توی برنامه نویسی، یه لحظاتی هست که تمام تصمیمات زندگیت رو مرور میکنی و به تک تک شون لعنت میفرستی که تو رو به انتخاب این حرفه هدایت کردن.
خواهرم چند روزه که پیگیر کتابشه که رسیده یا نه. ولی کتابش چند روز پیش وقتی خونه نبود رسید، منم تصمیم گرفتم تنبیهش کنم.
واکنش دماغم به تمام اتفاقات زندگیم اینه که: تا تو به این موضوع رسیدگی میکنی من یکم خون میام.
تلگرام یه پیتزا مارگاریتای ایتالیایی خیلی حرفه ایه، بله پیتزا ایرانیه، ایتا ساندویچ کثیفه.
دیدی وقتی از سفر برمیگردی، وسایل رو خالی میکنی، بعدش ولو میشی روی مبل و با یه حالت خاصی میگی «هیچجا خونۀ خود آدم نمیشه» ؟ احساسم نسبت به تلگرام دقیقا همینه.
همه چیز از اون روزی شروع شد که دوپامینم رو بجای تلگرام و یوتوب از ایتا و بله گرفتم.