یه چیزی که نسل ما بلد نیست «هیچ کاری نکردن» عه.
دیدید قدیما یه گروه صبح تا ظهر میشستن سر کوچه بدون اینکه کاری انجام بدن؟
این گذران بیهوده وقت از قضا خودش یه هنره.
یه چیزی که آرامش رو حداقل از من گرفته اینه که هر روز باید یه کار «مفید» انجام بدم. متوجه منظورم می شید؟
💯دههپنجاهیا،شصتیاوهفتادیهایایتا
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
طوفان متوقف ميشه، شب ميكَذره ، درد و رنج محو ميشه و اميد هيج وقت انقدر كم نميشه كه نشه دوباره پيداش كرد...
عزیزای دلم خواهش میکنم این روزها خیلی حواس تان به وجود با ارزش تان، فضای خانواده تان و روح و روان بچه ها باشه…
اونا مثل ما بالغ نیستن خیلی میترسن، میلرزن، شاید به روی خودشان نیارن…
ما مسئول انتقال آرامش به انها هستیم…
در بالا و پایینی های روزگار، به خدا توکل کن که " ان مع العسر یسرا "
💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
تصویر تلگراف آیت الله خامنه ای به امام خمینی پس از رحلت مرحوم سید مصطفی خمینی در آبان۵۶
💯آرشیو نفیس ترین عکسهای قدیمی را اینجا ببینید
https://eitaa.com/joinchat/2291138561C3b476bd35f
#حکایت_قدیمی
حکایت قاضی و همسر زیبای بازرگان
قسمت هفتم
قسمت ششم را اینجا کلیک کنید
صبح روز بعد يکى از مستخدمين محرم خود را به دنبال پسر بچه ديشبى که رأى سلطان را دور از عدالت دانسته بود فرستاد.
وقتى که طفل را به سوى قصر سلطان مىبردند سخت پريشان حال بود و علت احضار خود را نمىدانست اما وقتى به حضور سلطان رسيد و لطف و مهربانى او را ديد دلش آرام گرفت. سلطان با نرمى و لحن پدرانه گفت: ‘امروز تو بايد در کنار من ايستاده و وظيفهٔ مشاور را انجام دهى و در مورد شکاياتى که مىشود اظهار نظر نمائي.’ سپس سلطان محمود يکى از محارم خود را به دنبال بازرگان فرستاد. و هنگامى که بازرگان حاضر شد، سلطان فرمود: ‘بهتر است شکايت خود را مطرح کني.’ بعد از آنکه بازرگان بيانات خود را تکرار کرد، شهود حاضر شدند و قاضى هم در کنار تالار ايستاده به سخنان آنها گوش مىداد.
ناگهان پسر بچه گفت: ‘آه جناب قاضي، چرا دور ايستادهاي؟ بهتر است نزديکتر تشريف بياوريد و کنار شهود قرار گيريد، چون اين جريان بيشتر مربوط به خودتان است.’
قاضى ناگزير پيشتر رفت و نزديک شهود نشست. پسرک يکى از شهود را مخاطب قرار داد و گفت: ‘به من بگو ببينم آن زنى را که ديدى چه علائم مشخصهاى داشت؟’
شاهد متحير و سرگردان ماند و پس از لحظهاى گفت: ‘او روى پيشانى خال درشتى داشت و يکى از دندانهايش نيز افتاده بود. قدى بلند و هيکلى باريک داشت.’
آن پسر پرسيد: ‘آن زن چه وقت روز از منزل قاضى بيرون آمد؟’
شاهد جواب داد: ‘صبح زود.’
پسر گفت: ‘بسيار خوب تو برو کنار بايست.’ آنگاه شاهد دوم را پيش خواند و چون علائم زن را پرسيد چنين گفت: ‘او زنى کوتاه قد و کمى چاق، با گونههاى سرخ بود و خالى کنج لبش داشت و هنگام عصر از منزل قاضى خارج شد.’
پسرک آن شاهد را نيز کنار زد و سومين نفر را طلبيد و آن شاهد گفت: ‘او زنى بود به کوتاه و نه بلند نه زياد چاق و نه زياد لاغر، رنگش زرد و گونههايش فرورفته بود چشمانى به رنگ آبى داشت.’
قسمت هشتم و آخر
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
فتحعلی شاه و رضا خان با فاصله ی زمانی ۱۳۰ سال هر دو یک اشتباه را تکرار کردند.
فتحعلی شاه برای مبارزه با روسها دست به سوی ناپلئون دراز کرد و از او تقاضای توپِ جنگی کرد اما ناپلئون در آخرین لحظات ایران را به روسها فروخت و باعث قراردادهای ترکمنچای و گلستان شد.
رضا خان هم برای بیرون راندن روسها و انگلیسیها دست به دامان هیتلر شد، اما هیتلر چون امیدوار بود روس ها را از ورود به جنگ بازدارد در نیمه جنگ جهانی با روسها پیمان عدم تعرض امضا کرد و ایران را به روسها فروخت و باعث تبعید پهلوی اول شد.
البته هر دو آنها چون قدر موقعیت استراتژیک ایران را نمیدانستند نابود
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs