📚 #قطره_هایی_که_دریا_شدند
1⃣5⃣1⃣
[سرگذشت داستانی مشاهیریتیم]
🍃احد عظیمزاده🍃
احد عظیمزاده بزرگترین تولید کننده و صادر کننده فرش دستبافت دنیا در سال ۱۳۳۶ در شهرستان اسکو به دنیا آمد
در ۷ سالگی پدر خویش را از دست داد و به جهت فقر خانوادهاش مجبور به کار قالی بافی شد
او که در کودکی رنج و سختیهای یتیمی را چشیده اکنون تکفل بیش از هزار کودک یتیم را بر عهده دارد
شور و شوق وصف ناشدنی داشت مثل همه بچههای کلاس اولی از اینکه میتوانست خواندن و نوشتن را بیاموزد خوشحال بود
شاگرد اول کلاسشان بوده به قول معلمش اگر پشتکار در درس خواندن را ادامه میداد حتماً یکی از دانشمندان میشد
انگار احدبه سخن معلمش اعتقاد پیدا کرده بود چون هر وقت او را میدیدی توی کتابهایش غرق شده بود
عاشق آسمان بود و دوست داشت در آینده خلبان بشود و مثل پرندهها در آسمان پرواز کند
احد هنوز سال اول دبستانش را تمام نکرده بود که سایه پرمهر پدرش را از دست داد خیلی برایش سخت بود پیراهن مشکی اعضای پدرش را به تن کرده بود و دوست داشت تا چهلم او سیاهپوش باشد
هر وقت تنها میشد به یاد پدرش میافتد و ناخودآگاه اشکهای معصومانه اش از گوشه چشمان کوچکش سرریز میشدند
با رفتن پدر خوشیم از خانواده احد رخت بر بست احد دیگر نمیتوانست به مدرسه برود و باید در مخارج زندگی به خانوادهاش کمک میکرد
از همان سال انگشتان کوچک و لطیفش با چلههای
قالی انس گرفتند و به جای اینکه صبحها به درس جدید معلمش گوش بدهد باید چند ردیف عالی میبافت برای او که سن زیادی نداشت و هنوز دوران کودکی
را سپری نکرده بود
خیلی سخت بود اما چارهای نداشت با پیشنهاد معلم مهربانش درسهایش را شب هنگام میخواند تا بتواند آرزوهایش را عملی کند.
احد دور بازی و تفریح را خط کشیده بود فقط بعضی وقتها فرصت میکرد تا با بچههای کوچه و محله بازی کند، اینکه چه پدرهای خوبی دارند اینکه چه جایزههایی از پدرشان گرفته اند اینکه ....
احد با لبخند به حرفهای آنها گوش میکرد و سعی میکرد تنهاییاش را پنهان کند اما گاهی بغضش میترکید و گریه کنان به مادرش پناه میآورد و با او درد دل میکرد
احد هر روز که بزرگتر میشد
با فرش رابطه بیشتری برقرار میکرد حالا او توانسته بود از فروش قالی مقداری پول پس انداز کند مقداری هم پول قرض کرد و یک کارگاه
فرش بافی راه انداخت
یک پیشنهاد زندگی او را متحول کرد یکی از تاجران به او پیشنهاد کرده بود که فرش گرد ببافد و به کشورهای خارجی صادر کند فکر بدی نبود اما معلوم نبود تا چند تا موفقیت آمیز باشد احدی که در زندگیش اهل ریسک بود این پیشنهاد را جدی گرفت و مشغول شد
هنوز چند فرش در کارگاه کوچکش تولید نکرده بود که توانست آنها را با قیمت بسیار خوبی بفروشد این موفقیتش را به فال نیک گرفت و صادرات فرش را به کشورهای خارجی شروع کرد
احد اکنون بزرگ شده و مردم او را به عنوان بزرگترین صادر کننده فرش در دنیا میشناسند او زندگی سخت دوران کودکیاش را از یاد نبرد و حالا بیش از هزار کودک یتیم را سرپرستی میکند و هر سالی که میگذرد
صد یتیم بر تعداد آنها میافزاید
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
202030_1634665273.pdf
حجم:
756.5K
#معرفی_کتاب 2⃣1⃣
#فایل_pdf
📚 عنوان کتاب : نگرشی نوین بر حقانیت قرآن
✍️نویسنده:علی اسماعیلی زهرانی
📖موضوع : رمان
📄تعداد صفحات : 48 صفحه
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
📚 #عامل_تغییر_باش_نه_معلول_تقدیر
1⃣5⃣5⃣
🍃«هرگز گله و شکایت نکنید،
هرگز توجیه نکنید.»🍃
بسیاری از انسانها دهها سال از عمرشان را با گله و شکایت کردن در این باره هدر میدهند که والدینشان در دوران کودکی آنان چه کارهایی را برایشان انجام داده یا ندادهاند
برای نمونه وقتی من در ابتدای دهه ۳۰ زندگیم بودم یک بار قرار شد با یکی از همکارانم شام بخورم در پی شام خوردن گله و شکایت کردن را درباره پدرم شروع کردم در این باره سخن گفتم که پدرم در دوران کودکی بسیار نامهربان و نکوهشگر بوده است
همکارم در ابتدا مدتی به حرفهای من گوش کرد و سپس بسیار هوشمندانه از من چنین پرسید
برایان آیا از زنده بودنت خوشحال هستی
من گفتم البته من به معنای واقعی از زندگیم لذت میبرم همکارم گفت بسیار خوب پدرت نیز در به دنیا آمدن تو سهم داشته است پس دیگر گله و شکایت نکن
من ناگهان بهت زده شدم سپس پی بردم که همکارم درست میگوید
از آن روز به بعد هرگز دوباره درباره پدرم یا دوران کودکیم گله و شکایت نکردم من به این حقیقت پی بردم اگر من از زنده بودنم شادمان هستم حق ندارم انسانهایی را سرزنش کنم که در به دنیا آمدن من سهمی ویژه داشته اند.
شما نیز میتوانید اینگونه بیندیشید والدین شما در به دنیا آمدنتان سهمی ویژه داشتند فرقی نمیکند که آنان از نظر خودتان چه کارهایی را برای شما انجام داده یا ندادهاند آنان به شما کمک کردند.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
📚 #عامل_تغییر_باش_نه_معلول_تقدیر
1⃣5⃣6⃣
🍃به صحبت دیگران گوش بدهید🍃
سالها قبل به این فکر افتادم که از چه کاری بیشتر لذت میبرم کاری که در آن زمان میکردم داشت به انتها میرسید و دورنمای آینده
به سبب اوضاع و احوال اقتصادی آنقدرها درخشان نبود در ضمن گرچه ایده مشخصی داشتم که چه میخواهم بکنم ولی آنقدرها مطمئن نبودم
در این زمان از یکی از دوستانم پرسیدم به نظر او چه کاری بکنم بهتر است و او بدون لحظهای مکث گفت اگر درس بدهی و همایش برگزار کنی از هر کاری برایت مناسبتر است
این دقیقاً همان چیزی بود که شخصاً با آن فکر میکردم اما برایم مشکل بود همه توانم را صرف انجام دادن کاری بکنم که زیاد در آن تجربه نداشتم اما این تجربه به من نشان داد که دوستان و اطرافیان
اغلب میتوانند به شما بگویند که مناسب چه کاری هستید و حال آنکه خودتان ممکن است این را ندانید
اگر به هیچ وجه نمیدانید که در چه زمینهای از استعداد کافی برخوردارید این را از کسی که شما را به خوبی میشناسد سوال کنید کسانی که شما را میشناسند و به شما علاقه با توجه دارند اغلب به شما میگویند که برای چه کاری مناسب هستید.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
🔮هر روز اقدام به کارها و تفکرات مثبت کنید تا با کمک آن بتوانید تمام افکار منفی را از میان ببرید.
@Notationbooks
[ #جادوی_فکر_بزرگ ]
📚 #قطره_هایی_که_دریا_شدند
1⃣5⃣7⃣
🍃گاندی🍃
ماهاتما گاندی رهبر و پیشوای سیاسی و اخلاقی مردم هند در سال ۱۸۶۹ به دنیا آمد
وی در ۱۶ سالگی پدر خود را از دست داد
گاندی با رهبری خود توانست ملت هند را از چنگال استعمار انگلستان نجات دهد و برای این امر مصرف کالاهای تولید هند را به جای کالاهای خارجی توصیه میکرد.
او مردیست لاغر اندام با جثهای ضعیف ،سر او بیمو است اما کچل نیست. خودش سرش را از ته میتراشد.
چشمانش درخشان و نافذ و گوشهایش بزرگ و برجستهاند.
قیافه او زیبانیست اما دوست داشتنی است. شب کلاهی سفید بر سر و جامه سفیدی از پارچه خشن در بر. پابرهنه و غذایش برنج است و میوه و به جز آب نمیآشامد.
روی زمین میخوابد، کم میخوابد و دائم کار میکند.گویی جسمش به حساب نمیآید. صدایش آهنگی حزن انگیز دارد و در طول صحبت اصلاً دستهایش را تکان نمیدهد.
آدم از دیدن او به یاد سقراط میافتد .در برخورد اول هیچ چیز در او جلب توجه نمیکند مگر حالت صبری عظیم.
به سادگی کودکان است و حتی با رقیبان خود نیز مهربان و مودب.
ماهاتما کفش بندداری که خودش آن را درست کرده بود برپا داشت و در حالی که چرخ چوبی نخریسی در دستش بود به میدان مرکزی بمبئی آمد .صبح یکی از روزهای تابستان سال ۱۹۴۳ بود و جنگ جهانی دوم در اوج خودش جریان داشت مهاتما از سکوی چوبی که برایش در میدان گذاشته بودندبالا رفت و خودش را آماده سخنرانی کرد.
بسیاری از مردم همانند او به جای لباس پارچه سفیدی به خودشان پیچیده بودند و کفشهای بنددار ارزان قیمتی به پا داشتند.
ماهاتما نگاهی به انبوه جمعیت انداخت بیشتر آنها چرخهای نخریسی همراهشان بود با اشاره دست او جای همه مردم را سکوت گرفت و جمعیت آماده شنیدن سخنان او شد.
دوستان من هم وطنان رنج کشیده من خوشحالم که نهضت تحریم اجناس خارجی با کوشش شما مردم به خوبی پیش میرود همه شاهد هستید که دولت انگلستان در برابر آن همه درخواستهای مسالمت آمیز ما هیچ پاسخ قانع کنندهای نداد.
همه میدانید که پس از آزادی از آخرین بازداشتم به پیشنهاد دولت انگلستان برای گفتگو درباره خواستههای ملت هند به لندن رفتم اما جز همان حرفهای بی سر و ته چیزی نشنیدم و فهمیدم باز هم نیرنگی تازه در کار است فوری به میهن برگشتم
و به محض پیاده شدن از کشتی در بمبئی برای چندمین بار به وسیله مقامات انگلیسی بازداشت شدم.
اکنون من با صدای بلند اعلام میکنم که هند متعلق به هندیهاست و انگلیسیها باید هرچه زودتر از کشور ما خارج شوند.
ما خواهان استقلالیم و تا زمانی که به آن نرسیدهایم دست از مبارزه برنمیداریم
از سکو پایین آمد روی زمین نشست و چرخش را به کار انداخت و همه همراه با او شروع به نخ ریسی کردند.
در این هنگام بود که سربازان انگلیسی دور تا دور میدان را محاصره کردند و پیش از هر کاری گاندی و تعدادی از مردم بی دفاع را دستگیر کردند و به زندان افکندند.
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم