بچه ها متوجه شدم یکی از اساتیدم که علاقه شدید بهشون داشتم و عاشق درس دادنشون بودم به رحمت خدا رفتند.
[فردا هم باهاشون کلاس داشتم😭💔]
خواهشمندم اگر براتون مقدوره فاتحه بفرستید.
ای وجدانهای نیمخفته، چشم بیداری بگشایید و ای بیداران، گوش فرا دهید: ماییم كه بار تاریخ را بر دوش گرفتهایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم. خون سرخ ما فلقی است كه پیش از طلوع خورشید عدالت بر آسمان تقدیر نشسته است.
آوینی.
به وقت ۲۰ فروردین
سال چهارصد و دو
هدایت شده از محسن قاسمی - همسرداری
جعفرنازلیباشffe08d09e326372a6ccfe77d9e449e9c14771775-360p_۰۸۰۴۲۰۲۳.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
من بعد از تو گرچه نَمُردم اما تمام شدم در دلتنگی...
اگر مادر س بود، دست میکشید به جبین خونین و تیمار میکرد تمام وجودش را.
عرقِ حاکی از درد که با خونِ پیشانی یکی شده بود رو با پارچه نم دار خشک میکرد.
برای بابامون ع چهار قل و آیه الکرسی میخواند و با دستی که بر دست مولا بود، درد را تسکین میداد.
کاش مادر س بود.
هدایت شده از محسن قاسمی - همسرداری
رکیذ8b96b9f73d701111438cb8bd91c5297c6476934-360p_۰۹۰۴۲۰۲۳(2).mp3
زمان:
حجم:
2.3M
برای غمِ امشب .
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
برای غمِ امشب .
برای بابامون
تنها وسط میدانِ تزویر و دروغ
باسم هق هق گریه هایش امانش را بریده بود. با کاسه ای سفالیِ لب پرِ گوشه مطبخِ تاریک و نمورشان، پاپتی دوید سمتِ کوچه.
با گوشه آستینِ دشداشهی وصل و پینه، بینی اش را کشید به هم.
با کاسه کوچه ها را همچون مجنون میدوید.
از لبانِ طبیب شنید که شیر برای زهر مانده بر فرقِ بابا همچون دوا و آبی ست بر آتش.
در فکر این بود به در و دیوار کوفه خود را بکوبد و التماس غریب و آشنا کند تا جرعه ای شیر بگیرد.
.
.
.
باسم لب و لوچه میکشید بالا و لبخندی گشاد میزد با آن فوج فوج اشکِ چشمانش. با احتیاط گام بر میداشت. انگار نه انگار که تا چندی پیش این کوچه ها را بی قرارانه همچون آهوی گم گشته از آغوش مادر گز میکرد.
_:باسم، پسرکِ گندمی عرب تبار
به من بگو چه شده که این موقع شب سیلانِ کوفه پر خطری!؟
_:هیسسس!
تا بابام علی هست حرف از خطر نزن!
بابا هنوز زنده است.
خودم از درز در دیدم...
دیدم نفس میکشد.
سلانه سلانه برای اینکه ظرف شیر لب ریز نکند راه میرود.
باسم چشمانش با نور مهتاب می درخشید.
به در خانه بابا رسید.
با خوشحالی ظرف را لبِ دیواره کاه گلی خانه گذاشت و میخواست در بزند که صدای شیون باعث شد مردد شود.
تُک پاهایش ایستاد و دید...
حسن را دید..
حسن که ملافه بر سر بابا میکشد را دید...
زینب را دید...
زینب که دست به سر میزد و هق هق میکرد را دید...
حسین و عباس را دید...
حسین را که چشم بر دست بابا گذاشته و دست عباس را میفشارد، دیر...
و عباس که دست حسین گرفته...
دید که عباس دست حسین را به قلب میچسباند و آرام اشک میریزد...
یک قدم رفت عقب.
دو قدم...
تمام بدنش میلرزید.
باورش نمیشد باز بابا را از دست داده.
باز یتیم شده.
همش تصور میکرد که بابا هرگز نمیرد.
نگاهی به شیر انداخت، همچون مفلکان و بی پناهان شده .
چقدر این عالم بی بابا تاریک و سیاه هست.
دیگر صبح ها به امید چه کسی تا مسجد را گز کند؟
با چه کسی بازی کند؟
آیا امیدی هست که کسی برای گرسنگی ها و شب های غم و آشوبش، نان و شادی و آرام جان شود؟
دیگر هق هق و گریه و شیون نکرد، ارام اشک ریخت.
آرام سوخت.
آرام آرام مرد شد.
از همان گریه بی پناهی ها شروع شد، این روند یک شبه ی بزرگ شدن و مرد شدن.
#زنوبا
#زد_حسنی
#تخیلی