دِ خدا قربونت برم،
تو که میدونی من با هر بار تق تق این دونه های شبنمِ آسمونت، دلم سبز و شکوفه ای میشه، پس این کویرِ بی آب و علف رو زنده کن جانم.
اقیانوسِ کویرم را به رحمتت سرشار کن.
موقعیت:
صدای بسته شدن در اتوبوس(خط واحد)...
سکوت...
کاش مرا در مسیری دور، به مقصدی نامعلوم ببری.
به سرزمینِ پریان،
با نخل های سر به فلک کشیده،
با نحری جاری.
بارانش لطافت،
آفتابش مهربان،
شب هایش را با فانوس و ستارگان سحر کنیم.
خالی از جمعیت،
فقط تو،
با چشمانِ نجلایت،
عِطرِ خوشِ محاسنت.
پژواکِ اذانت و مناجات های شبانه ات در دلِ صدای نسیم و باران ها،
خانه ی ما از خشت های بوران خورده،
گلیم و مصحف و ظروف سفالی جهازم،
و....
خوشی وصل و کویت مرا به تاراجِ بَلا میبُرد.
ای که در سماوات و برینِ مُلک آوازت.
محبوبِ من.
*بغل كردن افکار و تصوراتم.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
في أحساس
بقلبي ضايع
عم فكر فيي
ماقول
تصور میکنم در این احساس و علاقه قلبم نابود شده.
اما چه بگویم؟
في أصوات
حكياسامع
يمكن أشواقي
ماقول
آرزویم گوش دادن به صدای توست.
اما چه بگویم؟
مش قادر حدد شو القصة
مش عارف إحكيلك هيي
متل الدمعة متل الغصة
عم تحرف قلبي وعيني
نمیتونم بگویم جریان از چه قرار است.
این را چگونه برای شما بازگو کنم!؟
مثل یک تودهی اشک و آه
قلب و چشمم را دگرگون میسازد.
#زد_حسنی
#زنوبا
من پتانسیل این رو داشتم ساعت ها سر کلاس استاد عرب بشینم، اما ایشون سریع رفت.
کاش مثل استاد سلطانی تا آخر میموند.
یک جمله ایشون گفتند که دارم زیر سایه درخت نخل بهش فکر میکنم:
شما نمیتوانید با تغییرات مقابله کنید. روزی میآید که تغییر شما را درمینوردد و شما را هم جزو خودش میکند.