eitaa logo
Noraya's library
53 دنبال‌کننده
272 عکس
48 ویدیو
0 فایل
جایی برای مرتب کردن ذهن شلوغم Wanted, dead or alive.
مشاهده در ایتا
دانلود
When you are in love with the moon You won't pay attention to the stars.
گفته بودی از رقیبم چشم می‌پوشی ولی ، چشم‌های دخترت حالا به ایشان رفته است .
«داستانی کوتاه از دل ادبیات فارسی»🫀 آن شب اسمان گنجه سیاه بود.انگار ابر های سیاه ماه را به اسارت برده بودند.جز صدای جیرجیرکها و عوعو سگ ها صدایی نمی آمد. همان روز آفاق از جایش بلند شده بود و بعد از مدت ها گشتی در حیاط زده بود. حتی با آن تن ضعیف برگ های خشک را به آرامی از حیاط جمع کرده بود. اما شب، همان شبی که ماه در آسمان نبود ناگهان تب به سراغش آمد. الیاس که بعد از زمانی دراز لبخندی بر لبهایش نشسته ،بود دوباره غمگین شد. آفاق را به بسترش برگرداند و دستمالی خیس را بر پیشانی داغ او گذاشت. زمان کند و کشدار می گذشت و تاریکی و سکوت بر سر گنجه افتاده بود. دقایقی بعد، تب و حرارت از بدن کم جان آفاق دور شد و جایش را به سرما داد. آفاق می لرزید و دندان هایش به هم میخوردند.. الیاس دست های او را که گرفت، احساس کرد تکه ای یخ را در دستهایش گرفته است. چند دقیقه ای در همان حالت گذشت تا آفاق با اشاره دست به الیاس فهماند که رو اندازش را کنار بزند تب دوباره به سراغش آمده بود . آفاق اشاره کرد که آب می خواهد. وقتی الیاس با کاسه آب برگشت آفاق از خستگی و ضعف به خواب رفته بود. کنار او نشست و به صورت او خیره شد که نور شمع درگودی های آن سایه می انداخت . زمان نمی گذشت و خوابی شیرین می خواست بر الیاس غلبه کند. پلک هایش سنگین می شدند و لحظه ای روی هم می افتادند، اما به خودش نهیب میزد و نمی گذاشت خواب او را غافل کند و با خود ببرد. ساعتی از شب گذشته بود که آفاق بیدار شد. لبخندی محو و کمرنگ بر لبانش نقش بسته بود. الیاس پاسخش را با لبخندی داد و احساس کرد که حال آفاق بهتر شده است. اما لحظه ای بعد دوباره تبی شدید به سراغ او آمد.هذیان میگفت و کلماتی بی معنا بر زبان می آورد. الباس حرف های او را نمی فهمید و از میان کلمات آشفته و درهم او تنها کلمه محمد برایش آشنا و مفهوم بود. لحظه ای برخاست که برود و طبیب خبر کنند ولی نمی توانست همسرش را در آن حال تنها بگذارد. ساعتی بعد، آفاق کمی آرام گرفت دیگر هذیان نمی گفت و آرامشی بر چهره اش نشسته بود.نشسته بود. با دست به گوشه اتاق اشاره کرد و الیاس رد اشاره اش را گرفت و به محمد رسید که در خواب بود. ناگهان با صدایی ضعیف و لرزان گفت: «محمد...» سرش را نزدیک دهان او برد. اما نتوانست حرفش را ادامه بدهد. الیاس گوشش را جلو برد.آفاق به زحمت لبهای خشک و بی خونش را تکان داد: مراقب محمد... الباس دستهای داغ او را گرفت و با بغض گفت :نگران محمد نباش، آفاق ! نگران نباش . » لحظه ای بعد، آفاق دیگر نگران هیچ کس نبود.فهمید که دست های آفاق سرد شده اند و خونی در آنها جریان ندارد فریادی کشید و هق هق گریه اش شعله شمع را لرزاند. محمد از خواب پرید و نشست بعد یا چشمانی خواب آلود و حیرت زده به پدرش نگاه کرد که با صدایی بلند گریه می کرد و بر سرش می زد. محمد نگاهی به مادرش انداخت و فکر کرد که او خوابیده است. نمی دانست که مادرش دیگر بر نمی خیزد... _داستان مرگ همسر نظامی گنجوی؛ خالق خسرو و شیرین ❃
تو قطار جامونو عوض کردیم .تو میخواستی از پنجره بیرون رو تماشا کنی، من هم میخواستم تورو تماشا کنم. _محمود درویش
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست می نشینی رو به رویم خستگی در میکنی من برایت چای میریزم توی فنجانی که نیست
باز می خندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم و میگویم که خیلی گرچه می دانی که نیست.
چشم می دوزم به چشمت ،می شود ایا کمی دستانم را بگیری بین دستانی که نیست؟.. وقت رفتن می شود با بغض میگویم نرو پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست می روی و خانه لبریز از نبودت میشود ، باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست ... _آرش مهرابی
هدایت شده از حوالیِ کوچه بهار.
⭐️📬: درود و سلام' خوصگلایِ ایتا. لیلا خانوم میخواد تقدیمی بده.🌱 داستان اینجوریِ که شما این پیام رو - بازنشر می‌دید تو چنلایِ طلاییتون و البته باید عضو اینجا باشید.😭💘🙏🏼 منم بهتون دوتا عکس پینترستی + شعر + آهنگ = با توجه به وایبِ دیلیتون بهتون هدیه می‌دم.😼🍄 جهتِ تگ ⤿ : @lili_15 چنلمون: @me_lili_15
هدایت شده از حوالیِ کوچه بهار.
روحِ ادمیناشون هم خبر نداره عاشقشونم-