eitaa logo
خلاصه کتاب📚
118 دنبال‌کننده
286 عکس
149 ویدیو
29 فایل
كتابخوانى بايد همانند كارهاى روزانه در زندگى مردم وارد شود.✨ ⁦«مقام معظم رهبری» . . ضمان شرعی کتاب ها رعایت شده است.🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 1⃣9⃣ ,,فصل آخر(شانزدهم) صدای کوبه ای به خانه ب صدادرآمد. معصومه خانم که همیشه منتظرورودکسی بود، جواب داد: حسین آقا!نوه کوچکش بودکه ازپله هابالاآمد. _سلام مادر. _سلام پسرم.خوبی مادر؟ _خوبم مادر. راستی یک خبر خوب برات دارم،الآن آقامحمدرضا،پسردایی زنگ که الآن همراه زن دایی عزّت خانم می آیند خانه شما . _قربونت برم! چرا دایی محمدآقا نمی آید؟ خوب، بالاخره محمدرضاهم بوی پسرم را میدهد.تونمیدانی دایی چرانمی آید؟ _نه مادر. دایی بزرگ، مردبزرگی است. کار دارد. رئیس قاضی های کشور است.سخنرانی میکند.خارج میرود.نمیدانم هزارتاکاردیگردارد. حالاچیکارداردوکجامیرسدکه فکرکند مادربزرگ پیرماچشم به راه اوست؟ _نه پسرم. دایی بزرگ اینجورکه تومیگویی بی غیرت نیست.حتمایک حادثه ای برای پسرم اتفاق افتاده. _اتفاق؟ اتفاق دیگه چیه؟ همین دیشب تلویزیون نشان می‌داد که میخواهندبرایش اربعین بگیرند. _چی؟ اربعین؟ میدونی اربعین یعنی چه پسرم؟ حسین که فهمیده بودمثل اینکه خراب کرده و بالاخره چیزی اززیرزبانش در رفته است،گفت اربعین یعنی جشن وشادی استقبال . _نه پسرم،اربعین برای کسی میگیرن که ازدنیابرودوچهل روزازمرگش بگذرد. پیرزن این را که گفت بغضش ترکید واشکش جاری شد. _نه مادر،به خدا دایی بزرگ حالش خوب است.من خوب نفهمیدم تلویزیون چی می گفت. اصلا همین الان میروم هرطورشده تلویزیون برایت می‌آورم. نشد به مادرمیگویم بیایدتاحرف مراباورکنی که دایی بزرگ چیزیاش نشده است این را گفت وازدرحیاط خارج شد،ولی به محض خروج به دیوارتکیه داد. باخودش گفت :عجب کار بدی کردی پسر این چی بودزیرزبانت دررفت؟ کمی زبانشراگازگرفت وانگشت گزیده به سمت خانه شان به راه افتاد. پسردایی محمدرضا وزن دایی عزّت آمده بودند . همه درفکر بودندکه چگونه مادر رامطلّع کنند؟ زیراقلبش بیماربود . شنیدن خبر ودیدن صحنه های تلویزیون برایش بسیارخطرناک بود وآنهانمی خواستند مادربزرگ ویادگارآیت ا...سیدمحمدصادق خاتون آبادی رارنجیده خاطرکنندویا ازدست بدهند. معصومه خانم دیگرباورش شده بود که آقامحمدآقای اوبه شهادت رسیده است واتفاقاحرف راست رابایدازبچه شنید وآنهاعمدا اورابایکوت خبری کرده اند. دانه های اشک از چشمانش همچنان جاری بود وشانه هایش درمرگ فرزندمیلرزید. آخرمحمدآقای اوتازه پنجاه وسه چهار سالش بود. 🥺 تازه به بلوغ کامل علمی و اجتماعی رسیده بود ودر فرصتهای بسیاری می‌توانست فعال باشد، امابه یادآورد که نوه اش محمد رضا وخواهرانش ومادرشان وشاید دخترانش به نزدش می آیند. اوبایدصبوری پیشه کند، آنهابخاطراوچهل روزبه اوخبری ندادند واوبایدحرمت احترام وخیرخواهی فرزندانش رانگه دارد. 🔮اوبایدثابت کند که ،بهشتی را او تربیت کرده است و دامن پاک وقلب صبور ورئوف اوبوده است که چنین مرد صبوری را به بار آورده است.✅ اوبه نحوی درانتظارتعبیرخواب پدرش بود،چراکه اوازعلمای وارسته اصفهان بود. 🍃 * * *🍃 کوبه دربه صدا درآمد.درحیاط بازبود.محمدرضا وعزّت خانم وفرزندانش وجمعی از اقوام آمده بودند.جملگی لباس سیاه برتن داشتند‌. معصومه خانم فهمیدکه واقعاصاحب عزاشده است. به طرف فرزندانش رفت،امابرخلاف تصورفرزندانش،بی تابی نکرد. آنها رابه نشستن دعوت کردوتک تک آنها رابوسید و روبه محمدرضاکرد.. پسرم! بگوپسرم چگونه شهیدشده؟ حدود چهل روز پیش در هفتم تیرماه... وقتی که پیش حضرت امام رفتیم آنجا اولین جمله ای که گفتیم این بودکه«ربّنا تقبل هذا القربان» خدایا این قربانی را ازمابپذیر! اشک های معصومه خانم وهمگی آرام آرام جاری بود،معصومه خانم گفت:آقا! راجع به محمدآقای من چه گفت؟ آقاگفتند که:«بهشتی یک ملّت بود برای ملّت ما.» امام در آن دیدار چنین فرمودند:«آنقدری که من ازآنها(شهدای هفتم تیر) میشناسم از ابرار بوده اند، ازاشخاص متعدبوده اندکه دررأس آنها مرحوم شهید بهشتی است. ایشان رامن بیست سال بیشتر میشناختم . مراتب فضل ایشان ومراتب تفکرایشان ومراتب تعبدایشان برون معلوم بودوآنچه که من راجع به ایشان متأثرهستم،شهادت ایشان در مقابل اوناچیزایت وآن مظلومیت ایشان دراین کشور بود.مخالفین انقلاب افرادی که بیشترمتعهدند، مؤثرتردرانقلاب اند،آنهارابیشترموردهدف قرارداده اند. ایشان موردهدف اجانب ووابستگان به آنها در طول زندگی بود. تهمت‌های ناگوار به ایشان می‌زدند. از آقای بهشتی اینها می‌خواستند موجود ستمکار دیکتاتورمعرفی کنند.درصورتیکه من بیشترازبیست سال است ایشان را می‌شناختیم وبرخلاف آنچه که این بی انصاف هادرسراسرکشورتبلیغ کردندومرگ بربهشتی گفتند،من اورا یک فردمتعد،مجتهد،متدین،علاقمندبه ملت، علاقه مندبه اسلام وبه دردبخوربرای جامعه خودمان می‌دانستم ... @Notationbooks
📚 2⃣9⃣ «ادامه فصل آخر» آقای بهشتی وآن جمعی که دراین واقعه فجیع به دست عمّال آمریکا وبه دست اشخاصی که کسی[ که کتاب ] "شناخت" آنهاراخوانده باشد،می داندکه به هیچ یک از اصول اسلامی اعتقادنداشتند، به دست اینهاشهیدشدندوبه درگاه خداشتافتند و"نحن ان شاء الله بهم لاحقون..."» اشک های معصومه خانم جاری بود،اما نمی‌دانست چرا اینقدر احساس آرامش و رضایت می کند. اواحساس می کرد آن وعده ای که در آن سحر اززبان پدرش سیدمحمدصادق خاتون آبادی به او داده بودند به وقوع پیوست . آن فرزندی که وعده اش را پدرش داده بود که روزی درخطرات بزرگ باخونش اسلام را یاری خواهدکرد. واگراومادرچنین فرزندی است،چه مبارک سحری بود آن وچه فرخنده شبی بود این که دراین ظلمت وتاریکی شب به پسرآب حیات دادندوبه مادربرات. 🥺💔🥺 @Notationbooks
🔮پیام یک شهید دفاع مقدس به مادرش: در راه هدفی که خونِ بهشتی ریخته می شود، چرامن درخانه بنشینم؟!‌❣️⁩🥺 @Notationbooks برشی ازکتاب
📚 3⃣9⃣ 🍃امام خمینی«ره»🍃 «پیش ازآنکه عنان اختیارازکف شماربوده شود،خودرابسازیدواصلاح کنید. به اخلاق حسنه آراسته شوید؛ رذایل اخلاقی را از خود دورکنید:؛ در درس وبحث اخلاص داشته باشید تاشمارابه خدانزدیک سازد. اگردرکارهانیت خالص نباشد،انسان راازدرگاه ربوبی، دور می کند. مواظب باشید❗️ نکندچندین سال زحمت بکشیدوبعد،جهنّم کسب نمایید!!» @Notationbooks
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 4⃣9⃣ 🍃امام خمینی«ره»🍃 🔮وقتی کمی مطرح شدید،اگرمهذّب نباشید،ازتحصیل بازمی مانید؛ مشکل است بتوانید نفس امّاره رازیرپابگذارید. تاموردتوجه مردم قرارنگرفته اید، فکری به حال خودنمایید. خدانکندانسان پیش ازآنکه خودرابسازد،جامعه به اوروی بیاوردودرمیان مردم نفوذوشخصیتی پیداکند ،چراکه خودرامی بازد؛ خودراگم می کند... @Notationbooks
🌺سلام خدمت اعضای جدیدکانال خوش آمدید عزیزان🌺
❌دوستان عزیز به پیامهای سنجاق شده توجه بفرمایید❌
. 📚 5⃣9⃣ «اثراستادانصاریان» 🍃قیامت بستگی به این دارد...🍃 پیغمبر صلی‌الله علیه و آله می‌فرمایند: «قیامت بستگی بـه این دارد کـه مردم در اینجا چه چیزی بکارند.» 🔹 رفیقی داشتم که خیلی خوب بود، و نماز جماعتش به هیچ قیمتی ترک نمی شد. و به محض این که امام جماعت سلام نماز مغرب را می‌داد، بلند می‌شد و در تمام صف‌ها می‌گشت، پول آب و برق مسجد را جمع می‌کرد. 🔸 وقتی از دنیا رفت، با قدم عبادت مرد؛ در انجام صله رحمت که عبادت خدا است. از تهران راه افتاده بود، همۀ فامیل را دید و بعد مرد، همانجا دفنش کردند. 🔹 امام جماعت مسجد می‌گفت: شبی خوابش را دیدم، به او گفتم: حالت چگونه است؟ چون طبق آیات قرآن، برزخ دنیایی بین این دنیا و آخرت است، هم روز دارد و هم شب، گفت: 🔸 شب اول قبر به قدری چراغ برایم روشن کردند، گفتند: این‌ها پول‌هایی است که برای روشن ماندن چراغ مسجد جمع کردی. 🔹 چراغ، نور، روشنایی، کار خیر، نماز و روزه بکاریم و این کاشتن را ادامه بدهیم. ضدّ خدا نشوید، آتش نکارید که بعد باید آتش درو کنید. @Notationbooks
📚 6⃣9⃣ [سرگذشت داستانی مشاهیریتیم] «نیکلاکپرنیک» 🍃ستاره شناس بزرگ لهستانی در سال1473میلادی به دنیا آمد وی در 10 سالگی پدرش را از دست می‌دهد و تحت سرپرستی عمویش رشد می‌کند. نظریه گردش زمین به دور خورشید از نظریات اوست که با مطرح کردن آن جنجالی در بین مردم به وجود آمد چرا که بیش از 18 قرن مردم عقیده داشتند که زمین محوریت تمام اجرام آسمانی است! و حالا می‌بایست عقیده خود را تغییر می‌دادند. نیکلا یک لحظه ایستاد نگاهش به آسمان پرستاره افتاد کنجکاو شد لحظاتی در جایش میخکوب شد و شروع کرد به شمارش یک ،دو،سه،چهار... ناگهان صدای عمویش او را از جا پراند آهای نیکلا چه کار می‌کنی مگر نمی‌بینی شب شد و باید زودتر به ده برسیم؟ ستاره‌ها آنقدر زیاد بودند که هرچه میشمرد تمامی نداشت نگاهش را از آسمان برگرفت و به قد بلند عمویش که در لباس کشیشان بلندتر هم به نظر می‌رسید خیره شد بعد در جاده کوچک میان مزرعه‌ها دوید و به عمویش رسید و پا به پای او به راه افتاد اما نگاهش همینطور به ستارگان بود و دوباره شروع کرد:یک،دو،سه،چهار،پنج،شش... چه ستاره حیرت آوری عمو جان آن ستاره را دیدی که با سرعت پایین آمد و در یک لحظه نورش چند برابر شد؟ مات و مبهوت به آسمان خیره شده بود اما دیگر اثری از آن ستاره پرنور وجود نداشت در همین هنگام با صدای عمویش را شنید آهای نیکلا باز که ایستادی چرا مرا اذیت می‌کنی ؟ سپس کمی برگشت و نگاه نیکلا را در آسمان دنبال کرد و پرسید:«مگر در آسمان چه چیز را دیده‌ای که اینطور ماتت برده؟» نیکلا به چهره پهن و چاق عمویش نگاهی انداخت و پرسید:«عمو جان چرا ستاره‌ها نورانی هستند و می‌درخشند؟» عمویش دست او را گرفت و گفت:« تو چه کار به این کارها داری تو باید درس‌هایی را که آموزگارت برایت تعیین می‌کند بخوانی مثل تاریخ، جغرافیا، ریاضی و چیزهای دیگر.» نیکلا در حالی که دستش در دست عمویش بود و پا به پای او راه می‌رفت گفت:«در مدرسه هم باید درباره ستاره ماه و خورشید چیزهایی به ما یاد بدهند.» عمویش گفت:« تو باید به جای این حرف‌ها درس‌هایت را بخوانی و وقتی بزرگ شدی مثل من کشیش بشوی.» این آرزوی پدرت هم بود حیف که زنده نماند تا تو را در لباس کشیشی ببیند. نیکلا کمی فکر کرد پدرش را به یاد نمی‌آورد شنیده بود یک ماه پیش از تولد او پدرش در گذشته است آهی کشید و دوباره ستارگان نگاهش را ربودند. آرزو داشت به جای هر درسی فقط درباره آسمان و ستارگان مطالعه کند. کم کم به ده نزدیک شدند در همین هنگام فکری به ذهنش رسید. پیش خودش گفت:« شب که همه خوابیدن بالای درخت سیب میان باغ می‌روم و ستاره‌ها را می‌شمارم.» علاقه زیاد به ستاره‌ها آینده متفاوتی با آنچه که عمویش انتظار داشت، برایش رقم زد. «ستاره شناسی»!! آنقدر در این علم پیشرفت که توانست فرضیه‌ای که سالیان سال مردم روی آن پافشاری داشتند را بشوید و کنار بگذارد. فرضیه چرخیدن خورشید به دور زمین! او برای مردم سرزمین خود ثابت کرد این زمین است که به دور خورشید در گردش است و تاکنون مردم در اشتباهی بس بزرگ بودند.🍃 @Notationbooks