📚 #درخت_دوستی_بنشان 6⃣0⃣2⃣
🌱به دیگران احترام بگذارید و در عین حال،
با خود نیز صادق باشید.
اگر مردم با عقاید یا شیوه زندگی شما مخالفند این به آنها مربوط میشود نه به شما.🌱
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
🌱هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنید
🔸پیامبراکرم«ص»:
داناترین مردم کسی است که دانش دیگران را به دانش خود بیفزاید.🌱
( نهج الفصاحه، ص ۶۹، ح ۳۶۰)
#صبح_نو
امروز شنبه
۲۸بهمن ۱۴۰۲
۱۷فوریه ۲۰۲۴
۷شعبان۱۴۴۵
🌸🌾🌸🌾🌸🌾🌸🌾🌸🌾🌸🌾🌸
🎊🌱🎊🌱🎊🌱
از دامان ليلا گلى بر آمد
شبيه حضرت پيغمبر آمد
نور دل زينب اطهرآمد
لشکر کربلا را افسر آمد
.
.
ولادت زيباترين، بااخلاق ترين، داناترين و رشيدترين جوان تاريخ مبارک 😍
@Notationbooks
🎊🎊🎊🎊
🌱هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنید
🔸پیامبراکرم«ص»:
صدقه دهید و مریضان خود را،
با صدقه درمان کنید. 🌱
(کنز العمال، ج ۶، ص ۳۷۱)
#صبح_نو
امروز پنج شنبه
۳ اسفند ۱۴۰۲
۲۲فوریه ۲۰۲۴
۱۲شعبان۱۴۴۵
🌸🌾🌸🌾🌸🌾🌸🌾
📚 #سلام_بر_ابراهیم 7⃣0⃣2⃣
در ایام مجروحیت ابراهیم به دیدنش رفتم. بعد با موتور به منزل یکی از رفقا برای مراسم افطاری رفتیم. صاحبخانه از دوستان نزدیک ابراهیم بود. خیلی تعارف می کرد. ابراهیم هم که به تعارف احتیاج نداشت! خلاصه کم نگذاشت.
تقریباً چیزی از سفره اتاق ما اضافه نیامد!
جعفر جنگروی از دوستان ما هم آنجا بود. بعد از افطار مرتب داخل اتاق مجاور می رفت و دوستانش را صدا می کرد. یکی یکی آ نها را می آورد و می گفت: ابرام جون، ایشون خیلی دوست داشتند شما را ببینند و… ابراهیم که خیلی خورده بود و به خاطر مجروحیت، پایش درد می کرد، مجبور بود به احترام افراد بلند شود و روبوسی کند.
جعفر هم پشت سرشان آرام و بی صدا می خندید. وقتی ابراهیم می نشست، جعفر می رفت و نفر بعدی را می آورد! چندین بار این کار را تکرار کرد. ابراهیم که خیلی اذیت شده بود با آرامش خاصی گفت: جعفر جون، نوبت ما هم می رسه!
🌷🌷🌷🌷🌷
آخرشب می خواستیم برگردیم.
ابراهیم سوار موتور من شد و گفت: سریع حرکت کن! جعفر هم سوار موتور خودش شد و دنبال ما راه افتاد. فاصله ما با جعفر زیاد شد. رسیدیم به ایست و بازرسی! من ایستادم.
ابراهیم باصدای بلند گفت: برادر بیا اینجا! یکی از جوان های مسلح جلو آمد. ابراهیم ادامه داد: دوست عزیز، بنده جانباز هستم و این آقای راننده هم از بچه های سپاه هستند.
یک موتور دنبال ما داره میاد که… بعد کمی مکث کرد و گفت: من چیزی نگم بهتره، فقط خیلی مواظب باشید. فکر کنم مسلحه! بعد گفت: بااجازه و حرکت کردیم. کمی جلوتر رفتم توی پیاده رو و ایستادم. دوتایی داشتیم میخندیدیم.
موتور جعفر رسید.
چهار نفر مسلح دور موتور را گرفتند! بعد متوجه اسلحه کمری جعفر شدند! دیگر هر چه میگفت کسی اهمیت نمیداد و… تقریباً نیم ساعت بعد مسئول گروه آمد و حاج جعفر را شناخت.
کلی معذرت خواهی کرد و به بچه های گروهش گفت: ایشون، حاج جعفر جنگروی از فرماندهان لشگر سیدالشهداء هستند. بچه های گروه، با خجالت از ایشان معذرت خواهی کردند.
جعفر هم که خیلی عصبانی شده بود، بدون اینکه حرفی بزند اسلحه اش را تحویل گرفت و سوار موتور شد و حرکت کرد.
کمی جلوتر که آمد ابراهیم را دیدکه
در پیاده رو ایستاده و شدید میخندید! تازه فهمید که چه اتفاقی افتاده.
ابراهیم جلو آمد، جعفر را بغل کرد و بوسید. اخم های جعفر بازشد. او هم خنده اش گرفت. خدا را شکر با خنده همه چیز تمام شد.😁
@Notationbooks
#کتابخوانی
#کتابِ_خوب_بخوانیم
🌱هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنید
🔸پیامبراکرم«ص»:
وای بر مسلمانی که در هر جمعه، زمانی را برای یادگیری و پرسش از امور دینی خویش اختصاص ندهد.
(بحار الأنوار، ج ۱، ص ۱۷۶)
#صبح_نو
امروز جمعه
۴اسفند ۱۴۰۲
۲۳فوریه ۲۰۲۴
۱۳شعبان۱۴۴۵
🌸🌾🌸🌾🌸🌾🌸
🌱دنیابدون «تو»معنایی نداره...
ای که رویش جوانه ها
آواز پرنده ها
معنای ترانه ها
همه ازتوست؛
از«تو»که سالیانیست دراز
که چشم به راهت هستیم.
«تو»رامن چشم در راهم همه هنگام ...
وامّا
بهتربگویم؛
«تو» سالیانیست که چشم انتظار شیعیانت هستی
تاشاید لحظه ای یادت بیفتن ودلشان بشکندودعایی بکنن.
نمیدانم؛
اماهرچه هست،
این عشق دوطرفه است
واین جاذبه ازسمت«تو»
ومن درکنار همۀ کارهایی که باید برای آمدنت انجام بدهم،
دعاهم میکنم، توکه حتمامی آیی
امامن دعامیکنم که زودتر بیایی
بیایی ودنیاراگلستان کنی
بیایی وقرارقلبهای بیقرارمان شوی
بیایی وبه دنیامعناببخشی.♥️🌱
.
.
.
«اللّهم عجّل لولیک الفرج» 🤲🌱
@Notationbooks