تا نغمه بهاران را که از پستو برسد،
زندگی باید کرد.
نمیرید،
ای دل های خزان.
تا سر سپیدی شکوفگانِ شاداب،
زندگی باید کرد.
هر شبِ پاییزی، حدالمقدوم با لیوان دمنوشم،
در حالی که به نوای سلحشور که حدیث کسا میخواند گوش میدهم به دل شب میآیم.
آنجا که سوزِ دلنشینِ پاییز گونه هایم را لمس کند.
به تک تک سلولم اجازه درک پاییز را میدهم.
روزی رفتنی،
روزی پرشتاب،
روزی بی خبر.
روزی مثل پاییز.