مثل همون موقع که رباب شیره جانش را به او میداد و برای تشکر انگشت اشاره رباب رو سفت میگرفت.
شنیدی صدای هل من ناصر بابا رو.
صدای گریه ات از صدای رجز خوانی عباس ع در میدون بالاتر رفت.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
برای آخرین بار...
مادرت تو رو از دل گهواره چید،
محکم تو را به سینه چسباند و با گریه ات، گریست.
با تک انگشتش اشک از گونه از برداشت و به صورت کشید و بوسه بر گلوی کوچکت کرد.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
برای آخرین بار...
مادر لالایی برایت خواند تا مگر به حنجره کوچیکت دو دقیقه استراحت دهی،
هر ثانیه که میگذشت...
هر ثانیه که صدای گریه هایت قطع نمیشد،
صدایت ضعیف تر میشد.
انگاری گنجیشکی به له له تشنگی تُکش را از هم میچیند...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
برای آخرین بار...
مادر لباست را مرتب میکند،
و راهی میدانت میکند..
مثل ام وهب،
مثل زینب...