eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
218 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
503 ویدیو
34 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌گفت؛ محرم‌ات را دوست دارم؛ خستگی را از یادم می‌برد و آدم‌ها را...
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
هنوز هم جای دختر سه‌ ساله، رو شونه‌ علمدار هاست @BisimchiMedia
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
یابو فاضل ... طیحة ایدک مو وقتهه یابو فاضل ... ضربوا متونی وردتهه یابو فاضل ... زینب انی الواعدتهه ای ابو فاضل... دست‌هایت را گشوده‌ای و زمانه بر تو گذشت، ای ابو فاضل... تیرها بر پیکرت بارید و تو را به خاک افکند، ای ابو فاضل... زینب! من به او وعده داده بودم... (اشاره به وفاداری) والله دنیا وصارت اخبارک بعیده ، وانت ذاکه العشت کل عمری بوریده اذکر الشامت قبل من یرفع ایده ، ما امیز بینک وبین الرعیدة به خدا دنیا گذشت و خبرها دور شد، در حالی که تو تمام عمرت را با عزت زیستی... یادم می‌آید آن روزی که دشمن شماتت کرد، اما من هرگز تو را با ترسوها مقایسه نکردم! اشتکیلک ... والشمس صبغة عباتی اشتکیلک ... جنت ویاک شحلاتی اشتکیلک ... روحی وردة وذبلتهه یابو فاضل ... به یادت می‌آورم... در حالی که خورشید بر ردایت می‌تابید، به یادت می‌آورم... بهشت با تو وداع کرد، به یادت می‌آورم... روح من مانند گلی بود که پژمرد... ای ابو فاضل... خویه مشتاقتلک بکد مانخیتک ، خنکة صارت بلمخیم واعتنیتک قبل لا اوصل الک وصلت منیتک ، عمت عینی امخضر الدم بلحیتک برادرم! مشتاقتم، اما ندای مرگت را شنیدم، صدای شیون در خیمه‌ها پیچید و تو را یافتند... قبل از آنکه به تو برسم، مرگ تو را در برگرفت، چشمانم از خون سبز شد (اشاره به گریه شدید)... هذا حالی ... کصتی انطبعت بدیة هذا حالی ... لیش مادفنوک بیة هذا حالی ... دمعتی بخدی عفتهه یابو فاضل .... این حال من است... غم تو بر دلم نقش بسته، این حال من است... چرا تو را در قبر تنها گذاشتند؟ این حال من است... اشک‌هایم بر گونه‌هایم جاری است... ای ابو فاضل... قلبی ماینطینی سهم العین اعوفه ، لون وجهک حیل متغیر اشوفه خویه دلینی اعله جرحک حتى اروفه ، کلی وین الیوجعک خلینی اطوفه دلم دیگر تحمل ندارد، تیر چشمم را کور کرد، رنگ رخسارت تغییر کرده، دیگر آن صورت را نمی‌بینم... برادرم! بگذار بر زخم‌هایت دست بکشم، بگذار بر دردت بگردم و تسکین دهم... انا وانته ... نشبه اشراع السفینه انا وانته ... امتون وجفوف التقینه انا وانته ... وحدة موتتنه ردتهه یابو فاضل ... من و تو... مانند بادبان کشتی‌ای بودیم که شکست، من و تو... مرگ و خشونتِ روزگار ما را جدا کرد، من و تو... یک مرگ بود که ما را از هم دور کرد... ای ابو فاضل... راسک اعله الرمح وجفوفک کطیعه ، ما عرفتک من لکیتک عالشریعه لیش ساکت ضاکت بعینی الوسیعه ، احجی حرکت خیمتی نار الفجیعه سرت بر نیزه است و پیکرت تکه‌تکه، تو را نشناختم مگر زمانی که بر زمین افتادی... چرا ساکتی؟ چرا در چشمان گسترده‌ات غم را می‌بینم؟ هر حرکتی از خیمه‌ام، آتش فاجعه را زنده می‌کند... یاهضیمة ... المای یتبدة ویعمرک یاهضیمة ... امدافع سهام اعله ظهرک یاهضیمة ... خویة رایح ماکلتهه یابو فاضل .... ای مظلوم... آبی که می‌نوشیدی، تو را زنده نگه داشت، ای مظلوم... تیرها بر پشتت فرود آمد، ای مظلوم... برادر! رفتی و دیگر بازنگشتی... ای ابو فاضل... یوجع فراک الاخو وداعة شبابک ، من بعید ایبین بوجهی غیابک راح اوزع جم نهر خویه بثوابک ، وکضی کل العمر منتظرة اعله بابک درد فراق تو، برادری و مهربانی‌ات را یادآوری می‌کند، از دور، غیابت را در چهره‌ام می‌بینم... می‌خواهم اشک‌هایم را نثار کنم، ای برادر! به پاداشت، و تمام عمرم را پای درِ انتظارت بگذرانم... ما اعوفک ... لحد ما تعمة النواظر ما اعوفک ... ادری ماتکسرلی خاطر ما اعوفک ... یا اخو المارخصته یابو فاضل .... دیگر تو را نمی‌بینم... تا زمانی که چشم‌ها کور شوند، دیگر تو را نمی‌بینم... می‌دانم که دلم خواهد شکست، دیگر تو را نمی‌بینم... ای برادرِ گران‌قدرم... ای ابو فاضل... شلون اردن للخیم وعیونی حمرة ، لو سئلنی حسین عنک بیش اصبرة های اول مرة اشوف ایده اعله ظهرة ، فرکه الخوان ما توصلهه کسرة چگونه به خیمه بازگردم در حالی که چشمانم سرخ از گریه است؟ اگر حسین از تو بپرسد، چه پاسخی بدهم؟ این اولین بار است که می‌بینم دستی بر پشتش فرود آمد، و خوان (سفره)‌ای که حتی تکه‌ای نان به آن نرسید... (کنایه از محرومیت و ظلم) باربعینک ... خویه مشایه اعتنیلک باربعینک ... اترس عیونی واجیلک باربعینک ... ارسم همومی العشتهه یابو فاضل .... در چهل‌ت... برادر! قدم‌زنان به استقبالت می‌روم، در چهل‌ت... چشمانم سپر می‌شوند تا تو را ببینم، در چهل‌ت... غم‌های زندگی‌ام را نقاشی می‌کنم... ای ابو فاضل... دارت الدنیا وتفارکنه ابسهولة ، انت طایح والخصم یمشی اعله طوله بداخلی دیرة حجی خلینی اکوله ، بعدک ا تصبح فعل ماضی الرجولة دنیا چرخید و ما را با آسانی جدا کرد، تو بر زمین افتادی و دشمن همچنان سربلند است... درونم قصری از درد است، بگذار بگویم: "پس از تو، مردانگی به گذشته پیوست..."
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
ما اعاتب ... لاتضل تحرک بدمک ما اعاتب ... عفت کسرة ظهری یمک ما اعاتب ... انت روحی الماعفتهه یابو فاضل .... تو را سرزنش نمی‌کنم... نگذار خون‌هایت را به حرکت درآوری، تو را سرزنش نمی‌کنم... زخم های تازیانه را فراموش کردم، تو را سرزنش نمی‌کنم... تو روحی بودی که هرگز فراموش‌ات نمی‌کنم... ای ابو فاضل... ما اکلک ارجع اعرف مستحیله ، بس اکلک طیحه المالح ثجیله خویة جاملنی احلفک بلعلیلة ، کلی بس فترة غیابک مو طویله نمی‌گویم "بازگرد"، چون می‌دانم محال است، فقط می‌گویم: "در خاک شور فریب‌خوردی..." برادرم! به من اجازه بده در این شب برایت سوگند بخورم، که غیبت تو طولانی نخواهد بود... ما اریدک ... تعتذر یاخویة منی ما اریدک ... تنقهر وتزید ونی ما اریدک ... بس اریدک ای کلتهه یابو فاضل .... نمی‌خواهم... که عذرخواهی کنی، ای برادر من، نمی‌خواهم... که رنجیده‌خاطر شوی، نمی‌خواهم... فقط تو را می‌خواهم... ای ابو فاضل...
شاید زیبا بخش ترین‌ نقطه زندگی آدمی به وحدت رسیدن تلاطم های درونی اش باشد. *تورق و لمس صفحات این کتاب>>>
چرا اینقدر ناریا شبیه کتابای امیدکورچی بود؟🦦
هدایت شده از معلم روزهای آبی
از حُر نپرسیدند چندبار راه را بر حقیقت بست. از جون نپرسیدند برده بود یا آزاد. از وهب نگفتند تازه‌داماد است و جنگ بلد نیست..