هدایت شده از سیاستِ نو | رسول طالبی
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طبیعی است که صدای مرکز بررسیهای استراتژیک ریاستجمهوری درآید.
وقتی بخشی از بدنه مدیریت کشور، تصمیمگیری را صرفاً در محاسباتِ پشتِ درهای بسته خلاصه کند، پویایی و حضور ممتد مردم در میدان برایش به یک «مسئله» تبدیل میشود.
تفکرِ بوروکراتیک و عافیتطلب، مایل است جامعه هرچه سریعتر به روزمرگی بازگردد. از نظر آنها، مردمی که شبها در خیابان فریاد میزنند، پشتوانه دیپلماسی نیستند؛ بلکه اهرم ایجاد هزینهاند که دستِ تصمیمگیران را میبندند:
«یکی از مخاطراتِ استمرارِ تجمعات شبانه، ... انسداد در مسیر دیپلماسی ... است. تبدیل این تجمعات به مناسکِ هیجانی، مانعی جدی در برابر اتخاذ تصمیمات استراتژیک است. ...
بر این اساس، بعد از دههٔ اول محرم یا تشییع جنازهٔ باشکوهِ رهبرِ شهید، زمینه برای فرودِ آرامِ این تجمعها و هدایتِ جامعه به سمتِ بازگشت به زیستِ روزمره، یک ضرورتِ قطعی برای حفظِ بهداشتِ روانیِ جمعی، صیانت از سرمایههای سیاسی و تضمینِ استقلالِ عملِ حاکمیت است. بازگشت به زندگیِ عادی ... عالیترین تجلیِ کنترلِ کاملِ نظام بر شرایط کشور است».
این جریانِ خسته، همواره از پایشِ مردمی هراس دارد و ترجیح میدهد جامعه در انفعال باشد تا بتواند بدون فشار افکار عمومی، هندسه امور را ترسیم کند.
اما واقعیتِ صحنه با این نسخههای «عادیسازی» مهار نمیشود. تفاوت آشکاری است میان عافیتطلبی در خلوتِ اتاقها، با غیرتِ مردمی که در کف خیابان امنیت و استقلال کشور را فریاد میزنند.
بعثتی که در خیابانها شکل گرفته، بیدارتر از آن است که با این گزارشها خفه شود.
@siasate_no
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
أكتب عذابي.. إنتحابي.. إغترابي… ريح الصَّبَه لمن يهب ياخذ كتابي
رنجهایم را مینویسم... نالههایم را... غربتم را... هرگاه نسیمِ صبا بوزد، نامهام را با خود میبرد.
بعينك لو تراني… و آنا ميتة بسيف بُعدك
کاش با چشم خود میدیدی مرا، که با شمشیر دوریات جان دادهام.
حيّرني زماني… جسمي عندي روحي عندك
روزگار مرا سرگردان کرده؛ جسمم نزد من است، اما روحم نزد توست.
بسم الله… بسم الآه… من بعد التحية و بالغ إجلالي
به نام خدا... به نام آه... پس از سلام و نهایت احترامم.
بضرب الشوق… أكتب فوق… إلى حضرة جناب الوالد الغالي
با ضربان دلتنگی مینویسم، خطاب به محضر پدر عزیزم.
أشكي الحال… بالمرسال… ظل يقطر عتب و ادموع مرسالي
حال خود را در این نامه میگویم؛ نامهرسانم پیوسته سرزنش و اشک میچکاند.
العلة اتزيد… و انت ابعيد… و بنار المفارق ذاب دلالي
دردم بیشتر میشود و تو دوری؛ و ناز و توانم در آتش جدایی آب شده است.
شبه اللي مغشي اعليه جفني بفرقتك بات
از فراق تو چنانم که گویی پلکهایم از هوش رفتهاند.
لا آني من الأحياء أنحسب لا آني امن الأموات
نه مرا در شمار زندگان میآورند و نه مردگان.
بوية و حن عليه… اعليك أمشّي الهادي جدك
پدر جان! به حالم رحم کن؛ به حق جدّت پیامبر مرا دریاب.
رحت و تدري بيه… جسمي عندي روحي عندك
رفتی و خود میدانی چه بر سرم آمد؛ جسمم نزد من است و روحم نزد تو.
عتبي اعليك… منك ليك… يمن بالهيمة عايف لك غصن ريحان
گلهام از توست، ای کسی که در این خیمه شاخهای از ریحان برایت به یادگار مانده است.
عالمكتوب… رد مكتوب… وي ريح الصبه لو وي نسيم البان
بر این نامه پاسخی بنویس، همراه نسیم صبا یا باد خوشِ بان.
أصفج راح… عاللي راح… خمس جلمات تشرح حالي بالهجران
بر آنچه گذشت حسرت میخورم؛ پنج کلمه برای شرح حال غربتم کافی است.
دهري خان… موتي هان… حزني بان… عظمي لان… يومي حان
روزگار به من خیانت کرد؛ مرگم آسان شد؛ اندوهم آشکار گشت؛ استخوانم سست شد؛ و زمانم فرا رسید.
بعيوني بحر من الدمع و بقلبي نيران
در چشمانم دریایی از اشک است و در دلم آتشها.
يا بوية مثلي هم شفت محترق غرقان
پدر جان! آیا کسی را دیدهای که هم سوخته باشد و هم غرق شده باشد؟
يا ريتك شفتني… حته تدري اشلوني بعدك
کاش مرا میدیدی تا بدانی پس از تو چه بر سرم آمده است.
بالمنزل عفتني… جسمي عندي روحي عندك
در خانه تنهایم گذاشتی؛ جسمم نزد من است و روحم نزد تو.
يا قرآن… بالأضعان… شايل عالهوادج آية التطهير
ای قرآنِ در حال سفر، که در کجاوهها آیه تطهیر را حمل میکنی.
يمته اتعود… ليه اردود… ليلي اطويل عقبك و آنا جفني اقصير
کی بازمیگردی؟ پاسخ بده؛ شبهایم پس از تو طولانی شده و خواب از چشمانم رفته است.
قلبي صاح… ما مرتاح… طمني عليكم ليش هالتأخير
دلم فریاد میزند و آرام نیست؛ از حالتان خبرم بده، این تأخیر برای چیست؟
من اتسألون… صحتي اشلون… آنا بخير ما دامك يبوية بخير
اگر از حالم میپرسید، من خوبم تا وقتی که تو خوب باشی پدر جان.
طارش لمن يوصلكم و تاخذ كتابه
وقتی نامهرسان به شما رسید و نامه را گرفتید،
سلم عله العباس عني بالنيابة
از طرف من به عباس سلام برسان.
قله يبو فاضل… يمته أحط راسي اعله زندك
به او بگو: ای ابوالفضل! کی سرم را بر بازویت خواهم گذاشت؟
عقبك دمعي هامل… جسمي عندي روحي عندك
پس از تو اشکم پیوسته جاری است؛ جسمم نزد من و روحم نزد توست.
أقضي الليل… بالياويل… رافقت القمر و امسامرة النجمات
شبها را با آه و ناله میگذرانم؛ همدم ماه و همصحبت ستارگان شدهام.
بموت النور… ظلمة الدور… البقه براسك يبوية و كلشي عقبك مات
با خاموشی نور، خانهها تاریک شدند؛ مصیبتی که بر سرت آمد، پس از آن همهچیز مرد.
عفت النوم… و أنحب دوم… شبه طير العويدي من يجر ونات
خواب را رها کردهام و پیوسته میگریم؛ چون پرندهای زخمی که ناله میکشد.
تريد اشهود… عندي و زود… صفرة لون وجهي و دمعي و الآهات
اگر شاهد میخواهی، بسیار دارم؛ زردی چهرهام، اشکهایم و آههایم.
قلت لي إذا أمري استقر يقطع نحيبج
به من گفتی: اگر کارم سامان گرفت، گریههایت پایان مییابد.
قلت لي أودي لج علي الأكبر يجيبج
گفتی علیاکبر را میفرستم تا تو را نزد من بیاورد.
يالطول رحيله… واعدتني ووينه وعدك
چه طولانی شد رفتنش؛ به من وعده دادی، پس وعدهات کجاست؟
تدريني عليلة… جسمي عندي روحي عندك
خودت میدانی بیمارم؛ جسمم نزد من و روحم نزد توست
قلبي ارتاب… ردت إجواب… عن موقف جره بتفسيره ما أعلم
دلم به تردید افتاده؛ پاسخی میخواهم درباره حادثهای که معنایش را نمیدانم.
برايك شور… و بعاشور… ليش أم سلمة اعليها الجزع خيّم
به نظرت بگو، در عاشورا چرا اندوه بر امسلمه سایه افکند؟
برهبة و خوف… لنها اتشوف… القارورة البيها اتراب صارت دم
از ترس و هراس؛ زیرا دید آن شیشهای که در آن خاک بود، به خون تبدیل شد.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
اتصيح بصوت… فات الفوت… ما ظن يالعليلة والدج يسلم
فریاد زد: کار از کار گذشته؛ گمان نمیکنم پدرت سالم بماند.
شافت رسول الله بحلم و مفرع الراس
رسول خدا را در خواب دید، با سری غبارآلود و پریشان.
واقف يشوف حسينه تحت الخيل ينداس
ایستاده بود و میدید که حسینش زیر سُم اسبها لگدمال میشود.
يناديه بنحيبه… جيتك أحفر يبني لحدك
با گریه صدایش میزد: پسرم! آمدهام تا قبرت را حفر کنم.
و آنا بهالمصيبه… جسمي عندي روحي عندك
و من در این مصیبت؛ جسمم نزد من است و روحم نزد تو.
لا أحتار… قلي اشصار… أصدق بالأمل لو أصدق الرؤية
سرگردانم؛ بگو چه شده؟ به امید باور کنم یا به این رؤیا؟
من بلواي… تاه الراي… ما أدري ترد لو ما ترد ليه
از شدت بلا رأیم گم شده؛ نمیدانم بازمیگردی یا نه.
بوية حسين… راسك وين… صدق فوق الرمح و الشيبة مدمية
پدر جان حسین! سرت کجاست؟ آیا واقعاً بر فراز نیزه است و محاسنت خونآلود؟
لو مجتول… يعني انقول… زينب عالهزل ودوها مسبية
اگر کشته شدهای، یعنی بگوییم زینب را با ضعف و رنج به اسارت بردهاند؟
لو عمتي راحت بالسبي و معصمها مجتوف
اگر عمهام به اسارت رفته و مچهایش بسته شده است،
معناها كافلها وقع مقطوع الجفوف
پس یعنی نگهبانش بر زمین افتاده، در حالی که دستانش قطع شده بود.
جن صوت العقيلة… يالقمر وفيّته عهدك
گویی صدای عقیله است: ای ماه بنیهاشم! به عهدت وفا کردی.
و آنا اعله الهزيلة… جسمي عندي روحي عندك
و منِ ناتوان؛ جسمم نزد من است و روحم نزد تو.
عندي اظنون… مترجعون… هاجس خوف بيه بس صعب شرحه
گمانهایی دارم که دیگر بازنمیگردید؛ ترسی در دلم هست که شرحش دشوار است.
و الغدروك… لو ذبحوك… أظن عبدالله هم ما يسلم بذبحه
اگر به تو خیانت کردند و سرت را بریدند، گمان دارم عبدالله نیز جان سالم نبرد.
فوق ارماح… راسك لاح… راس الطفل قوة ثابت الرمحه
بر فراز نیزهها سرت نمایان شد؛ و سر آن کودک، استواریِ نیزه را نگاه داشته بود.
اتعلق بيه… خوف اعليه… أقل هبت هوه اتهز رمحه و اتطيحه
به او دل بستهام؛ از ترس بر او، مبادا نسیمی بوزد و نیزهاش را بلرزاند و بیفکند.
كافي يبوية أنتظر مرسول الضعون
بس است پدر جان؛ چقدر منتظر قاصد کاروانها بمانم؟
و انجان مترجعون قلي ما ترجعون
اگر بازنمیگردید، دستکم بگو که بازنمیگردید.
بوية ابهالمقالة… رد عليّ منتظرة ردك
پدر جان! به این نامه پاسخ بده؛ من در انتظار جواب توام.
و توقيع الرسالة… جسمي عندي روحي عندك
و امضای این نامه: «جسمم نزد من است و روحم نزد تو.»
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
چطوری اینقدر زیبا ملاباسم
میتونن تصویر سازی کنند!؟
این مرثیه از زبان حضرت
رقیه (س) هست...
ایام اسارت و درد دلشون با
اباعبدالله💔:)))