من رو ببخش عزیزم. زیادی دستت رو محکم گرفته بودم، میدونم. میخواستم ازت مواظبت کنم اما فکر نکردم وجودت هنوز همونقدر کوچیک و ظریفه. تو رو با قدمهای بزرگ و ممتد کشوندمت تمام عمر و یادم رفت یه جاهایی پاهات دیگه جون نداره. ببخش که وقت غصههای تو، خندیدم که قضاوت نشم. ببخش اگر موفقیتهای دیگران رو مدام برای تو دیکته کردم، اگه یک وقتهایی برای چهرهی زیباتر دیگری، به صورتت با عشق نگاه نکردم. ببخش من رو که همهی زندگیم، جای گوش کردن به تو، به آرزوها و رویاهای تعریف شده ی دیگران فکر کردم. ببخش اگر از تو زدم، تا که دیگران رو خوشحال کنم. که میون تصورات ایدهآل خودم از زندگی، فرصت خندیدن و زندگی کردن تو لحظه رو از تو گرفتم. ببخش که سالها تو تاریکی گذشته رهات کردم، و بچگی و بیتجربگی تو رو ندیدم و نبخشیدم و تو رو بارها و بارها به ملاقات اشتباهات گذشتهات بردم. ببخش که هربار به جسم خسته و کلافه ی تو با صدای بلند گفتم: صبر کن! صبر. ببخش که هربار به جای فهمیدنت و یه آغوش طولانی و محکم، گمِت کردم میونِ صدای همهمهی تحسینها،
تا شاید اونجا، بین نگاهِ دیگران بهونهای برای دوست داشتنِ خودم پیدا کنم.
• امیرعلیق
هدایت شده از [چایینعنا]
الان دیدم خیلیا از باز شدن ویو ناراحتن، اما من واقعا خوشحال شدم. الان میبینم چند نفر مخاطب حرفامه و این حس خیلی با ارزشه برام.
از 10 نفر گرفته تا 100 یا بیشتر.
سین کم ناراحت کننده نیست، من توو خونه صحبت میکنم سه نفرشون که گوش میدم خیلی ارزشمنده. یا توو جمعهای بزرگتر 50 نفره که گوش میدن و بازخورد میدن و...
اینکه دارم فکر میکنم 44 نفر نشستن و منم دارم حرف میزنم، بهش گوش میدن خیلی خوبه تا اینکه فقط یک ببینم...