eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
219 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
504 ویدیو
34 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
قَدِّ همه دلبرانِ عالم پیشِ الفِ قَدَت چو نون باد
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
امروز وقتی خواستم برنامه‌ریزی هفتگی و روزانه ام رو انجام بدم سمفونی خرمشهر رو پخش کردم.✨🌻
انا الرواي.. والظامي والظامي كلشي بالطف صار.. گدامي گدامي من راوی‌ام… تشنه‌ام، تشنه‌ام؛ هرچه در نینوا گذشت… پیش چشمم بود، پیش چشمم. لا، لتگول ماحنّت واجتني لا، وياك لكنّ ما شفتني نه… نگو که بر من دل نسوختی و سراغم نیامدی؛ نه… با تو بودم، امّا مرا ندیدی. من مشة عني الظعن خطوتين وگلبي حن تابعتكم وقتی کاروان از من دور شد، دو قدم نرفته بودید که دلم هوایت را کرد؛ دنبالتان آمدم. لحظة لحظة بالدرب باليسير وبالصعب ماعفتكم لحظه‌به‌لحظه در راه، در آسانی و سختی، رهایتان نکردم. امشي ودموعي تهلّ ويه ظلّك انه ظلّ راقبتكم قدم می‌زدم و اشکم می‌ریخت، در سایه‌ی تو من هم سایه بودم؛ نگاه‌تان می‌کردم. من وصلتوا لكربله اني ويه العايله وبخيمكم وقتی به کربلا رسیدید، من هم همراه خانواده بودم، در خیمه‌هایتان. هل من ناصر سيف.. بضلوعي بضلوعي ناديتك لبيك.. بدموعي بدموعي «هل من ناصر» شمشیری بود که در دلم فریاد زد؛ با اشکم ندا دادم: لبیک… آه، يحسين حسبالي اسمعتني لا، وياك لكن ما شفتني آه حسین… گمان کردم صدایم را شنیدی؛ نه… با تو بودم، اما ندیدی‌ام. شفتك اتطيل النظر للشريعه وللگمر حسرة...حسرة دیدمت نگاهت را دراز کرده بودی به سوی شریعه و ماه… حسرت بود در چشمت. تنظر النحر الطفل لكن ادموعك تهل اعله نحره به حلقوم آن کودک نگاه می‌کردی و اشکت فرو می‌ریخت بر گردنش… الخيمة اختك من رحت الزمت گلبي وصت آيزهره وقتی از خیمه خواهر رفتی، قلبم را گرفتم و آرامش کردم— ای زهره‌ی دلم… توصي زينب عالصبر والوعد وكت الظهر وانتَ أدره زینب را به صبر وصیت کردی، به وفای عهد ظهر عاشورا؛ و خودت بهتر می‌دانستی. صار الماي اسهام .. بعيوني بعيوني چني ابعشرةّ اخيول .. سحگوني سحوگني آب تیر شد در چشمانم… انگار ده اسب بر قلبم تاختند. لا، مولاي شتظن فارگتني لا، وياك لكن ما شفتني نه… سرورم، مپندار که رهایت کردم؛ نه… با تو بودم، ولی ندیدی‌ام. من بده صبح الحزن والخيم مثلي تون عالمصيبة وقتی صبح اندوه دمید، خیمه‌ها مثل من ناله کردند در آن مصیبت. كلشي يتحرك سكن والهوه هب وصفن اي عجيبة همه چیز می‌جنبید و ناگهان می‌ایستاد، باد می‌وزید و می‌خشکید— چه شگفت بود. أشعر بريجك يبس وعالنهر كثرة الحرس مو قريبة نفست را حس می‌کردم که خشک شده، و بر نهر، نگهبانان بسیار… راه نزدیک نبود. يبني يابو الموزمه سيدك مسه الضمه المي تجيبة..المي تجيبة پسرم، صاحب مشک… سرورت را تنگیِ دل فراگرفته، آب را برایش بیاور… آب را بیاور. يعطش ليش حسين .. يوليدي يوليدي الزم هذا الجود .. من ايدي من ايدي چرا حسین تشنه بماند؟ ای فرزندم… این جوانمردی را از دستم بگیر… از دستانم. ها، عباس اذكر واعدتني لا، وياك لكن ما شفتني آه عباس… یادت هست وعده داده بودی؟ نه… با تو بودم، اما مرا ندیدی. من بعد ساعة اسمعت صوتك ومسرع رحت ياحمانه پس از ساعتی، صدایت را شنیدم و با شتاب سوی تو رفتم ای پناهم… للنهر انا اركضت قبلك بلحظة وصلت يم ضوانه به نهر دویدم، لحظه‌ای پیش از تو رسیدم نزد روشنایی آب. بطيحتك يم الاخو شمتت بيك العدو يارجانه با افتادنت کنار برادرت، دشمن شماتت کرد ای امیدم… ألمتني بونتك گتلك انهظ فدوتك ابني وانه درد جدایی‌ات آزارم داد، گفتم: برخیز، جانم فدایت… پسرم، من اینجایم. اعجب ما حسيت... بانفاسي بانفاسي لطمي اعله الخدين .. وبراسي وبراسي عجب… نفست را حس نکردم، بر گونه‌ها می‌زدم… بر سرم می‌کوبیدم. اي، ظنيت من وني اعرفتني لا، وياك لكن ما شفتني آری… گمان کردی با ناله شناختم، نه… با تو بودم، اما ندیدی‌ام. انا وانت ابلا ضوه للخيم رحنه سوه خطوه .. خطوه من و تو بی‌نور، به سوی خیمه‌ها رفتیم، قدم به قدم… انتَ رديت ابكسر وانا الطم عالصدر نمشي گوه تو با قامتی شکسته برگشتی، و من بر سینه می‌زدم… در آن تاریکی. نادتك زينب يخي شو اجيت ابلايه ضي كلها خوه زینب صدایت زد: برادر… چرا بی‌نور آمدی؟ این همه اندوه… جاوبتها ابلا حچي بالاشاره وبالبچي بيها شكوه تو بی‌حرف پاسخ دادی، با اشاره و گریه… و دلش از شکوه پُر شد. زينب صاحت راح .. يابويه يابويه وانت بحسرة تصيح .. ياخويه ياخويه زینب فریاد زد: پدرم رفت… و تو حسرت‌زنان گفتی: برادرم… وا، ويلاه وانفاسك چوتني لا، وياك لكن ما شفتني آه… نفسهات جانم را سوزاند، نه… با تو بودم، اما ندیدی‌ام. من تدنت ساعتك والسهام اتلگتك وانا اتبعك وقتی ساعتت نزدیک شد و تیرها به تو بارید، من دنبالت آمدم. اني اتلگه السهم قبلك اشعر بالألم يعني درعك تیر به من می‌رسید، قبل از تو دردش را حس می‌کردم؛ سپرِ تو بودم. سهم المثلث صعب يولدي طرّ الگلب من يسمعك تیرِ سه‌شعبه سخت بود، پسرم… دل را به درد می‌آورد وقتی صدایت را می‌شنوند. من طحت فوگ الثره استقبلت جسمك تره هذا وضعك وقتی بر خاک افتادی، بدنت را بغل گرفتم— این حال تو بود.
برفسة صدرك هاي .. قصدوني قصدوني وانا بصدري هواي .. رفسوني رفسوني با لگد سینه‌ات زدند… قصدشان من بود، و مرا بسیار زدند… بر سینه‌ام تاختند. لا، والخيل گبلك گطعتني لا، وياك لكن ما شفتني نه… و اسب‌ها پیش از تو بر من تاختند، نه… با تو بودم، اما ندیدی‌ام. ورجعت ويه المهر ادري زينب تنتظر چم رزية با اسب برگشتم، می‌دانستم زینب منتظر است با چندین مصیبت… وركضت ويه الحرم من دوت نار الخيم وي رُقية با حرم دویدم، وقتی آتش خیمه‌ها زبانه کشید و رقیه می‌گریست. ليلة الوحشة بتت بالسياط اتألمت اي سبيه شب وحشت را گذراندم، با تازیانه درد کشیدم— اسیر بودم. عالهزل ويه الصبح وانتَ راسك عالرمح تدري بيه با سستیِ صبح فرا رسید، و تو سر بر نیزه… می‌دانستی چه بر من می‌گذرد. دمع اسكينه ايطيح .. بچفوفي بچفوفي منّ الناگة اتطيح .. كل خوفي كل خوفي اشک سکینه بر دست‌هایم می‌چکید، و وقتی از شتر افتاد، دلم ریخت از ترس... لو، ماجيت ياسوط اعله متني لا، وياك لكن ما شفتني اگر تازیانه بر پشتم نمی‌زد… نه… با تو بودم، اما ندیدی‌ام. من متت واضح شفت ميزتني وعرفت من ظماية وقتی مُردم، روشن دیدم، شناختمت و دانستی که من همان تشنه‌جانم. روحك وروحي التقتن عالرماح وسولفن عالسباية روح تو و من بر نیزه‌ها با هم سخن گفتند از اسارت. اشجابچ بهذا الظعن گتلك امضيعة وطن ماكو راية پرسیدم: چه آوردت در این سفر؟ گفتی: وطنی گم کرده‌ام، پرچمی نمانده… انتَ يوليدي النفس ماتردلي گلبي حس بالنهاية پسرم… جانم… دیگر دلم نمی‌تپد در پایان این راه. فارغ صار الكون .. بغيابك بغيابك واشعر كلشي مات .. يم بابك يم بابك جهان خالی شد… با نبودت، و همه‌چیز مُرد کنار درت… ما، ظليت حين الودعتني لا، وياك لكن ما شفتني نه… تنهایم نگذاشتی هنگام وداع، نه… با تو بودم، ولی ندیدی‌ام.
هدایت شده از معلم روزهای آبی
حقیقت این است: ساکت ماندن، آدم را از خودش دور می‌کند. آدم کم‌کم فراموش می‌کند که چه چیزی خوشحالش می‌کرد، چه چیزی غمش را سبک می‌کرد، چه چیزی از او یک انسان قابلِ تحمل می‌ساخت.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
به یاد حضرت ام‌البنین✨🌱
چرا اینقدر این مرثیه قشنگه... واقعا حاج باسم کربلایی خیلی خلاقیت بالایی داشتن که از زبان حضرت ام البنین چنین زمزمه عاشقانه و عارفانه ای رو ساختن... و حال ایشون رو توصیف کردند...