امروز....
مصادف با هجدهم آبان چهارصد و یک...
همان زمان که دستهایم از شدت سردی هوا انقباض شده بود و سیب سرخم را با سختی نگه داشته بودم و عطرش مستم کرده بود.
همان لحظه که شالم را محکم تر در آغوش میگرفتم.
همان دم که در ایستگاه خط نشسته بودم.
همان دقیقه که نوای چاووشی که زمزمه میکرد به خوان به نام خداوندت...
به جوانی ام اندیشیدم.
به عمر گران قدرم که بی سبب تلف میشد.
به کار های نکرده و مسیر طولانی پیش رو.
همیشه با خودم ذکر میکنم که...
قرار نیست عبرت بگیری!؟
بر چشم به هم زدنی ما نیز به پایان میرسیم...
و آیندگانی که از ما عبرت میگیرند...
آمد...
خورد....
خوابید....
رفت....
حیف منابع و انرژی که هدر تو شد....
بشدت ترس و دلهره این روزهایم است...
شما پیشنهادی برای این قلب نا آرام دارید؟؟
(لینک ناشناس🙄/بیو)
#زینب_حسنی
#امضا_زنوبا
هدایت شده از 하나 :)
زنوبا کاش اکنون در اتوبوس بودم باهم سناریو مونو ادامه میدادیم :)
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
زنوبا کاش اکنون در اتوبوس بودم باهم سناریو مونو ادامه میدادیم :)
کاش تبریز و کرمان نزدیک هم بودن...
در آغوش هم...
اصلا درهم تنیده بودند...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
منو نزنید😐😂😭💔 چشم بیایید اینم آیدی....بیایید باهم حرف بزنیم
اییییی کااااششش ایتا هم مثل تلگرام میشد زیر هر پست یه محفل چت داشته باشیم
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
ماه افتاده تو لیوان چاییم...:)))))
سوز پاییزی...
نوای حدیث کسا
اونجا که میگه: فَقالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ یا مَلاَّئِکتی وَیا سُکانَ سَمواتی اِنّی ما خَلَقْتُ سَماَّءً مَبْنِیةً وَلا اَرْضاً مَدْحِیةً وَلا قَمَراً مُنیراً وَلا شَمْساً مُضِیئَةً وَلا فَلَکاً یدُورُ وَلا بَحْراً یجْری وَلا فُلْکاً یسْری اِلاّ فی مَحَبَّةِ هؤُلاَّءِ الْخَمْسَةِ الَّذینَ هُمْ تَحْتَ الْکساَّءِ.....
با یه چای زیر نور ماهی که به اذن خدا جز برای محبت اهل بیت نتابید....