بی شک حال غریبیست که در حوالی واژگان درد غریبه باشی.تویی که عمریست گران بر مکتب آن سوختی و ساختی و بال و پر گرفتهی.
حال که پیکر بی جات حیدر را در آغوش میگیرم....
_:راضیه سرده...
مثل پتک توی سرم خورد....واژه به واژه اش.
تو نباید بری حیدر. قولت یادت رفت آقا.؟!مگه نگفتی مرده و قولش.؟!
حیدر جان به نفس،نفست قسم که بی تو میمیرم در این شهر....
به محاسن جوگندمی غرق به خونت قسم که بی تو نمیتوانم هوای این شهر را نفس کِشم...
به زخم زخم تنت که زخمی دروان این شهر ست،غریب میمانم در این شهر غریبه....
به قدم قدمت آن دم که در بیابان به دنبال گمشدهات بودی،همان دم که بر بیشهزاران، در میان گلوله ها و موج انفجار مستانه به مصاف درد میرفتی و آن را در آغوش میکشیدی... و من همان دم ، پیراهن خاکی ات را به سینه میفشردم ...
به همان دم که بی تو این شهر را نمیتوانم....
هجمه ها که با شلاق به جان این شهر زنند و من با هر شلاق درد تا مغز استخوان کشم...
به لحظه در آغوش کشیدن بدن سردت که بی تو نمیتوانم....
هرگز...
مَشت حیدر...
بازنشستگی و نقل ماندن و دل به دلم دادن، همه کَشک!؟
باشه گله ای نیست مرد من...
گله ای نیست فقط نفس بکش...
گله ای نیست...باشد...پس نفس مرا هم بگیر...
بگیر و با خود ببر به سمت گمشدهات.
بگیر که من از تو خسته ترم حیدر...
بگیر که این دنیا را بدون تو ...
یعنی با بال و پرپرواز در قفس ماندن...
قفس بی تو...
یعنی جهنم...
راست میگی حیدر...
چقدر سرده....
#امضا_زنوبا
#زینب_حسنی
پینوشت:
°هجمه ها!؟
اشاره به اتفاقات اخیر:)
برای شما...
برای ایرانم....
+:بخند...
آره...
بخند...
چه ماه شدی....
نگا چه میخنده...
نگا هلال ماهْ ربیعِهاا...
دردت بهسرم...هرچقد هم که زمین پست و بی وفا ، ما آسمون رو داریم...
نگا چه چشمک میزنن ستاره هاش...
_:قد آسمون میشه پرید...نه!؟
میخوام ستاره هاش رو بغل کنم...
+:قد آسمون چیه دردت به سرم...
تو تا بغل خدا بپر...
بپر و بگذر و فراموش کن...
#امضا_زنوبا
#زینب_حسنی
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
•🍂🍁• عزیزِ هم نوای من... ماههاست که نشانی از بهار از تو ندیدم....
شاید چون هم نوای منی...:)