با عرض سلام
و ادب و احترام
زندگی باید کرد
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ ...
از همهٔ عزیزان و مهروَرزانی که با تسلیتگویی، فاتحهخوانی، ابراز همدردی و حضور در مراسم یادبود، برای مادر عزیز و مهربانم، موجب تسلی خاطر و آرامِ جانِ این جانب شدند، قدردانی و سپاسگزاری میکنم و سلامت و سعادت روزافزون همگان را آرزومندم.
عبدالرحیم موگِهی
📚 داستان انشا
✍️در دبستانی،
معلمی به بچه ها گفت آرزوهاشونو بنویسن .
اون نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد .
یکی از برگهها ؛
معلم رو خیلی متاثر کرد .
در همون اثنای خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمای خانمش جاریه!!
پرسید، چی شده؟
چرا اینقدر ناراحتی ؟!!
زن جواب داد،
این انشا را بخوان؛
امروز یکی از شاگردانم نوشته . گفتم آرزوهایشان را بنویسند و اون اینجوری نوشته .
مرد کاغذ را برداشت و خواند.
متن انشا اینگونه بود:
"خدایا،
میخواهم آرزویی داشته باشم که مثل همیشه نباشد؛
مخصوص است.
میخواهم که مرا به تلویزیون تبدیل کنی!!
میخواهم که جایش را بگیرم!!
جای تلویزیونی را که در منزل داریم بگیرم!!
میخواهم که جایی مخصوص خودم داشته باشم و خانوادهام اطراف من حلقه بزنند.
میخواهم وقتی که حرف میزنم مرا جدّی بگیرند؛
میخواهم که مرکز توجّه باشم و بی آن که سؤالی بپرسند یا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم.
دلم میخواهد همانطور که وقتی تلویزیون خراب است و به آن میرسند،
به من هم برسند و توجّه کنند.
دلم میخواهد پدرم،
وقتی از سر کار برمیگردد، حتّی وقتی که خسته است،
قدری با من باشد و مادرم،
وقتی غمگین و ناراحت است،
به جای بیتوجّهی،
به سوی من بیاید و دوست دارم، برادرانم برای این که با من باشند با یکدیگر دعوا کنند ...
دوست دارم خانواده هر از گاهی همه چیز را کنار بگذارند و فقط وقتشان را با من بگذرانند
و نکتۀ آخر که اهمّیتش کمتر از بقیه نیست این که مرا تلویزیونی کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم!
خدایا،
فکر نکنم زیاد چیزی از تو خواسته باشم.
فقط دوست دارم مثل هر تلویزیونی زندگی کنم."
انشا به پایان رسید.
مرد نگاهی به همسرش کرد و گفت، "عجب پدر و مادر وحشتناکیاند!"
زن سرش را بالا گرفت و گفت،
"این انشا را دخترمان نوشته"
متن☝️
دریافتی و بدون ویرایش است.
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز شاد زیستن، دکتر کاکاوند
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک متن و دکلمهٔ زیبا
و یک دنیا حرف مانا!
شب آرامی بود
میروم در ایوان تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیهاش داد به من
خواهرم تکهنانی آورد، آمد آن جا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین
با خودم میگفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی، فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمدهایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه میگردد؟
هیچ!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطرهها میماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را خواهد کشت
زندگی، درک همین اکنون است
زندگی، شوق رسیدن به همان
فردایی است که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا میماند
زندگی، سبزترین آیه در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدنهاست
زندگی، پنجرهای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر که مرا گرم نمود
نان خواهر که به ماهیها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما تنهایی ست
من دلم میخواهد
قدر این خاطره را دریابیم
کیوان شاهبداغی