اگر امشب کسی از خودش ناامیده...
بدونه
تو گذشتهات نیستی.
اشتباهت بخشی از داستان توئه
اما تمام داستان تو نیست
ممکنه دیروز بد بوده باشی،
اما امروز میتوانی برگردی.
ممکه بارها شکسته باشی،
اما هنوز میتوانی خودت را به خدا بسپاری.
و شاید زیباترین قسمت ماجرا این باشد:
خدا برای بندهای که برمیگردد،
پروندهی گذشته را تنها نمیبیند؛
راه تازهای را هم میبیند.
پس امشب...
اگه دلت گرفته،
اگه شرمندهای،
اگه خستهای،
اگه مدتهاست با خدا حرف نزدی...
لازم نیست سخنرانی کنی.
لازم نیست جملههای عجیب بلد باشی.
یک گوشه بشین...
سرت رو پایین بینداز...
و فقط بگو:
«خدایا...
من برگشتم.»
همین.
شاید خدا مدتها منتظر همین جمله بوده باشد.
حالا امشب...
بیایید با خدا معامله کنیم.
نه معاملهای سخت.
فقط یک تصمیم کوچک:
یک گناه را کمتر کنیم.
یک نماز را با حضور قلبتر بخوانیم.
یک دل را نشکنیم.
یک حق را جبران کنیم.
یک نگاه را کنترل کنیم.
یک حرف را نگوییم.
یک «یا الله» را از ته دل بگوییم.
شاید همین قدم کوچک،
شروع یک مسیر بزرگ باشد.
حالا برسیم به یک درد عمیقتر...
ما منتظر چه کسی هستیم؟
هر روز چی میگیم؟
میگیم
《اللهم عجل لولیک الفرج》
«یا صاحبالزمان...»
اما اگر واقعاً منتظر او هستیم،
باید از خودمون بپرسیم:
اگر امروز مولایمان به قلب ما نگاه کند،
چه میبیند؟
دلی که تماماً پاک و بیخطاست؟
نه...
شاید دل ما پر از زخم باشد،
پر از اشتباه،
پر از ضعف...
اما مهم اینه که درِ دل ما به روی او باز باشد.
انتظار یعنی هر روز کمی بیشتر خودمان را بسازیم.
نه اینکه ادعا کنیم خوبیم؛
بلکه هر روز از بدیهایمان کم کنیم.
منتظر واقعی کسی نیست که فقط نام امام زمان(عج) را بر زبان داره؛
کسیه که دلش میخواد روزی برسه که وقتی مولایش آمد،
بتونه بگه:
«آقا...
من کامل نبودم،
اما هر بار که افتادم،
سعی کردم دوباره بلند شوم.
هر بار که دور شدم،
دوباره سمت خدا برگشتم.
من منتظر تو بودم...
و در این انتظار، خودم و خدا را
رو فراموش نکردم.»
هرکه عادت به تاخیـر در نماز کرد ،
خود را برای تاخیر در امور زندگی آماده کند...
تاخیر در اشتغـال، تاخیر در ازدواج ، تاخیر در سلامتـی...