نظرتونه گپ بزنیم بجای کانال؟
_که مثن همه نظر بدن✨
ولی خب متن هارو اینجا داشته باشیم .
انجمن نویسندگان موازی.
موضوع این هفته : _غول چراغ ارزو به شما یه پیشنهاد بجای ارزوی سومتون میکنه : ارباب عزیز .جسارتا پیشن
نام مستعار( #watson94 )
.
.
اکنون با تو سخن میگویم جرئت این را دارم که احساساتم را کادوپیچ شده تقدیم دستان زیبای بی مثالت کنم اما جرئت این را ندارم که بعد از شنیدن اینها دگر چشمان زیبایت با نگاهم گره نخورد و جای خالی ات تا ابد درد داشته باشد در سمت چپ سینه ام ان روز های اول که گرم و صمیمیتی درت نمیدیدم و سرت گرم قلم و خواندن کتاب های مانند خودت مرموز بود اری از همان روز ها محو حرکت انگشتان ماهرت شدم که چگونه بر تن سفید کاغذ لباسی به طرح کلمات میپوشاندی هنوز هم یکی از بلند ترین قله هایی که برای فتح در زندگی ام دارم خواندن ان دفتر است اما زمانی که به مانند یک شکوفه ی بهاری شکوفه زدی و همه را از زیبایی بی تکرارت اگاه ساختی،شیفته هایت بی شمار شد ولی باز هم من را میدیدی حتی یکبار من را برای اولین بار به دنیای دیگر رساندی تنها با یک هم اغوش شدن زمانی که دستت را گرفتم ،دستانت حتی به دستان من هم زیبایی بخشید مگر میشود تو باشی و کلمه ی زیبایی بی استفاده بماند؟ در همان زمان تنها ارزویم تا به همین دقایق قفلی ابدی به دستانمان بود که جدا نشوند اما چه حیف نگاه دیگران زنجیر مینمان را پاره کرد و دست من سرما را به اغوش کشید و تا استخوان هایش هم نفوذ کرده است نمیدانم چه شد چگونه تمام شد اما تو تا ابدی که انتها ندارد در قلب کوچکم که حتی دیگر شکل تورا به خود گرفته است خواهی ماند.
.
.
#موضوع_ناگفتهها #دوره_سوم
▫️موضوع این هفته:
با توجه به عکس متنی بنویسید.
▫️_تاریخ انقضا _
۹ تیر
▫️ارسال اثار به همراه نام مستعار :
https://abzarek.ir/service-p/msg/1249495
انجمن نویسندگان موازی.
▫️موضوع این هفته: با توجه به عکس متنی بنویسید. ▫️_تاریخ انقضا _ ۹ تیر ▫️ارسال اثار به همراه نام م
نام مستعار ( #kim )
.
.
سیاهی موهایم میان سفیدی برف توی ذوق میزند مثل تار و پود فرش در هم تنیده میشویم و بوسه های بی وقفه ماشه بر روی لبهایم توان از بدنم میگیرد بارها این صحنه را دیده ام در خواب در رویا در کابوس و در تخیلات گاه و بیگاهم نفس هایم به سنگینی فولاد از دهانم بیرون میخزند و گوشهایم صدایی جز افکار درون سرم نمیشنوند و در مقابل او انگار که کنار شومینه و روی مبل راحتی گرم و نرمش لم داده باشد چهره ای آسوده دارد چشمان محتاطش اما حالا کمی رنگ تردید به خود گرفته ست برای لحظه ای چهره اش به کودکی میماند که عروسکش را از او جدا کرده اند چشمانش بی قرار اند گونه های برآمده اش سیلی باد را پذیرایند و موهای آشفته در بادش کمی تمرکزش را خدشه دار میکنند لرزشی ستون فقراتم را نوازش میکند. نمیدانم این لرزش از سرماست یااز ترس انگشتی که ماشه را میفشارد. شاید هم هردو اهل آرایش نیستم. هیچوقت نبوده ام. اما قرمزی خون عجیب به لبهایم مینشیند به لبهای اوهم! چهره اش عاشق است.بوسه اش هم! مرگ چه چیز را میخواهد از من بگیرد؟ او عاشق من است این تمام چیزیست که دارم
.
.
#موضوع_تصویری #دوره_چهارم
انجمن نویسندگان موازی.
▫️موضوع این هفته: با توجه به عکس متنی بنویسید. ▫️_تاریخ انقضا _ ۹ تیر ▫️ارسال اثار به همراه نام م
نام مستعار(نوشته نشده)
.
.
سفیدی در کنار سرخی پر از وعده های تباه خون ، ترکیب زیبایی است . میخواهم آن را ثبت کنم ...شاید باید آن را روی تابلویی به نقش درآورم . شاید مرگ این رنگی باشد . هست ؟ نمیدانم . اما اگر سرخی خون و برف کالبد فریبنده ی مرگ باشند ، میخواهم فریب بخورم . ضربه دیگرش به سختی روی گونه ام احساس میشود . شکایتی ندارم . هرچه نباشد ، خودم از او درخواست کردم سنگینی خشم و نفرتش را به جسم خسته ام واگذار کند . تنفر . چقدر درد دارد . تنفر درون چشمانش ، لب های پاره ام را به شکل لبخندی غمگین و دردناک جمع میکند . کسی چه میدانست صدای سیلی هایش چه اندازه میتوانستند زیبا باشند . کسی نمیدانست ...نمیداند . چون این خشم ، او ، تنها متعلق به من است . تنفرش ...سیلی هایش ، متعلق ب من اند . وقتی که سرمای گزنده ی اسلحه لبانم را نوازش میکند ، نگاهم را ب سوی چشمان سردش میچرخانم . نگاهش میکنم . نگاهم میکند . لبانش را جمع میکند . انگشتش را روی ماشه میلغزاند . فریاد میکشد . مکث میکند . دوباره نگاهم میکند ...نگاهش میکنم . سایه تاریک درون چشمانش کنار رفته و عشق و محبت جایش را میگیرند . اسلحه را کنار میگذارد و ب جایش ، لبانش روی صورتم میخرند . این یک نفرین است .یک طلسم ...یک سایه ی تباهی و نابودی که زندگی مان را احاطه کرده است . اشک ها خون را میشویند . اما نه به اندازه ی کافی . رد خون نقشی ماندگار است . رد خون ، سال هاست که در درز های جسمم فرو رفته است . میگوید ( متاسفم ...متاسفم ...) . میخواهم حرف بزنم .مبخواهم بگویم ، اشکالی ندارد . میخواهم پاسخ بوسه هایش را با عشق بدهم . اما دوباره نگاهم به برف و خون میافتد . کالبد مرگ ، بسی زیباست .بسی فریبنده است . چشمانم را میبندم و سفیدی و سرخ پشت پلک هایش میرقصند ...میچرخند و مرا به آغوشش میسپارند .مرگ
.
.
#موضوع_تصویری #دوره_چهارم
انجمن نویسندگان موازی.
▫️موضوع این هفته: با توجه به عکس متنی بنویسید. ▫️_تاریخ انقضا _ ۹ تیر ▫️ارسال اثار به همراه نام م
نام مستعار ( #انکار )
.
.
پسر دستپاچه دستهایش را حوالی کمرش به دنبال کلت کمریش میچرخاند و با صدای خجالت زدهش میگوید:
ببخشید کارآگاه .. الان پیداش میکنم .. برای چی باید از کلت استفاده کنم ؟ نگاهی به او میندازم و میگویم:
نچ . مثل اینکه دستیار خوبی ازت درنمیاد . داریم صحنه ی جرم رو بازسازی میکنیم _ پاهایم را در برف ها میکوبم _ لعنتی .. فقط اگه اون روز چهرت رو کامل اینجا دیده بودم.. کلت خودم را به او قرض میدهم . حالا برف کمی شدت گرفته است و هوا کمی سردتر شده .
+کارآگاه حتما خیلی سختتون بوده که بعد از مدت ها گشتن پی این پرونده و قاتلش و رویارویی باهاش نتونستین پیداش کنید .
از ماه می به دنبالش بودهام . چهره های عزادار و لباس های مشکی . بازجویی های طولانی مدت و چک کردن دوربین خیابان ها . چشم هایم عادت کرده و خستگی را نه به جانم بلکه به چشمانم هم نشانده ؛ این روزها حتی اشک هایم خستهتر از آن هستند که سرازیر شوند :
اون روز همینجا بهش رسیدم .. باهم درگیر شدم و شالگردنم رو دور گردنم پیچید . بعد روی برف ها پرت شدیم .
در همین حین حرکات را همانند رقصهای دسته جمعی از من پیروی میکرد تا من به راحتی بتوانم صحنه را بازسازی کنم تا شاید بتوانم چهرهش را بعد از بیمارستان به یاد بیاورم . از حالات این دستیار جوان خندهم میگیرد .
_حالا منو بگیر و بنداز اینجا و کلت رو بگیر به سمتم
پسر کلت را به سمتم میگیرد و میگوید : حالا همینجا بود که نیروهای پلیس از راه رسید و قاتل به شونت شلیک کرد اما تو نتونستی بعد از شکی که بهت وارد شد و بهوش اومدنت توی بیمارستان چهرهش رو بطور واضح بیاد بیاری . درسته؟
از لحن خودمانیش تعجب میکنم اما در عین آسودگی خاطر حرفش را تایید میکنم
_سری قبل اینجا نیوفتادی یکم اونور تر سمت درخت کاج بود
+ درسته ولی بعد از درگیری به اینجا رسیدیم
پس این سکوتی واقعی بود .
سکوتی محض از جنس حقیقت . چهرهش با مه ای از وهم و خاطرات باقی مانده درمیآمیزند و حالا این قاتلیست که نزدیک ۸ ماه تمام به دنبالش میگشتم . صدای نشستن برف ها کنار گوشم هایم بلند تر از صدای شلیک است .
.
.
#موضوع_تصویری #دوره_چهارم
نام مستعار ( #009 )
.
.
چشمانش ملتمسانه رو صورتم چنگ می اندازد، لبهایش بیصدا بهم کوبیده میشوند و صورت تراشیده اش رنگ پریده بنظر می اید گره های موهای بلندش لابه لای برف انگار پریشانی ذهنش را به نمایش میگذارد. سرما در وجودش چند برابر میشود نه برای هوای زمستان بلکه بخاطر نیشخندی که بر لبهایم میدوزم کلمات روی زبانم میخزند:《سطحی ترین چیز توی دنیا، عشق یه مرد و عمیق ترین چیز، انتقامه》 حرفهای آرامم با طنین بلند شلیک درهم می تَنَد و بدن ابریشم گون دختر را میان سرمای برف رها میکند لبهای کبودش به هم کوبیده میشوند و کلمات آخر را به گوش میرسانند:《من... هنوز... دوستت دارم》 چیزی نیست که تا بحال نشنیده باشم اما اینبار تفاوت میکند کلماتش عذاب وجدان، غم، عشق و حماقت را از درون روحم بیرون میکشاند و به یکدیگر میتند گلوله باقی مانده را وسط پیشانیم میکارم در زندگی بعدی عاشقش خواهم شد!
.
.
#دوره_چهارم #موضوع_تصویری
انجمن نویسندگان موازی.
▫️موضوع این هفته: با توجه به عکس متنی بنویسید. ▫️_تاریخ انقضا _ ۹ تیر ▫️ارسال اثار به همراه نام م
نام مستعار ( #سایه🌬)
.
.
سکوت... از همان سکوت های اجباری از همان حال هایی که انگار با تفنگی تهدیدت کرده اند زمان هایی نباید سکوت کرد نباید کنار کشید دقیقا زمانی که با نادان همنشینی بحث کردن با نادان حماقت است و سکوتمان به نفع آنها نباید سکوت کرد چون پشت ظاهر خطرناک و تهدید با تفنگ مغزی پوسیده و فشنگ هایی مشقی است...
.
.
#موضوع_تصویری #دوره_چهارم
انجمن نویسندگان موازی.
▫️موضوع این هفته: با توجه به عکس متنی بنویسید. ▫️_تاریخ انقضا _ ۹ تیر ▫️ارسال اثار به همراه نام م
نام مستعار ( #خ.مجهول )
.
.
هرچه قدر هم که می دویدم کندتر میشدم ... در مقابل آن سرمای سوزان من چطور باید فکرم را به کار می گرفتم ... اما پشت سیلوی مخصوص ارتش پنهان شدم... وقت کافی برای فکر کردن داشتم اما فکر هایم کنار هم جمع نمی شدند .. با خودم فکر کردم: آیا این زندگی همان چیزی بود که می خواستم؟ آیا واقعا باید خودم را پنهان می کردم؟... من او را دوست داشتم! او هم مرا دوست داشت ولی اینطور نبود که نخواهد مرا بکشد! اما دیگر دیر بود . به پشت دراز کشیدم همان لحظه پیدایش شد خندیدم و گفتم... جلوتر بیا. او هم سردرگم گفت: خوشحالیت رو می گیرم! و تیر را روی دهانم گذاشت. لبخند زدم و تفنگ را تکان دادم. می دانستم ماشه را نمی کشد ... اما واقعا این را می دانستم؟ رو به او کردم و گفتم: فکر می کنی من خوشحالم؟! سرش را پایین انداخت . سست شد اما من واقعا نمیخواستم او را بکشم. در واقع؛ میخواستم اما فکر می کردم نمی توانم تا زمانی که کلمات مانند تیر به قلبش خوردند و کلمه پس از کلمه او را سست کردم و تفنگ از دستش افتاد ... کلماتی که مانند سمی درون بدنش اثر می کرد. او هنوز به من اعتماد داشت اما من دیگر او را دوست نداشتم ... می دانید؟ فاصله بین عشق و نفرت یک لحظه است. زمانی که تو پی می بری... و به آغوش تفنگ زیبایش رفتم... همانی که روز ها تمرین می کردیم و به من یاد می داد همانی که هر روز به بطری های خالی نمی زدم و می خندید... همانی که همان لحظه ماشه را کشیدم و بوم!- خون گرمی داشت... اما دیگر لبخند نزدم. فقط با حالتی سرد در میان آن هوای سرد رد شدم. اما نمی دانم دقیقا چطور کارمان به اینجا کشید. چطور آن کار ها را با من کرد و باز هم خندید و خاطراتمان به گرمی تابستان در
ذهنم سیاه و پاک شدند و قلبم سرد و سردتر...
.
.
#موضوع_تصویری #دوره_چهارم