بفرمایید پیداش کردم...
فقط ترکیب نور خورشید و برف رو ببینید...
چه برقی میزنه
فقط نمیدونم چرا یه پَرک(تیکه)از قلهش نیست!!!
قضیه چیه!؟
هدایت شده از .
💞
❖ ⓩⓞⓗⓐ ❖
♡ بــســم الـلـــه الـــرحـــمـــن الـــرحـــیــم ♡
روی ایوان ایستاده ام و نگاهم میخ شده شده به
درخشندگی ماه که از لا به لای شاخه های سپیدار
کهن نمایان است .
نسیم برگ هایش را نوازش میکند، و آهسته به
صورتم بوسه می زند.
لبخند غنچه ی لبانم را باز می کند و من در گوشه گوشه های باغ رو به رویم تو را می بینم ، آهنگ
صدایت را می شنوم و جهانم رنگ می گیرد.
در آن روزگارانی که من پیراهن گلدار آبی
می پوشیدم و مادر موهایم راخرگوشی
می بست ، دیوار کوتاه بین باغ ها یک
دریچه کوچک داشت که کلی التماس
آقاجان را کرده بودیم که بین مان
فاصله نیفتد و غم هجران نکشیم ،
آقاجان هم کلی غر زده بود که
نیمچه دیوار هم شد
جدایی و هجران ؟
از این جایی که امشب ایستاده ام تا ته باغ شما
پیداست ومن با همه ی ذراتش خاطره ساخته ام ،
مثلا آن روزگاری که تو سرت به شانه پدرت
رسیده بود و از من یک سر و گردن فاصله
داشتی ، آقاجان مامورت کرده بود هر روز
عصر من را تا کلاسی که دلم شیدایش بود
همراهی کنی و من تمام مسیر را زبان
ریخته بودم که اولین تصویری
که می کشم چهره تو خواهد بود.
نیمه ی ماه بهشت بود که تمام وسایلم را داخل
کوله چیدم و از دریچه گذشتم ،خودم را زیر بید
مجنونی رساندم که پدرت به مناسبت اولین بهار
زندگی ات کاشته بود ، روی تخت چوبی نشستم
و لحظه ای بعد مقابلم نشسته بودی.
آن شب زیر نور ماه دل افروزترین تصویر جهان را
نقش زدم ، اعجاز نگاهت را ، گل افشانی لبانت را
به تصویر کشیدم و امشب با خودم میگویم چقدر حرف آقاجان راست بود ،
هجران فرای نیمچه دیوار بین باغ هاست ...
← روایـــــت ضـحــــا 🍃→
حــــانـــیــــهســــاداتبـــیـــضائــــی🕊
❖ ⓩⓞⓗⓐ ❖
💞
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
💞 ❖ ⓩⓞⓗⓐ ❖ ♡ بــســم الـلـــه الـــرحـــمـــن الـــرحـــیــم ♡ روی ایوان ایستاده ام و نگاهم میخ
سادات جان خبر داری با متنت قلبم نارگیلی شد!؟
وقتی شفق در گلوگاهت مانند سنگ گیر میکند و در طلب نوری...
او میرود...
خورشید میرود...
ظلمت در آغوش شب حکمفرمایی میکند...
و تو حالا که رفتی...
در این تاریککده
من...
بی تو...
کر و لالم...
من...
بی تو...
گمشدهام...
نه نای داد زدن دارم و نه کور سوی نوری میبینم...
و نه ندای کسی میشنوم...
گمشدهام...
این شفق جز طلیعه بی کسی برای ما عایدی نداشت...
مرا ببوس و به دست این لیلِ ظالم بسپار...
آخر این شب به سحر خواهد رسید...
آخر ما به آغوش نور خواهیم رسید...
تو برو...
بی تو ، صعب و سخت...
این شب تمام خواهد شد...
تو برو...:)))
#زینب_حسنی
زنوبا