خواهرم چند روزه که پیگیر کتابشه که رسیده یا نه. ولی کتابش چند روز پیش وقتی خونه نبود رسید، منم تصمیم گرفتم تنبیهش کنم.
واکنش دماغم به تمام اتفاقات زندگیم اینه که: تا تو به این موضوع رسیدگی میکنی من یکم خون میام.
تلگرام یه پیتزا مارگاریتای ایتالیایی خیلی حرفه ایه، بله پیتزا ایرانیه، ایتا ساندویچ کثیفه.
دیدی وقتی از سفر برمیگردی، وسایل رو خالی میکنی، بعدش ولو میشی روی مبل و با یه حالت خاصی میگی «هیچجا خونۀ خود آدم نمیشه» ؟ احساسم نسبت به تلگرام دقیقا همینه.
همه چیز از اون روزی شروع شد که دوپامینم رو بجای تلگرام و یوتوب از ایتا و بله گرفتم.
جالبه. این مدت چیز جدیدی که بهش فکر میکنم اینه که حتی شاید مسیر آکادمیک مال من نیست. شاید من آزادی بیشتری میخوام، و ترجیح میدم خودم رو صرف چیزهایی کنم که خودم ارزشمند میدونم. شاید بهتر باشه من هم قربانی این نظام آموزشی نشم و مسیرم رو خودم پیدا کنم.
جالبه که مدت ها یک چیزی رو چطور از ته دل آرزو میکنی و احساس میکنی که تمام وجودت رو به سمت خودش میکشه، و یکدفعه توی یک لحظه، متوقف میشی و از خودت میپرسی چرا دارم اینجور دنبال این میدوم؟ شاید اصلا انقدر خواستنی نیست.
جالبه.
یکی از چندش ترین آدم ها کسیه که برای خودش بی دلیل دل میسوزونه و احساس قربانی بودن دائمی داره.