Old Emerald
-
- میتوانست لبخند بزند. میتوانست از اعماق قلبش مسرور باشد. میتوانست سرشار از سرچشمهٔ شوق و ابتهاج باشد و بگرید...؛ از شوق رودی خروشان و گوارا که گلوی خشکیدهٔ دلتنگیاش را پس از چه مدتها تازه کرده. وقتی "حال"، تلخ میگذرد، در گذشتهای شیرین، مگر میشود غرق نبود؟ و اگر تکهای کوچک از گذشتهٔ هزار تکه شده برای او در "حال" مقدر میشد... برای او کافی بود؛ همینقدر کوچک و اندک، برای او کافی بود تا بتواند لبخند بزند، بتواند از اعماق قلبش مسرور باشد، بتواند سرشار از سرچشمهٔ شوق، طعم ابتهاج را از اعماق غار نمناک فراموشی روحش هم بچشد و از شوق، اشکهایش را رها کند.
old emerald ,, april 13