هدایت شده از • تَــــࢪنّـمـــــــات • 🌿|•°
[☁️]
ابرهای پراکنده مثل روح های جدا از هم هستند. زمانی میبارند، برکت للعالمین میشوند که اجتماع کنند، کنار هم باشند غُرها و نِقهایشان را هم میزنند و گفتگوهایِشان را هم میکنند و قلب هایِشان یکی میشود، آنگاه میبارند..🌿
ابرها درس اجتماعِقلوب
را یاداوری میکنند.
اماممهدی(عج):
وَفَّقَهُمُ اللّهُ لِطاعَتِهِ
عَلَی اجْتِماع مِنَ الْقُلُوبِ
اگر شیعیان ما، در راه ایفای پیمانی که بر دوش دارند، همدل میشدند، میمنت ملاقات ما از ایشان به تاخیر نمیافتاد..🌿
#ایرویایِجمیل ..
#فور_مستحب
https://eitaa.com/joinchat/3697213457C9fa99c478a •°🌿
صوت کتاب رو گرفتم با نسخه متنی...
همراه صدای دلنشین استاد، کتاب رو خط میبردم...
همین موجب شد مفاهیم سختش رو هم راحت تر بفهمم
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
(۱) سبابه بابام رو بین انگشت های کوچیکم میفشردم و بدو بدو دنبالش میرفتم، آخر هر قدمش اندازه سه قدم
(۲)
روی دوش بابا، همون نقطه که به همه فخر میفروختم و دنیا رو نظاره میکردم، رسیدم به ضریح.
دستم رو قلابِ پنجره های کوچیک کردم و از اون درچه های سبز مولا رو دیدم،
شدم عاشقش.
میدونید چرا!؟
چون،
سراسر سبز بود، مامانم عاشق سبزه.
چون،
خنک بود،
بابام طوری دستش را توی دستم قلاب میکرد که داغ و داغ میشد.
وقتی دست گذاشتم روی ضریح، انگاری دلم ریخت. ته وجودم و دست هایم حسابی خنک میشد.
اون نقطه که میگویی آخیش.
چون،
بوی مطبوع و بوی بهشت.
بوی بهشت.
بوی بهشت.
بوی بهشت.
بعد بابا پول از جیبِ پیراهنش در میآورد و به من میگفت بنداز داخل ضریح.
با یک وسواسی پول را در شیشه میدادم اون طرف که تهش توقع داشتم مدال طلا بندازند دور گردنم.
من را از تخت سلیمانی ام اورد پایین، بعد یک سلام مختصر و سمتِ رواقِ امام دویدم.
دویدم
و دویدم
و دویدم....
#زد_حسنی
#زنوبا
<قصه من و بابا و امام رضا>
هدایت شده از «نـاٰمــیراٰ»
باید الان رو به روی گنبدِ طلا
با همون عطرِ رواقِ رضوان
با آقا قول و قرار میزاشتم.
#نیازمندی_ها
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
باید الان رو به روی گنبدِ طلا با همون عطرِ رواقِ رضوان با آقا قول و قرار میزاشتم. #نیازمندی_ها
باید الان توی صحن مسجد گوهرشاد زانو هامو بغل میکردم و به زائر ها نگاه میکردم.
به زائر کوچولوها لبخند میزدم و دست تکون میدادم.
گاهی کرشمهای به گنبد و لبخند ریز به مولا (ع)