📚 #هدیه_اکنون 6⃣7⃣
[نویسنده:اسپنسرجانسون]
هدیه (اکنون)
گذشته نیست
و آینده هم نیست
هدیه (اکنون)لحظه اکنون است!
هدیه (اکنون)یعنی درست همین حالا!
در اکنون زندگی کردن یعنی تمرکز بر آنچه که درست حالا روی میدهد!
یعنی شکر نعمتهایی که هر روز به شما داده میشود.
حتی در دشوارترین شرایط، وقتی که روی آنچه که درست است تمرکز میکنید
آنچه که امروز شما را شادتر میکند،
لحظه اکنون است.
و به شما انرژی و
اعتماد به نفس مورد نیاز برای مقابله با نادرست
(مشکلات) میدهد.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
🔮 #معرفی_کتاب 5⃣
🍃کتاب حجتِ خدا🍃
بسیار سوال میکنند که چه چیز باعث شد که محسن حججی اینقدر مطرح شود؟ مگر او چه کرده بود؟
چرا خداوند اینقدر به این جوان نجف آبادی عزت و احترام داد که تمام ایران برایش به پا خاست؟
اگر بگوییم که او مظلومانه شهید شد و سر از بدنش جدا کردند که دلیل محکمی نیست،
صدها شهید مدافع حرم دیگر مانند محسن و غریبانهتر به شهادت رسیدند.
اگر کمی بررسی کنیم شهدای بسیاری را پیدا خواهیم کرد که بدنشان مانند محسن قطعه قطعه شد و مظلومانهتر به شهادت رسیدند.
اگر بگوییم که تصاویر و فیلم محسن باعث شد که او مشهور شود، باید گفت برخی از شهدای مدافع حرم نیز اینگونه بودند.
شهیدی بود که او را اسیر و شکنجه و سر از بدنش جدا و بر نیزه زدند و فیلم او را پخش کردند، اما راز ماجرای محسن را باید در دو مطلب جستجو کرد.
تا قبل از شهادت محسن جایگاه شهدای مدافع حرم در نزد عموم مردم آنطور که باید نبود.
یعنی فضای مجازی و شبکههای ضد انقلاب اونقدر روی موضوع سوریه کار کرده بودند که برخی نیروهای انقلابی هم تحت تاثیر قرار گرفتند.
لذا خداوند با شهادت محسن و عزت و احترامی که او در نزد تمام ملت پیدا کرد جایگاه این شهدا را رفعت بخشید.
نکته دوم را باید در لابلای صفحات این کتاب جست چه چیزی اینگونه به محسن حججی عزت داد؟؟
🍃«کتاب حجتِ خدا»🍃
110داستانک ازپاسدارشهیدمدافع حرم محسن حججی
«کاری ازگروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی»
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
#مدیون_شهدا_هستیم
📚#حجتِ_خدا 7⃣7⃣
🍃اززبان همسرشهید🍃
یک شب «موسی جمشیدیان» را توی خواب دیدم از دوستان محسن بود که در سوریه شهید شده بود. توی یک تابوت با لباس احرام دراز کشیده بود.
یک دفعه از تابوت بلند شد و نشست روبرویم با لبخند بهم گفت:« چته خانم؟چی میخوای؟»
به گریه افتادم گفتم:« شوهرم محسن خیلی بیقراره،
میگه میخوام برم سوریه میگه میخوام شهید بشم.»
خندید و گفت:« بهش بگو عجله نکنه وقتش میرسه، خوب هم میرسه! شهید میشه،
خوب هم شهید میشه!»
از خواب پریدم. تمام بدنم میلرزید. خوابم را برای محسن تعریف کردم. بعد هم خیره شدم به اون قطرات درشت اشک همین جور داشت از چشمانش پایین میافتاد.
میخواست از خوشحالی بال در بیاورد و پرواز کند من داشتم از ترس قالب تهی میکردم و او از شوق.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
#مدیون_شهدا_هستیم
📚 #حجت_خدا 8⃣7⃣
🍃«دوست شهید»🍃
روز آخر که میخواست برود سوریه آمد دیدنم. دست انداختم دور گردنش وگفتم:« آقا محسن! رفتنی شدیها.. یادت باشه حرم بی بی حضرت زینب (علیها السلام) که
رفتی من رو دعا کن. موقع برگشت هم یه دونه پرچم برام بیار.»
نگاهم کرد و گفت:« من دیگه برنمیگردم.» گفتم:«این حرفها چیه تو بچه کوچیک داری حرف از نیامدن نزن»
دستش را زد به گردنش و گفت این رو میبینی؟ گفتم خب، گفت باب بریدنه!!.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
#مدیون_شهدا_هستیم
🔮ما امروز امنیت کشورمان و دوری از جنگ های داعش را مدیون فداکاری مدافعین حرم در سوریه هستیم.
آن ها از خانواده و جان و مال خود گذشتند تا اجازه ندهند دشمن در منطقه خاورمیانه جولان دهد و به مرزهای ایران نزدیک شود
🔹«خدای متعال بر شهدا سلام می فرستد. آنها کسانی هستند که با خدا معامله کردند و هستی خودشان را یعنی مهم ترین سرمایه انسان را که حیات است، در راه خدا و برای رضای خدا تقدیم کردند.»
«مقام معظم رهبری»
🍃گرامیداشت 18مرداد،سالروزشهادت پاسدارمدافع حرم،شهیدمحسن حججی،
روز شهدای مدافع حرم 🍃
@Notationbooks
#مدیون_شهدا_هستیم
📚#حجت_خدا 9⃣7⃣
🍃همسرشهید🌱
قرار بود صبح اعزام شود سوریه. شب قبلش با هم رفتیم گلزار شهدا. تا بخواهیم برسیم گلزار توی ماشین فقط گریه میکردم و اشک میریختم.
دیگر نفسم بالا نمیآمد. بهم میگفت:« صبور باش زهرا. صبور باش خانم. میگفتم نمیتونم محسن نمیتونم.
به گلزار که رسیدیم رفتیم سر مزار «علیرضا نوری» و «روح الله کافیزاده»
بعد از مقداری،محسن پا شد و رفت طرف سنگ شهدای جاوید الاثر.
گفت:«میخوام ازشون اجازه رفتن بگیرم»
دنبالش میرفتم و برای خودم گریه میکردم و زار میزدم. برگشت بازویم را گرفت و
گفت:« زهرا تو روخدا گریه نکن، دارم میمیرم.
گفتم:«چیکار کنم محسن ناآرومم؟
تو که نباشی انگار من هم نیستم. انگار هیچ و پوچم. نمیتونم بهت بگم نرو اما بهم بگو با عشقت چیکار کنم؟؟
*
رفتیم خانه. تا رسیدیم، کاغذ و خودکاری را برداشت و رفت توی اتاق.
بهم گفت:«میخوام تنها باشم.»
فهمیدم میخواهد وصیت نامهاش را بنویسد. مقداری بعد از اتاق آمد بیرون. نگاه کردم به چشمانش سرخ بود و پف کرده، معلوم بود حسابی گریه کرده.
هنوز چند ساعتی مانده بود به پرواز سوریه. موبایلش را برداشت و صدایش را ضبط کرد. شروع کرد با علی کوچولیش حرف زدن:
سلام علی آقا!
سلام بابا جان.
سلام پسر گلم...
@Notationbooks
#کتابخوانی
#مدیون_شهدا_هستیم
«ادامه درصوت پایین⬇️»
📚 #حجت_خدا 1⃣8⃣
اول صبح، وقتی که نیروها توی چادرهایشان بودند، سه ماشین انتحاری حمله کرده بودند به پایگاه چهارم.
یکی از نیروها که آنها را دیده بود از چادرش خارج شده بود و فریاد کشیده بود: داعشیها داعشیها...
محسن آمده بود پشت خاکریز و دوتایی شروع کرده بودند به سمت آنها شلیک کردند.
ماشین اول ۳۰۰ متر مانده به پایگاه منفجر شد ماشین دوم لبه خاک ریز،
و ماشین سوم هم آمده بود داخل خود پایگاه و آنجا منفجر شد. ضربه بسیار سنگینی بود.
تعداد زیادی از نیروها شهید شدند. محسن هم مجروح و زخمی افتاد روی زمین و بیهوش شد
از پهلو و دستش داشت همینجور خون میآمد.
یک دفعه تعدادی تویوتا که پر از داعشی بود به پایگاه حمله کردند، درگیری شدیدی شد آن از سه ماشین انتحاری و این هم از حمله ناگهانی داعشیها.
فشار لحظه به لحظه بر نیروها بیشتر میشد. عدهای عقب نشینی کرده بودند، تعدادی هم ایستاده بودند توی میدان و با داعشیها درگیر شده بودند.
باران گلوله از دو طرف در حال باریدن بود. محسن به هوش آمد چشمانش را باز کرد،
اسلحهاش را برداشت با هر سختی که بود از جایش بلند شد و دوباره شروع به تیر انداختن سمت داعشیها کرد.
نفسهایش به سختی بالا میآمد کمترین جانی در بدن داشت.
داعشیها قدم به قدم جلو میآمدند. نیروها هم چون تعدادشان بسیار کم بود دیگر تا ب مقاومت نداشتند.
راه چارهای نبود همه عقب نشستند.
داعش جلو و جلوتر آمد. بالاخره پایگاه را گرفت و به آتش کشید. خشابهای محسن تمام شده بود. نفسهایش هم به شماره افتاده بود
تشنه و بیجان و بیتاب پشت خاکریز افتاد.
به حالت نیمه بیهوش داعشیها او را دیدند،به طرفش رفتن، رسیدن بالای سرش، دستهایش را از پشت با بند پوتینهایش بستند،
او را بلند کردند و به طرف ماشین بردند.
خون هنوز داشت از پهلویش خارج میشد. تشنگی فشارش را لحظه به لحظه بیشتر میکرد.
محسن را سوار ماشین کردند و با خود بردند. چادرها و خیمههای پایگاه چهارم داشت در آتش میسوخت و آسمانش مانند غروب عاشورا شده بود...🖤
@Notationbooks
#کتابخوانی
#مدیون_شهدا_هستیم
📚 #حجت_خدا 2⃣8⃣
[110داستان ازشهیدحججی]
محسن را بردند طرف شهر القائم عراق.
تا برسند آنجا، مدام توی ماشین به سر و صورتش میزدند و فحشش میدادند.
به شهر القائم که رسیدند محسن را بردند توی اتاقی و با او مصاحبه کردند. محسن نگاه به دوربین کرد و محکم و قرص
گفت:«محسن حججی هستم، اعزامی از اصفهان. شهرستان نجف آباد.فرمانده تانک هستم و یک فرزند دارم.»
اول او را از گردن آویزان کردند و بعد شکنجهها شروع شد شکنجههایی که دیدنش مو را بر تن انسان سیخ میکرد...
خوب که زجر کشش کردن او را پایین آوردند سرش را بریدند و دستهایش را جدا کردند.
بعد هم پاهایش را به عقب یک ماشین بستند
و توی شهر چرخاندند تا،مردم سنگبارانش کنند.💔
«شادی ارواح طیبه شهدا : اللّهم صلّ علی محمّدوآل محمّد وعجّل فرجهم»
@Notationbooks
#کتابخوانی
#مدیون_شهدا_هستیم
📚#قله_ها_و_دره_ها 3⃣8⃣
همه مردم در کار و زندگی فراز و نشیبهایی دارند
قلهها و درهها به هم متصلند اشتباهات امروز فرداهای بد را به وجود میآورند و کارهای خوب لحظههای بد امروز
لحظههای خوب فردا را ایجاد میکند
کسانی که فراز و نشیب را میفهمند با تمرکز کردن کارها را بهتر انجام میدهند
کسانی که در اداره کردن لحظات خوب شکست میخورند برای روزهای آتی خود لحظات بدی را خلق میکنند و به خاطر همین انرژی زیادی را هدر میدهند و لحظات بد را میسازند
معنای فراز درک صحیح ارزش لحظهها و معنای نشیب حسرت لحظههای بر باد رفته است.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتاب_خوب_بخوانیم