واکنش دماغم به تمام اتفاقات زندگیم اینه که: تا تو به این موضوع رسیدگی میکنی من یکم خون میام.
تلگرام یه پیتزا مارگاریتای ایتالیایی خیلی حرفه ایه، بله پیتزا ایرانیه، ایتا ساندویچ کثیفه.
دیدی وقتی از سفر برمیگردی، وسایل رو خالی میکنی، بعدش ولو میشی روی مبل و با یه حالت خاصی میگی «هیچجا خونۀ خود آدم نمیشه» ؟ احساسم نسبت به تلگرام دقیقا همینه.
همه چیز از اون روزی شروع شد که دوپامینم رو بجای تلگرام و یوتوب از ایتا و بله گرفتم.
جالبه. این مدت چیز جدیدی که بهش فکر میکنم اینه که حتی شاید مسیر آکادمیک مال من نیست. شاید من آزادی بیشتری میخوام، و ترجیح میدم خودم رو صرف چیزهایی کنم که خودم ارزشمند میدونم. شاید بهتر باشه من هم قربانی این نظام آموزشی نشم و مسیرم رو خودم پیدا کنم.
جالبه که مدت ها یک چیزی رو چطور از ته دل آرزو میکنی و احساس میکنی که تمام وجودت رو به سمت خودش میکشه، و یکدفعه توی یک لحظه، متوقف میشی و از خودت میپرسی چرا دارم اینجور دنبال این میدوم؟ شاید اصلا انقدر خواستنی نیست.
جالبه.
یکی از چندش ترین آدم ها کسیه که برای خودش بی دلیل دل میسوزونه و احساس قربانی بودن دائمی داره.
ولی دقت کردید چقدر متولدین 85 به بعد، در برقراری ارتباطات اجتماعی گاون؟ حتی ما هم همچین عالی نیستیم، ولی اینا دیگه خیلی گاون. یه سلام و احوالپرسی ساده بلد نیستن بکنن. یا مثلا نمکپراکنی های بیمزه میکنن. سوالات تخمی میپرسن. حرف عادی خودشون رو به اسکلانه ترین شکل ممکن میگن. واقعا خیلی عجیب و ناراحت کننده س.
کسی که باهاش کار میکنم و قراره مثلا بهم چیز یاد بده، پریروز یه گوهی زده به کدم، دو روزه دارم دیباگ میکنم تموم نمیشه.