اونجا که داشتم با دیدن آنشرلی خاطرات شیرین کودکی را ورق میزدم....
همان جا که میگوید:آنه تکرار روز های غریبانهات چگونه گذشت؟!....
اونجا که آنه با کالسکه آقای متیو بر فراز گلهای جاده گیلاس پرواز میکند...
در اوج رویا....
دلم خواست عمق این شکوفه های ساکورا را به تنه برگ دفترم حکاکی کنم...
یاد آنشرلی...
یاد کودکی شیرینم...
دیدی چِنان جفا کردی
که حتی وقت نشد
باهات خیابون ولیعصرُ قدم بزنم ؟
#میم_سادات_هاشمی
به قول آنه:
فکر میکنم چیزای شکسته یه زیبایی غمگینی دارن. بعد از سالها داستان و پیروزی و شکست که داخلشون تزریق شده، اونا میتونن خیلی رمانتیکتر از چیزای جدید باشن که اصلا زندگی نکردن.
پینوشت:مهر شکستم و
رنگین کمانی که نقش نماز ظهرم بود....
اینا همه کلیشه اند...
خش خش برگهای پاییزی زیر قدم هایم...
قهوه فوری بعد کلاسای ساعت هفت و نیم...
سوز پاییزی...
اگر زندگی لذت از تک تک لحظات نیست و شکر نعمتِ نفس کشیدن،شده کلیشه...
این دنیا دیگه کجاش قشنگه!؟
اصلا من میگم اگر این لحظه های ناب عبادت رو درنیابیم ، تو اوج سختی و درد قراره چی مرهم زخمهامون شه!؟
قوه و توانتون رو تو این لحظه ها جمع کنید و حرکت کنید...حرکت....