✅
The queen gambate✅
Noraya's library
اسم فیلم🙏
گامبی ملکه
ازش کتابم هست خیلی دوسش دارم تازه شروعش کردم. تصمیم گرفتم اول فیلمو ببینم تا کتاب. کتاب وایبشو نمیده
#پارت_اول
_پس شما قصد دارید روی گورستان مدرسه بسازید؟
+«بله.دقیقا.شکی ندارم که چیزی به جز علم آموزی روح عزیزانم رو شاد نمی کنه. »
لبخند موزیانه ای زد و به صندلی اش تکیه زد.
دست هایم را در هم قلاب کردم.
_«واضحه که نمی تونم همچین اجازه ای بدم. با وجود تمام احترامی که براتون قائلم؛ باید بگم وقتی همچین درخواستی مطرح میشه دوتا شرط باید در نظر گرفته بشن. درسته که گزارشات نشون می دن اجساد کاملا تجزیه شده اند، اما رضایت والد یا فرزندان متوفیان لازمه. »
نوبت من بود که لبخند پیروزمندانه ای بزنم. با کمال ناباوری جواب داد :«اگه می دونستم باید رضایت کیو جلب کنم بی شک این کارو می کردم. آقای جیمی این زمین مخروبه که روزی آرامگاهی نرم تر از پر قو برای عزیزانم بوده تا چند روز دیگه به من ارث می رسه. امروز برنامه ام فشرده است و ممنون میشم هرچه سریعتر این لطف رو در حقم بکنید. فکر نمی کنم با وجود موافقت آقای تالکین مانعی برای امضا کردن این ورقه باشه. »
کلمه تالکین را با تاکید ادا کرد. با خبر شده بود. یقین داشتم. همه استدلال هایش مثل توهمی محو به نظر می آمد. اسمی که همیشه لرزه به اندامم می انداخت را با هوشمندی استفاده کرده بود. نفهمیدم چگونه خودکار را از روی کاغذ برداشتم و مدارک را از دستم قاپید. لبانش را برهم فشرد و با لبخند در را پست سرش بست. در دفترم را طوری تنظیم کرده بودم که همیشه نیمه باز بماند. مگر آنکه کسی آن را از قصد ببندد. درست مناسب مردی مبتلا به کلاستروفوبیا¹.
به سمت پنجره پناه بردم و با یک حرکت بازش کردم. برایم مهم نبود باد سوزناک پاییز لرزش دست هایم را شدید تر می کند. مطمئن بودم سلامت جسمانی ام اولویت نیست. این را چشمان گود افتاده و کم فروغ ام اثبات می کردند.
در لحظه تنها چیزی که برایم اهمیت داشت دخترم بود و رازی که از برملا شدنش وحشت داشتم. لعنت به خودخواهی من. چرا همچین درخواست مضحکی را پذیرفتم؟
.・゜゜・**•✩•*˚ ˚*•✩•*˚*
۱_Claustrophobia یا تنگنا هراسی به ترس از گیر کردن در مکان بسته گفته می شود.
#نوشته