زِنُوبــــــاٰ|𓂆
اتصيح بصوت… فات الفوت… ما ظن يالعليلة والدج يسلم
فریاد زد: کار از کار گذشته؛ گمان نمیکنم پدرت سالم بماند.
شافت رسول الله بحلم و مفرع الراس
رسول خدا را در خواب دید، با سری غبارآلود و پریشان.
واقف يشوف حسينه تحت الخيل ينداس
ایستاده بود و میدید که حسینش زیر سُم اسبها لگدمال میشود.
يناديه بنحيبه… جيتك أحفر يبني لحدك
با گریه صدایش میزد: پسرم! آمدهام تا قبرت را حفر کنم.
و آنا بهالمصيبه… جسمي عندي روحي عندك
و من در این مصیبت؛ جسمم نزد من است و روحم نزد تو.
لا أحتار… قلي اشصار… أصدق بالأمل لو أصدق الرؤية
سرگردانم؛ بگو چه شده؟ به امید باور کنم یا به این رؤیا؟
من بلواي… تاه الراي… ما أدري ترد لو ما ترد ليه
از شدت بلا رأیم گم شده؛ نمیدانم بازمیگردی یا نه.
بوية حسين… راسك وين… صدق فوق الرمح و الشيبة مدمية
پدر جان حسین! سرت کجاست؟ آیا واقعاً بر فراز نیزه است و محاسنت خونآلود؟
لو مجتول… يعني انقول… زينب عالهزل ودوها مسبية
اگر کشته شدهای، یعنی بگوییم زینب را با ضعف و رنج به اسارت بردهاند؟
لو عمتي راحت بالسبي و معصمها مجتوف
اگر عمهام به اسارت رفته و مچهایش بسته شده است،
معناها كافلها وقع مقطوع الجفوف
پس یعنی نگهبانش بر زمین افتاده، در حالی که دستانش قطع شده بود.
جن صوت العقيلة… يالقمر وفيّته عهدك
گویی صدای عقیله است: ای ماه بنیهاشم! به عهدت وفا کردی.
و آنا اعله الهزيلة… جسمي عندي روحي عندك
و منِ ناتوان؛ جسمم نزد من است و روحم نزد تو.
عندي اظنون… مترجعون… هاجس خوف بيه بس صعب شرحه
گمانهایی دارم که دیگر بازنمیگردید؛ ترسی در دلم هست که شرحش دشوار است.
و الغدروك… لو ذبحوك… أظن عبدالله هم ما يسلم بذبحه
اگر به تو خیانت کردند و سرت را بریدند، گمان دارم عبدالله نیز جان سالم نبرد.
فوق ارماح… راسك لاح… راس الطفل قوة ثابت الرمحه
بر فراز نیزهها سرت نمایان شد؛ و سر آن کودک، استواریِ نیزه را نگاه داشته بود.
اتعلق بيه… خوف اعليه… أقل هبت هوه اتهز رمحه و اتطيحه
به او دل بستهام؛ از ترس بر او، مبادا نسیمی بوزد و نیزهاش را بلرزاند و بیفکند.
كافي يبوية أنتظر مرسول الضعون
بس است پدر جان؛ چقدر منتظر قاصد کاروانها بمانم؟
و انجان مترجعون قلي ما ترجعون
اگر بازنمیگردید، دستکم بگو که بازنمیگردید.
بوية ابهالمقالة… رد عليّ منتظرة ردك
پدر جان! به این نامه پاسخ بده؛ من در انتظار جواب توام.
و توقيع الرسالة… جسمي عندي روحي عندك
و امضای این نامه: «جسمم نزد من است و روحم نزد تو.»
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
چطوری اینقدر زیبا ملاباسم
میتونن تصویر سازی کنند!؟
این مرثیه از زبان حضرت
رقیه (س) هست...
ایام اسارت و درد دلشون با
اباعبدالله💔:)))
ای تنهای من!
ای گم شده جهان!
ای مرغ پر و بال شكسته!
ای طایر بلندپرواز قدس!
سرود تنهایی من نثار تو باد
من نیز طایر قدسم
كه در این خراب آباد گرفتار آمده ام
مرغی پر و بال شكسته ام
كه در وادی عدم گم گشته ام
آتشی مقدس در قلبم زبانه می كشد
روحم به امید معراج به پرواز درمی آید.
#چمران
همیشه می خواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه ای از مبارزه وكلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم.🕯
#چمران
خوش دارم هیچ كس مرا نشناسد. هیچ كس از غم ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد. هیچ كس از راز و نیازهای شبانه ام نفهمد. هیچ كس اشك های سوزانم را در نیمه های شب نبیند. هیچ كس به من محبت نكند. هیچ كس به من توجه ننماید. جز خدا كسی را نداشته باشم....
#چمران