وای امروز موقع خدافظی خاله مو ندیدم. بعد که دیدمش از دور داد زدم خدافظ، داشتم میرفتم سمتش که یهو شروع کرد مسخره بازی، دوییدن به سمتم همدیگه که همو بغل کنیم خلاصه گفتم بزا منم بدوم دیگه مسخره بازیمون تکمیل شه.
همینجوری نعشه م
دیکه اخراشم ک نعشگی م از بین میره
چن روز بعدش دوباره میریم دزفول
🐸Error 405
انقد اسکلم که حتی سرش بار ها گریه کردم
من وقتی خیلی بهم محبت میکنن یا تو بغلشون میرم و بوسم میکنن گریه میکنم بعدش
از روزی میترسم که تنها برم تو خونه ی مانی کسی نباشه بهش سر بزنم، بغلش کنم، باهاش بخندم