گاهی شیطان بعد از گناه، یک دروغ بزرگ به انسان میگه:
«دیگر فایدهای ندارد.»
اما این رو بدونیم:
گناه، پایان داستان نیست؛
اصرار بر گناه و ناامیدی از رحمت خداست که انسان را بیشتر دور میکند.
ممکن است زمین بخوری...
اما فرق است بین کسی که زمین میخورد و همانجا میماند،
با کسی که خاک لباسش را میتکاند،
اشکهایش را پاک میکند،
و دوباره راه میافتد!.
خدا از ما فرشته نخواسته.
از ما خواسته بنده باشیم.
بندهای که اگر لغزید،
برگردد.
اگر شکست،
دوباره بلند بشه
اگر دلش تاریک شد،
چراغی روشن کنه.
و اگر از خدا دور شد،
راه خانه را دوباره پیدا کنه؟
شاید امشب کسی اینجا باشد که مدتهاست یک گناه را با خودش حمل میکند.
شاید هیچکس از آن خبر نداشته باشد.
شاید لبخند میزنه،
با دیگران حرف میزنه،
زندگیاش را ادامه میدهه،
اما وقتی شب میشه و تنها میماند،
یک گوشهی دلش میگه
«من از خدا دور شدهام...»
اگر تو آن آدمی...
این چند جمله را از من به یاد داشته باش:
خودت را به خاطر گناهت نابود نکن؛
خودت را به خاطر خدا نجات بده.
گریه کردن برای گذشته کافی نیست.
برگرد.
اگر حقی را ضایع کردی، جبران کن.
اگر کسی را شکستی، تا جایی که درست و امن است دلش را به دست بیاور.
اگر عبادتی را ترک کردی، دوباره شروع کن.
اگر راهی تو را از خدا دور میکند، از آن فاصله بگیر.
و اگر دوباره لغزیدی...
دوباره بلند شو.
هزار بار هم اگر لازم شد،
راه برگشت را انتخاب کن.
توبه یعنی برگشتن...
نه فقط گفتن «استغفرالله».
توبه یعنی یک روز بفهمی چیزی که فکر میکردی آزادی است،
در واقع زنجیر بوده.
یعنی بفهمی بعضی لذتها،
ارزش آرامش دلت را نداشتند.
یعنی دست از توجیه کردن خودت برداری و صادقانه بگویی:
«خدایا، اشتباه کردم.»
نه برای اینکه خدا نمیدونه..
برای اینکه تو بالاخره پذیرفتی.
و چه زیباست لحظهای که انسان با تمام شکستگیاش به سوی خدا برمیگردد.
همان دلی که شاید روزی با گناه شکسته شده،
میتونه با توبه،
از همیشه زندهتر بشه
اگر امشب کسی از خودش ناامیده...
بدونه
تو گذشتهات نیستی.
اشتباهت بخشی از داستان توئه
اما تمام داستان تو نیست
ممکنه دیروز بد بوده باشی،
اما امروز میتوانی برگردی.
ممکه بارها شکسته باشی،
اما هنوز میتوانی خودت را به خدا بسپاری.
و شاید زیباترین قسمت ماجرا این باشد:
خدا برای بندهای که برمیگردد،
پروندهی گذشته را تنها نمیبیند؛
راه تازهای را هم میبیند.
پس امشب...
اگه دلت گرفته،
اگه شرمندهای،
اگه خستهای،
اگه مدتهاست با خدا حرف نزدی...
لازم نیست سخنرانی کنی.
لازم نیست جملههای عجیب بلد باشی.
یک گوشه بشین...
سرت رو پایین بینداز...
و فقط بگو:
«خدایا...
من برگشتم.»
همین.
شاید خدا مدتها منتظر همین جمله بوده باشد.
حالا امشب...
بیایید با خدا معامله کنیم.
نه معاملهای سخت.
فقط یک تصمیم کوچک:
یک گناه را کمتر کنیم.
یک نماز را با حضور قلبتر بخوانیم.
یک دل را نشکنیم.
یک حق را جبران کنیم.
یک نگاه را کنترل کنیم.
یک حرف را نگوییم.
یک «یا الله» را از ته دل بگوییم.
شاید همین قدم کوچک،
شروع یک مسیر بزرگ باشد.
حالا برسیم به یک درد عمیقتر...
ما منتظر چه کسی هستیم؟
هر روز چی میگیم؟
میگیم
《اللهم عجل لولیک الفرج》
«یا صاحبالزمان...»
اما اگر واقعاً منتظر او هستیم،
باید از خودمون بپرسیم:
اگر امروز مولایمان به قلب ما نگاه کند،
چه میبیند؟
دلی که تماماً پاک و بیخطاست؟
نه...
شاید دل ما پر از زخم باشد،
پر از اشتباه،
پر از ضعف...
اما مهم اینه که درِ دل ما به روی او باز باشد.
انتظار یعنی هر روز کمی بیشتر خودمان را بسازیم.
نه اینکه ادعا کنیم خوبیم؛
بلکه هر روز از بدیهایمان کم کنیم.
منتظر واقعی کسی نیست که فقط نام امام زمان(عج) را بر زبان داره؛
کسیه که دلش میخواد روزی برسه که وقتی مولایش آمد،
بتونه بگه:
«آقا...
من کامل نبودم،
اما هر بار که افتادم،
سعی کردم دوباره بلند شوم.
هر بار که دور شدم،
دوباره سمت خدا برگشتم.
من منتظر تو بودم...
و در این انتظار، خودم و خدا را
رو فراموش نکردم.»