درود 💕
به چنل خودمونی و پینترستی ما خوش امدید🌷
اینجا از روزمرگی ادمین و مالک هســــــــت تــــــــــا پینترستی ترین ویدیو هـــــا
پس ــــــمــمنوـــن میشمــــــ پیش جمع کوچولـــومـــون بمونید
راستیــــــ
اینجا چالــش و سرگرمی های زیادی داریـم
که همشــــــــون جایزه دارهــــــ
هرچی هم خواستی بگو و راحت بـــاش
اینجادر خواستت قبول میشهـــــــــ🌷🍪☕️🌱🧋
شعار چنلمون : دخترای پینترستی و خوشگل🌷🌱
آیدی مالک:@nik1393a
آیدی یکی از ادمین هام: @Mahsima92
لینک ناشناس:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_866r8dw&btn=
لینک دعوت: https://eitaa.com/pinterestworld13
نام چنل:Pinterest world
دنیای پینترست🌷
#اتک_آن_تایتان
#بالهای_آزادی
#Chapter_1
#part_4
+اروین حاضری اونو با شمشیر آلیس بکشی ؟
با این حرف تمام وجود اروین به لرزه درآمد، او؟ با دستان خودش لیوای را بکشد؟ امکان نداشت چنین درخواستی را قبول کند.
آسترید که گویی آنچه در ذهن برادرش میگذشت را خوانده باشد، صدایش را پایین آورد و گفت :
+اگه میخوای به زندگی برش گردونی باید بکشیش.
اروین به خواهر زیبایش خیره شد و جواب داد :
^ بهت اعتماد ندارم آسترید اسمیت، تو اونو تا لب مرگ بردی چرا باید بخوای برش گردونی؟
آسترید کنار لیوای زانو زد ولی فاصله نامرئی را با او حفظ میکرد مبادا دوباره او را لمس کند و به اروین پاسخ داد:
+بهت که گفتم من نمیخواستم اونو بکشم.
^ باور نمیکنم.
ولی صدایش هنگام گفتن کلمه آخر اندکی لرزید، و این لرزش چیزی نبود که از چشمان زن تیزبین روبرویش پنهان بماند.
آسترید با خونسردی گفت:
+تو دروغگوی خوبی نیستی اروین اسمیت.
لحنش صاف و مطمئن بود، درست مانند یخی که بدن بیجان لیوای را پوشانده بود.
هانجی با ترس به آسترید چشم
دوخت و گفت :
*چیکار باید بکنیم؟ ضربانش داره افت میکنه، اگه واقعاً نمیخوای بمیره نجاتش بده، یخ رو آب کن، یا
هر چیز دیگهای فقط اونو برگردون.
برای اولین بار صدای صاف و ثابت آسترید ترک برداشت و شکافی در میان لحن همیشه مطمئنش به وجود آمد، آنقدر کوچک که تنها هانجی که در فاصلهی کمی از او نشسته بود متوجه شد، لرزش صدایش از تردید یا خشم نبود از ترس بود، ترس از کاری که
نمیتوانست انجام دهد.
+من... نمیتونم. میزوکاریم شکسته.
میزوکاری، این کلمه در ذهن هانجی مانند قلبی تپنده شروع به تپیدن کرد.
میزوکاری، شمشیر جادویی الهه سرما، شمشیری که میتوانست با یک حرکت دهها زندگی را به پایان برساند و با حرکت دیگر میتوانست
مردهای را به زندگی بازگرداند.
هانجی با هیجانی که مانند خوره به جانش افتاده بود گفت :
*منظورت چیه؟ حتماً باید یه راهی باشه که بتونی ازش استفاده کنی.
آسترید بدون لحظه ای مکث پاسخ داد:
+من یه خون آشام کاملم، نمیتونم از شمشیر شکسته استفاده کنم.
همان لحظه جرقهای از ذهن هانجی گذشت، و قبل از اینکه مانند ستارهای دنبالهدار از چنگش فرار کند آن را چسبید و گسترش داد:
*پس...خودت از شمشیر آلیس استفاده کن. این باید... ممکن باشه.
آسترید با لحنی که هیچ نوری در آن
نبود گفت:
+اونم شکسته، تیغه ی هیکاری از وسط دو نیم شده غیر قابل استفادست.
شانههای هانجی که هنوز لیوای در آغوش داشتند و لحظه قبل از هیجان میلرزیدند اکنون مانند تکه یخ بی جان شدند و بدن لیوای از
دستش رها شد.
قبل از اینکه فرصت واکنش داشته باشد آسترید دستانش را زیر بدن مرد جوان انداخت و او را در آغوش خود کشید و گویی که تازه متوجه شده باشد چه کار کرده، با ترسی بیسابقه به هانجی نگاه کرد و گفت:
+بگیرش.
صدایش مانند شعلههای آتش دستان یخ زده هانجی را ذوب کرد و هانجی با حرکتی سریع لیوای را از او گرفت و با صدایی که همچون گرگ، رام نشدنی و وحشی بود گفت:
*بهش دست نزن.
اروین که تاکنون ساکت به آن دو خیره شده بود، گفت :
^ اگه تو نمیتونی از اون شمشیر شکسته استفاده کنی، چرا فکر میکنی من، به عنوان یه انسان بتونم این کارو انجام بدم.
آسترید دوباره همان نقاب آرامش
ترسناکش را به چهره زد و گفت :
+اگه حدسی که دارم درست باشه تو تنها کسی هستی که میتونه این کارو انجام بده چون تو یه...
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
شرط پارت بعد 15 تا ناشناس 🤍🕊
ناشناس:
https://abzarek.ir/service-p/msg/5607920
چنلمون :
https://eitaa.com/novelllanime
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
#ریننویسندهیدورهگرد
یکی این وسطا تو ناشناس درست حدس زد ادامه ی رمان رو ناشناس هاتون رو جواب دادم چون اسپویل داره دیگه نمیزارم برید بخونید
هدایت شده از @ꨴֵ᷃ᩘ࣪I𝘁α𝒄𝒉𝙞 [𝟏𝟗]