eitaa logo
انجمن نویسندگان موازی.
17 دنبال‌کننده
2 عکس
1 ویدیو
0 فایل
<بنام خالق> _ایمیاهه تشونا متیوه ( رمزی )_ _ " خوش اومدید به انجمن نویسندگان موازی. " [لینک ناشناس] https://abzarek.ir/service-p/msg/1249495 ✨️حتما متن ‌های ارسالی رو قبل از تموم شدن مهلت به اشتراک بذارین.
مشاهده در ایتا
دانلود
نام مستعار ( ) . . چشمانش ملتمسانه رو صورتم چنگ می اندازد، لبهایش بیصدا بهم کوبیده میشوند و صورت تراشیده اش رنگ پریده بنظر می اید گره های موهای بلندش لابه لای برف انگار پریشانی ذهنش را به نمایش میگذارد. سرما در وجودش چند برابر میشود نه برای هوای زمستان بلکه بخاطر نیشخندی که بر لبهایم میدوزم کلمات روی زبانم میخزند‌:《سطحی ترین چیز توی دنیا، عشق یه مرد و عمیق ترین چیز، انتقامه》 حرفهای آرامم با طنین بلند شلیک درهم می تَنَد و بدن ابریشم گون دختر را میان سرمای برف رها میکند لبهای کبودش به هم کوبیده میشوند و کلمات آخر را به گوش میرسانند:《من.‌‌.. هنوز... دوستت دارم》 چیزی نیست که تا بحال نشنیده باشم اما اینبار تفاوت میکند کلماتش عذاب وجدان، غم، عشق و حماقت را از درون روحم بیرون میکشاند و به یکدیگر میتند گلوله باقی مانده را وسط پیشانیم میکارم در زندگی بعدی عاشقش خواهم شد! . .
انجمن نویسندگان موازی.
▫️موضوع این هفته: با توجه به عکس متنی بنویسید. ▫️_تاریخ انقضا _ ۹ تیر ▫️ارسال اثار به همراه نام م
نام مستعار ( 🌬) . . سکوت... از همان سکوت های اجباری از همان حال هایی که انگار با تفنگی تهدیدت کرده اند زمان هایی نباید سکوت کرد نباید کنار کشید دقیقا زمانی که با نادان همنشینی بحث کردن با نادان حماقت است و سکوتمان به نفع آنها نباید سکوت کرد چون پشت ظاهر خطرناک و تهدید با تفنگ مغزی پوسیده و فشنگ هایی مشقی است... . ‌.
انجمن نویسندگان موازی.
▫️موضوع این هفته: با توجه به عکس متنی بنویسید. ▫️_تاریخ انقضا _ ۹ تیر ▫️ارسال اثار به همراه نام م
نام مستعار ( #خ.مجهول ) . . هرچه قدر هم که می دویدم کندتر میشدم ... در مقابل آن سرمای سوزان من چطور باید فکرم را به کار می گرفتم ... اما پشت سیلوی مخصوص ارتش پنهان شدم... وقت کافی برای فکر کردن داشتم اما فکر هایم کنار هم جمع نمی شدند .. با خودم فکر کردم: آیا این زندگی همان چیزی بود که می خواستم؟ آیا واقعا باید خودم را پنهان می کردم؟‌... من او را دوست داشتم! او هم مرا دوست داشت ولی اینطور نبود که نخواهد مرا بکشد! اما دیگر دیر بود . به پشت دراز کشیدم همان لحظه پیدایش شد خندیدم و گفتم... جلوتر بیا. او هم سردرگم گفت: خوشحالیت رو می گیرم! و تیر را روی دهانم گذاشت. لبخند زدم و تفنگ را تکان دادم. می دانستم ماشه را نمی کشد ... اما واقعا این را می دانستم؟ رو به او کردم و گفتم: فکر می کنی من خوشحالم؟! سرش را پایین انداخت . سست شد اما من واقعا نمیخواستم او را بکشم. در واقع؛ میخواستم اما فکر می کردم نمی توانم تا زمانی که کلمات مانند تیر به قلبش خوردند و کلمه پس از کلمه او را سست کردم و تفنگ از دستش افتاد ... کلماتی که مانند سمی درون بدنش اثر می کرد. او هنوز به من اعتماد داشت اما من دیگر او را دوست نداشتم ... می دانید؟ فاصله بین عشق و نفرت یک لحظه است. زمانی که تو پی می بری... و به آغوش تفنگ زیبایش رفتم... همانی که روز ها تمرین می کردیم و به من یاد می داد همانی که هر روز به بطری های خالی نمی زدم و می خندید... همانی که همان لحظه ماشه را کشیدم و بوم!- خون گرمی داشت... اما دیگر لبخند نزدم. فقط با حالتی سرد در میان آن هوای سرد رد شدم. اما نمی دانم دقیقا چطور کارمان به اینجا کشید. چطور آن کار ها را با من کرد و باز هم خندید و خاطراتمان به گرمی تابستان در ذهنم سیاه و پاک شدند و قلبم سرد و سردتر... . .
نویسندگان گرامی! در نهایت دور مسابقات ، برنده پربازدید ترین متن خواهد بود . حتما موضوعات پیشنهادی و جوایز پیشنهادی رو توی لینک ناشناس بذارید . در نهایت در هر ماه از ۴ موضوعی که داشتیم و چهار برندگان بین ۲ برنده که بیشترین بازدید رو داشته باشن قرعه کشی میشه و شارژ تعلق میگیره ✨
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▫️موضوع این هفته : ادامه جمله ی : ناگهان آرام‌و ساکت شد و با گام ‌هایی سریع در طول خیابان به حرکت‌درآمد .. ▫️_تاریخ انقضا _ ۱۷ تیر ▫️ارسال آثار به همراه نام مستعار: https://abzarek.ir/service-p/msg/1249495
مارو حمایت کنین تا بیشتر بشیم✨
انجمن نویسندگان موازی.
▫️موضوع این هفته : ادامه جمله ی : ناگهان آرام‌و ساکت شد و با گام ‌هایی سریع در طول خیابان به حرکت‌در
نام مستعار( ) . . ناگهان ارام و ساکت شد و با گام هایی سریع در طول خیابان به حرکت در امد. زمزمه زیر لبش را هر رهگذری میشنید مو به تنش سیخ میشد و راهش را از او دور میکرد. البته دلیل اصلی دور شدن انها زمزمه های او نبود. بلکه شئ نوک تیز براقی بود که در دستانش داشت. او میدانست اگر همین الان به سمت مقصدش حرکت نکند و به عموم مردم توجه کند، مثل همیشه، شکست میخورد. شکست هایی از جنس از دست دادن شخصیت خود. و این شکست انقدر برایش بزرگ بود که بقیه حتی به چشمش نمی امد! او خودش را دوست داشت، و این اتفاق باعث اعتماد به سقف او شده بود. و حتی این قضیه علاقه خودش را به خودش اضافه میکرد! هروقت از او راجب شخصیتش می پرسیدند، بلافاصله جواب میداد : « بهترین شخصیتی که ممکنه ببینی!! » اما حالا؟ بی پناه؛ وسط خیابون، با این وضع ظاهر... زنگ خون، چیزی بود که همزمان، داخل چشم هایش، روی تاکسیدوی نوک مدادی و چاقوی ضامن دار در دستش دیده میشد. خونسردی اش رو به دست اورد و مغزی که دارای اپشن جی پی اس بود را به کار انداخت؛ یکی دیگر از همان اپشن هایی که به ان مغرور بود. اخرین باری که به یاد داشت ان قاتل که به اسم « اون موجود کریح » در مغزش ذخیره کرده بود، از ان خیابان که حالا جلوی چشمانش بود به خانه میرفت. درسته، او مکان خانه ی قاتل را میشناخت... دلیل هم چیزی نبود جز اینکه او زمانی همکارش بود! اما تنفر از پارتنر قتلش با زیر پا گذاشتن قانون : « میتونی هرکسی رو که میخای با دلیل بکشی ولی خانواده خودت و همکارتو نه! » شروع شده بود. و از شروع این تنفر زمان زیادی نمیگذشت، دقیقا از دو ساعت قبل که وقتی درحال تمیز کردن اثار قتلی بود خبر مرگ تنها عضو خانوادش یعنی برادر بزرگترش به گوشش رسید. حالا جلوی در ایستاده بود و دستش را از روی زنگ برنمیداشت. وقتی صدای پایش را از پشت در شنید بلخره بیخیال زنگ شد و با بالا اواردن دستی که داخلش چاقو بود منتظر ایستاد. در باز شد و اون موجود کریح را با پوزخند روی لبش دید. _ بلخره اومدی! . .
انجمن نویسندگان موازی.
▫️موضوع این هفته : ادامه جمله ی : ناگهان آرام‌و ساکت شد و با گام ‌هایی سریع در طول خیابان به حرکت‌در
نام مستعار ( ) . . ناگهان آرام‌ و ساکت شد و با گام ‌هایی سریع در طول خیابان به حرکت‌ درآمد . چشم از او برمیدارم و اطرافم را نگاه میکنم . خیابانی که مملو از ادم ها و ماشین هایی‌ست که هرکدام راهی یک مقصدی هستند به چهره هایشان دقت میکنم ، آیا انها هم مرا میبینند ؟ چقدر زیبا کنار یکدیگر قرار دارند . دیگر زانو هایم سست شده ، روی زمین می‌افتم و دوزانو مینشینم ، حالا دست کم چند رهگذری که از کنارم میگذرند نگاهشان به من می‌افتد . میدانستم نباید برای او خودم را فاش میکردم ، شاید حقیقت من زشت‌تر از آن بود که حتی خودم بتوانم تحمل کنم . راستش چند باری رفتنش را تصور کرده بودم اما این بار از هر جهت متفاوت تر خیابان را طی کرد و از نظر محو شد . هم خیابان شلوغ است و هم صدا زیاد است پس دیگر دوام نمیاورم دستهایم را روی زمین میگذارم و سجده وار روی زمین خودم را رها میکنم و چشمانم را میبندم ؛ انسان ها موجوداتی عجیب هستند ، لحظه ای پیش یکدیگر را چنان دوست میدارند که گویی جدایی ناپذیرند و نقص هایشان برای پیوند به یکدیگر ساخته شده ، چشمان یکدیگر را اقیانوسی عمیق تر از اقیانوس ارام میپندارند اما در حالا نه تنها یکدیگر را نمیشناسند بلکه یکدیگر را از خود میرانند . نفسی عمیق میکشم سر از روی زمین بلند میکنم . اورا میبینم که بستنی در دو دست‌ش گرفته و روی زمین نشسته است و بنظر میرسد که برای او اشکالی نداشته بود که این حقیقت گفته شده ، حقیقت من بوده باشد ؛ شاید این انسان های عجیب دوست داشتنی تر از آن باشند که من فکر میکنم . . .
نام مستعار ( ) . ناگهان آرام و ساکت شد و با گام هایی سریع در طول خیابان به حرکت در آمد . متیو تنها برادر امیلی بخاطر بیماری اش از دنیا رفته بود . امیلی تنها کسی را که داشت متیو بود . او هم دوست هم پدر هم مادر و هم خواهر بود برای امیلی . همانطور می رفت و اصلا حواسش به اطراف نبود ماشینی به زد و افتاد زمین . سرش به زمین خورده بود و از سرش خون میامد. یه نفر بلند نامش را صدا می زد . آن صدا آشنا بود ولی ولی اون متیو بود . متیو:خوبیییی؟اصلا حواسم نبود آرام او را بلند کرد . ولی امیلی در آن دنیا ی امروزی نبود بلکه در دنیای کلاسیک بود.همه ی ساختمان ها دقیقا همان های کتاب جو بود . سوار کالسکه شدند . امیلی:کجا میریم؟ متیو:کافه مامان دیگه مامان اون موقع زنده بوده . وقتی وارد کافه شدند یه گربه سیاه خودشو به پای امیلی میزد. امیلی:گربه کیه؟ مامان:گربه توعه دیگه . عاشق گربه های سیاه هستی کافه واقعا وایب قهوه ای که میداد واقعا دلپذیر بود . مامان:خب این قهوه رو بخورین که میخوایم بریم مخفیگاه امیلی:مخفیگاه؟ متیو:خونه دیگه امیلی:اسم من چیه؟ متیو:خندم میاد هاه امیلی کینگ و منم متیو کینگ فامیل با اون دوران یکی بود . سوار کالسکه دوباره شدند . این فضا واقعا دلپذیر بود . ساختمان ها ، چراغ ها و لباس ها . حتی لباس خود امیلی هم مثل اونها بود . زن و مرد هایی که دستان خود را گرفته بودند و عاشقانه از خیابانها تا خانه پیش می رفتند . در باز شد خانه هم زیبا بود. مامان:خب بچها وسایلتون رو جمع کنین برای صبح امیلی:صبح چخبره؟ متیو:بد جور بهت زدماااا . میریم جزیره پرنس ادوارد صبح وارد قطار شدند . داخل کیف کوچکش یک کتاب و یک عینک بود . کتاب را درآورد . کتاب جلد قهوه ای و با انگلیسی پیوسته نوشته شده بود . متیو:امیدوارم عمه خوب شده باشه امیلی:عمه؟ مامان:هاه عمتون بیمار شده و شورای مدرسه یه دبیر موقت میخواهند که اون تویی امیلی امیلی:م...نننن؟ متیو:اَه بسه دیگه خودت خواستی مامان:هرچند میتونی رئیس تئاتر مدرسه بشی متیو:من که حتما باید برم کمک عمو اَلک مامان:آره دیگه . قرار نیست بیکار باشین چند ساعت گذشت سرش را به سمت پنجره برد . سرسبزی خیلییی زیادی بود . باد خزه ها رو می رقصاند و باد در نقاشی آبی پهناور پروردگار تکان تکان می خورد . به جزیره رسیدیم . اون موقع بهار بود . در قطار باز شد . نسیم خنکی که می وزید موهای قهوه ای امیلی را حرکت میداد . یه نفر بلند صدا زد :خواهر مامان:اَلککککک اون عمو الک بود و زنش جَنِت و عمه اولوویا . .
girl in redill_die_anyway._-_girl_in_red_320.mp3
زمان: حجم: 7.8M
▫️موضوع این هفته: با توجه به آهنگ ( حسی که ازش میگیرین / میتونه مربوط به ترجمه آهنگ باشه یا نباشه فرقی نداره) یه متن بنویسید . ▫️_تاریخ انقضا_ ۲۵ تیر ماه ▫️ارسال آثار به همراه نام مستعار : https://abzarek.ir/service-p/msg/1249495
انجمن نویسندگان موازی.
▫️موضوع این هفته: با توجه به آهنگ ( حسی که ازش میگیرین / میتونه مربوط به ترجمه آهنگ باشه یا نباشه ف
نام مستعار ( ) . . از جایم بلند شدم بعد از دیروز که از او،از همان شخص که قصر رویایی خیالم را با اون تصور میکردم،جواب خیر شنیدم خیالی تباهانه ذهنم را ازار میداد سلول به سلول مغزم را میسوزاند اما با خود گفتم:بیا کمی منطقی باشیم دنیا و زندگیمان که به اخر نرسیده است من عزیزم ما باز هم میتوانیم دل را در قماری گرو گذاشته و دل دیگری را هم برنده شویم- از پله ها پایین رفتم و به سمت مادرم دویدم،او را در اغوش کشیدم و در کنار هم صبحانه یمان را خوردیم موقعی که در حال جمع کردن میز بودم از پنجره نسیم خنکی گویی که روحم را نوازش کرد بعد از کمک به مادرم با پاه هایی که پوششی نداشتند به بیرون از خانه دویدم بادهم با من شروع به رقصیدن کرد و ان چمن های خنک،زمین رقصمان شده بودند آنقدر من و نسیم به دور یک دیگر گشتیم و در اخر این من بودم که در این میان سقوط کرده و چمن ها من را در اغوش خود کشیدند دستگاه تنفسی ام به زور هوا را جا به جا میکند و هم اکنون که در ذهن خود به ابرهای سفید و مخملی شکل و شخصیت میدهم،با خود میگویم:در هر صورت خواهم مرد پس مسیر و مرگی زیبا برای خود خواهم ساخت . .