باران که شروع میشد،زیر #باران میایستاد،
تا آنجا که لباسش خیسِ خیس میشد
و آب باران از محاسن و صورتش میچکید!
کسی به عجله گفت:
یا امیرالمومنین! به سرپناهی بروید...
همانطور که لبخند به لب داشت جواب داد:
این آبی است که،
از نزدیکیهای عرش و خدایم آمده....
| الکافی،جلد۸،ص۲۴۰
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
معرفی میکنم:یکی از لذت های دنیا... دراز کشیدن بغل بخاری...•~•
از وقتی شوفاژ اومد از این لذت محروم شدم...
فقط آخر هفته ها خونه باباحاجیهام میتونم طعمش رو بچشم
يا صاحبي في وحدتي
ای تو در جان من...
در زمان بیکسی هایم...
در غریبگیترین زمان ممکن...
ای تو در جان من....:)))
#زنوبا
#زینب_حسنی
@zenoba_hasani.
بفرمایید پیداش کردم...
فقط ترکیب نور خورشید و برف رو ببینید...
چه برقی میزنه
فقط نمیدونم چرا یه پَرک(تیکه)از قلهش نیست!!!
قضیه چیه!؟
هدایت شده از .
💞
❖ ⓩⓞⓗⓐ ❖
♡ بــســم الـلـــه الـــرحـــمـــن الـــرحـــیــم ♡
روی ایوان ایستاده ام و نگاهم میخ شده شده به
درخشندگی ماه که از لا به لای شاخه های سپیدار
کهن نمایان است .
نسیم برگ هایش را نوازش میکند، و آهسته به
صورتم بوسه می زند.
لبخند غنچه ی لبانم را باز می کند و من در گوشه گوشه های باغ رو به رویم تو را می بینم ، آهنگ
صدایت را می شنوم و جهانم رنگ می گیرد.
در آن روزگارانی که من پیراهن گلدار آبی
می پوشیدم و مادر موهایم راخرگوشی
می بست ، دیوار کوتاه بین باغ ها یک
دریچه کوچک داشت که کلی التماس
آقاجان را کرده بودیم که بین مان
فاصله نیفتد و غم هجران نکشیم ،
آقاجان هم کلی غر زده بود که
نیمچه دیوار هم شد
جدایی و هجران ؟
از این جایی که امشب ایستاده ام تا ته باغ شما
پیداست ومن با همه ی ذراتش خاطره ساخته ام ،
مثلا آن روزگاری که تو سرت به شانه پدرت
رسیده بود و از من یک سر و گردن فاصله
داشتی ، آقاجان مامورت کرده بود هر روز
عصر من را تا کلاسی که دلم شیدایش بود
همراهی کنی و من تمام مسیر را زبان
ریخته بودم که اولین تصویری
که می کشم چهره تو خواهد بود.
نیمه ی ماه بهشت بود که تمام وسایلم را داخل
کوله چیدم و از دریچه گذشتم ،خودم را زیر بید
مجنونی رساندم که پدرت به مناسبت اولین بهار
زندگی ات کاشته بود ، روی تخت چوبی نشستم
و لحظه ای بعد مقابلم نشسته بودی.
آن شب زیر نور ماه دل افروزترین تصویر جهان را
نقش زدم ، اعجاز نگاهت را ، گل افشانی لبانت را
به تصویر کشیدم و امشب با خودم میگویم چقدر حرف آقاجان راست بود ،
هجران فرای نیمچه دیوار بین باغ هاست ...
← روایـــــت ضـحــــا 🍃→
حــــانـــیــــهســــاداتبـــیـــضائــــی🕊
❖ ⓩⓞⓗⓐ ❖
💞
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
💞 ❖ ⓩⓞⓗⓐ ❖ ♡ بــســم الـلـــه الـــرحـــمـــن الـــرحـــیــم ♡ روی ایوان ایستاده ام و نگاهم میخ
سادات جان خبر داری با متنت قلبم نارگیلی شد!؟