Old Emerald
-
- میتوانست لبخند بزند. میتوانست از اعماق قلبش مسرور باشد. میتوانست سرشار از سرچشمهٔ شوق و ابتهاج باشد و بگرید...؛ از شوق رودی خروشان و گوارا که گلوی خشکیدهٔ دلتنگیاش را پس از چه مدتها تازه کرده. وقتی "حال"، تلخ میگذرد، در گذشتهای شیرین، مگر میشود غرق نبود؟ و اگر تکهای کوچک از گذشتهٔ هزار تکه شده برای او در "حال" مقدر میشد... برای او کافی بود؛ همینقدر کوچک و اندک، برای او کافی بود تا بتواند لبخند بزند، بتواند از اعماق قلبش مسرور باشد، بتواند سرشار از سرچشمهٔ شوق، طعم ابتهاج را از اعماق غار نمناک فراموشی روحش هم بچشد و از شوق، اشکهایش را رها کند.
old emerald ,, april 13
Old Emerald
-
- همهچیز برایش حکم نیستی پیدا کرده بود. همانگونه که امیدش در دژ ظلمات فرو میرفت، فروغ آسمان اندک اندک به سیاهی مینشست و نسیم از جهات مختلف با قرار میوزید. لحظات در نظارهاش آزاردهنده میگذشتند اما او همچنان بدون هیچ اثر و واکنشی بر جای مانده بود. تارهای طنابهای عظیم و بلندبالای علاقههایش را میتوانست ببیند، اما خاتمهٔ آن طنابها همیشه از منظرش خارج بودند و به آن موقعهایی که اندیشهاش محصور تفکر به فرجامِ آن ریسمانها میشد، امیدش را چیزی جز خاکستری رماد، نمیتوانست نام نهاد. با این حال امید یا رجا همان چیزی است که رج به رج بافته میشود و آن ریسمانها را مستحکم، در هم تنیده و استوار میسازد. در آن صورت، حتی اگر نقطهٔ پایان و چگونگی ریسمانها در نظاره نَآیند، میتوان به شکلگیری نگارهٔ قالیِ اصلیِ سرنوشت چشم دوخت؛ اینکه چگونه آن طنابها با کنار هم قرار گرفتنشان یک شاهکار بصری در زندگانیِ روح میسازند، و هر رنگِ تیره و روشنِ ریسمانها، همچون کلاویههای سیاه و سفید، نغمههای خود را در کنار هم به زیبایی جلوه میدهند.
old emerald ,, april 14