بعد از خطابه عاشقانه عباس به مولاي خود، همه اهلِ خیمه با صدای بلند گریه کردند...
و یک صدا گفتند: ماترکتک یا حسین!
دست به منجر زد و آن را بالا برد.
چشم های پر از نگرانی اش را در چشمان برادرش حل کرد...
_:حسین جان!
از یارانتان مطمئن هستی!؟
مبادا در میدان از پشت حمله ببرند و به سمت دشمن بروند!؟
عهد و پیمان آنها محکم هست!؟
خبر به گوش حبیب رسید که عقیله بنی هاشم ته دلشان از ما راضی نیست!
نگرانی امامشان را دارند...
حبيب با عده ای از همراهانشان پشت درِ خیمه عقیله زانو زدند و با صدای بلند تجدید عهد کردند: وَ مَا عِشْتُ مِنْ أَيَّامِي عَهْداً وَ عَقْداً وَ بَيْعَةً لَهُ فِي عُنُقِي
لاَ أَحُولُ عَنْهَا وَ لاَ أَزُولُ أَبَداً!
دنیا سراسر شب عاشوراست...
و مدام از ما پیمان هایی برای پای مردی در رکاب مولایمان خواهند گرفت...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
دنیا سراسر شب عاشوراست... و مدام از ما پیمان هایی برای پای مردی در رکاب مولایمان خواهند گرفت...
امشب شهادت نامهی عشاق امضا میشود...