eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
_✯براے آخرین بار✯_ «» رهأم هادیآني.: آروم با دقت تمام قدم هام و روی زمین میگذاشتم،وحواسم بود پاهام روی مزار مردم قرار نگیره...، دستی به صورتم کشیدم و نفس عمیقی کشیدم.بچه که بودم،خیلی از بهشت زهرا و قبرستون میترسیدم،نمیدونم چرا اصن انگار فضاش برام خوف داشت.حس میکردم اون مکان داره عزیز های آدمارو ازشون میگیره؛ و هرچی بیشتر بری اونجا،بیشتر کسایی که دوست داری و از دست میدی.. بزرگتر که شدم،فهمیدم همه ی اینا تصور ذهن بچگونه ی رهام اون دوران بوده و دیگه نمیترسیدم؛ فقط فضاش خیلی واسم سنگین بود،انگار وقتی وارد اونجا میشدم یکی راه اکسیژن هوا رو می‌بست و نمیزاشت نفس بکشم؛ یا حس میکردم یه از خدا بی خبر...، گردنم و تو دستش گرفته و داره راه نفسم و می‌بنده،نمیزاره نفسم در بیاد؛ ولی بعد تر،اینجا شد واسم یه پنآهگاه.، یه پناهگآه واسه دلمردگی هام،خستگی هام،بی حوصلگی هام،بدبختی هام؛ اینجا شد تنها درمون زخم هام.. خراش های کوچیک و بزرگی که از همه دنیا روی قلبم شکل می‌گرفت و اینجا درمون میکرد؛ اینجا شد تنها التیام ترک های قلبم.؛ ترک هایی که با چسب یک دو سه هم درست نمیشد اینجا از بین رفت. وقتی که از آسمون به جای بارون درد و بغض می‌ریخت روسرم؛ وقتی که بهترین لباس توی تنم جای زخم هایی بود که از خنجر بهترین آدمای زندگیم شکل گرفته بود.....، اینجا بود که منو آروم میکرد. خب از وقتی ایرآن بانو و بابا رادمهر تنهام گذاشتن؛ من دیگه پسر بچه ای نبودم که از بهشت زهرا می‌ترسه که،از وقتی رفتن شدم یه مرد،آرع بعد رفتنشون یه شبه بزرگ شدم؛ یه شبه قد کشیدم،وتازه فهمیدم چقد چرخ این روزگار نامرده:) دیگه مجبور بودم به جای اینکه سرم و روی پاهای مامان ایرآن بزارم و گریه کنم،سرم و روی مزارش بزارم وباهاش حرف بزنم؛ باهاش حرف بزنم و به این فکر کنم مامان کجاست؟!:). من خیلی وقت بود که از دلگرمی های بابا رادمهر محروم بودم،بجای اینکه بابا بود و بهم راه و رسم زندگی کردن یاد میداد، زیر خاک سرد خوابیده بود=) بعد از یک ربع پیاده روی به قطعه ی مامان اینا رسیدم؛لبخند محوی زدم و زمزمه کردم:_مامان بابا،سلام!... دوتا دسته گل یاسی که گرفته بودم و روی سنگ مزارشون گذاشتم؛روی زمین جاگرفتم و زانو هام و بغل کردم.دستی به ته ریشم کشیدم و رو به ایرآن بانو لب زدم: مامانخوبی؟!.. رهامت بعد چهارده سال برگشته.؛همچی خوبه؟!.. اشکایی که روی گونه ام و خیس میکرد و پس زدم ودستم و روی سنگ مزار بابا رادمهر گذاشتم :_سام علیک آقا رادمهر!..اومدم دست بوسی ها...،:) از لحنم وسط گریه هام خندم گرفت،. نگاهی به درخت بید مجنون بالاسرم انداختم؛ هردوشون عاشق بید بودن؛وصیت کرده بودن که بعد از مرگشون بالای مزارشون یه بید مجنون باشه که سایه بندازه.. مامان می‌گفت عاشق بیده،چون همیشه ی خدا سرش پایینه.:) می‌گفت کسی انسان واقعیه؛که مثل بید باشه،بید هرچقدر قد می‌کشه سرش میاد پایین تر؛آدمم باید هرچقدر بیشتر به اون بالا بالا میرسه سرش پایین تر باشه،رفتارش با اون بنده خداهایی که پایین ان بهتر باشه.خاکی تر باشه،حواسش به آدمای دور و برش باشه.. کنار مزار هردوشون زیر بید دراز کشیدم، _خب چه خبر از اون ورا؟!واسه خودتون عشق میکنید بدون رهام ها.... اون ور رفتین،زندگی خوب،آب و هوای خوب... اصن مگه یادتون میمونه رهام کیه؟... خیلی غیر منتظره زدم زیر گریه و هق هق کردم._مامان،...دیدی بالاخره تابآنم و پیدا کردم...، ایران...بانو دیدی ... بعد از چهارده سال بالاخره روز خوب و دیدم؟! دیدی بالاخره تونستم یه نفس راحت بکشم=))) میبینی،بالاخره میتونم دخترم و بغل کنم؛ آروم نفس نفس زدم و ادامه دادم: -ولی بدکردین تنهام گذاشتین ها...! تابآنم یه مامان بزرگ بابا بزرگ مهربون میخواست..، کاشکی هنوز بودین..:) هق ای زدم و رو به بابا گفتم: _بابا..رادمهر کاش بودی،بابا..اگه بودی بهم پدری کردن یاد میدادی، میدونی آخه.. دستی به چشمام کشیدم و ادامه دادم: اینا فک میکنن من از سنگم،.. فک میکنن هیچ وقت خدا قرار نیست خسته بشم، نمیفهمن،این یارو رهامم بالاخره یدقع کم میاره دیگه... بالاخره یه جا این بغض که مث پاره آجر داره تو گلوش بالا پایین میشه،کار دستش میده.زانو هاش خم میشه و تاب و توان ادامه دادن ندارع:) دستم و توی موهام کردم و گفتم: _ولی مامان ایران برام دعا کن دورت بگردم خب؟! میبینی بازم یه رهامه و یه ایران..:) بازم هرکی که فکرشو بکنی جلو رهامت قد علم کرده..، نفس عمیقی کشیدم و لب زدم،: بابا می‌دونم همیشه از اون بالا نگاهم میکنی،ولی تروخدا سفارش منو به اون بالایی بکن... بابا بازم تنهام خیلی تنها:) بابا انگار یکی خورشید زندگیم و دزدیده و توی شب همیشگی زندانیم کرده.. بابا این آدما منو خورد کردن،خستم کردن خیلی خسته...مثل بچه ای شدم که توی دعوای زنگ آخر هیشکی پشتش نیست؛ ولی تو پشتم باش آقا رادمهر،پشت رهامت باش؛
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیست_و_سوم» رهأم هادیآني.: آروم با دقت تمام قدم هام و روی زمین میگذا
بچها،! تقدیم به نگاه مهربونتون🤌🏻💘 می‌دونم فضا خیلی متشنج و بیشتر تون استرس دارین،امیدوارم بتونم یکم باعث بشم حواستون از دور و بر پرت بشه،..✨ اگر خواستین راجب رمان حرفی بزنید یا انتقادی کنین،یاحتی اگر خواستین دردو دل کنید باهام بدونید من به گوشم بهترینها🫂❤️‍🔥
_✯براے آخرین بار✯_ «» رهآم هادیآني: ساعت تقریبا از هفت شب گذشته بود و من هنوز کنار مزار عزیز ترین آدمای زندگیم دراز کشیده بودم؛خورشید جاش و با ماه عوض کرده بود و ابر سیاه توی آسمون خبر از بارون میداد...، سرم درد میکرد،حس میکردم یه نفر داره با چماق میزنه تو سرم.. ولی اهمیت نمیدادم، مطمئنم هرکس منو این ساعت اینجا میدید،فکر میکرد جن زده ای دیوونه ای چیزی هستم.. ولی چیکار کنم،زمان و مکان از دستم در رفته بود.یعنی آرامشی که اینجا داشت از مورفینم بیشتر بود=))) وقتی میومدم پیششون اصن نمی‌فهمیدم ساعت چنده،شبه یاروز،هوا تاریکه یا روشن،آسمون ابریه یا آفتابی؛ حتی یه وقتایی خودمم کنارشون یادم می‌رفت و گم میکردم... یعنی اگه به من بود همین چند سال باقی مونده ی عمرم و اینجا زندگی می‌کردم تا روزی برسه که واقعی خونم اینجا بشه.. ولی متاسفانه تواین دنیای مزخرف وظیفه های زیادی داشتم و بزرگ ترینشون دیدن تابآنم بود. باصدای زنگ گوشیم از جاده ی پیچ در پیچ فکر زدم تو خاکی.، اصلا اعصاب تلفنی حرف زدن با کسی و نداشتم،نمیدونم چرا ولی انگار واقعا جنس اعصاب و حوصله ام از شیشه بود... نفس ام و کلافه فوت کردم واز حالت دراز کشیده به نشسته در اومدم. گوشی و برداشتم تا تماس و قطع کنم که با دیدن اسم 'Aliar' منصرف شدم؛ تره های موهام که بخاطر عرق روی پیشونی ام چسبیده بودو به طرف بالا هدایت کردم وصدام صاف کردم...، آیکون سبزو فشار دادم._جانم برادر؟ +بالاخره کار خودت و کردی،نه؟! آب دهنم و بی صدا قورت دادم و لب زدم: کدوم کار داداش؟! +نمی‌خواد منو دور بزنی بچه جون!.خودت میدونی من صدات و بشنوم می‌دونم چی شده ،چی نشده.. کلافه سرم و تکون دادم و زمزمه کردم: -آره،رفتم حرف زدم تمومش کردم +رهام من مردم که تو تک و تنها راه بیفتی بری پیش اون حیوون؟! عادت داری کلا حرفای منو بگیری به چیزت؟ دستی به شقیقه هام کشیدم و گفتم: -دادا،این چه حرفیه الان؟باید تنها میرفتم باهاش حرف میزدم.. +حرف زدی یا خودت و تیک پاره کردی؟! نگاهی به دست باند پیچی شدم انداختم،یکم خون ازش پس داده بود و باند و قرمز کرده بود. _حرف زدم علی،حرف.. یکم لحنش مهربون شد و گفت: +حالا تابآن خانوممون و پیداکردی؟! _علی می‌گفت تابآن چند روزه نیومده خونه،یه آدرسی داد گفت خونه رفیقاشه.. نکنه چیزی شده.. آروم زمزمه کرد: +هیچی نشده بابا الکی استرس نگیر.. تابآن دختر توعه،طبیعیه تو خونه ای که افسانه و فرهاد هست دووم نیاره. کجایی حالا؟ لبای خشکم و با زبونم تر کردم و گفتم: _قبرستون! عصبی گفت: +رهام برادری و رفاقت و میذارم کنار میام دوسه تا چک افسری میخوابونم گوشتا؛ چرت میگه همش... خندیدم و گفتم: _دادا،واقعی بهشت زهرام.سرخاک مادر پدر..یکم مکث کرد و شرمنده گفت: +خب شما یه کاری کن.. الان اول دوتا صلوات از طرف من واسه ایران خانوم و عمو بفرست بعد پاشو بیا خونه ی من برنامه چیدم. _اعصاب جمع ندارم علیار،ولش.. +احمق!فقط خودم و خودتیم. پاشو بیا بعد چهارده سال می‌خوام منکرات بیارم وسط.! خندیدم و گفتم:_نکه تو نبود من یه بارم نه خ.وردی نه کش.یدی!.. درحالی که خنده تو حرفاش مشخص بود زمزمه کرد: +نمیگم نخ.وردم،ولی تواین چهارده سال هیچوقت مث قدیم نشستم سرش.؛ _اوکی داداش،اومدم ولی بدون پ.ا.ر.م.. فقط به عشق خودت و برنامه هات دارم از تنهایی دل میکنم! کلافه لب زد: +رهام به وقتایی حس میکنم یه تخته ات کمه،الان اگه باهم رفته بودیم اون فرهاد و از سیصد جا ج.ر داده بودم. حالتم اینطوری نبود.‌.. _داداش مگه تو نگفتی فقط باید حرف بزنی باهاش؟جر دادن چیه این وسط...؟ +ج.ردادن فقط با تیزی نیستش که،یه وقتایی باحرف طرف و رنده میکنی! _ول کن مشتی،میبینمت. +منتظرم برادر.....
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیست_چهار» رهآم هادیآني: ساعت تقریبا از هفت شب گذشته بود و من هنو
بچها ببینید حال کنید من چقدر به شما اهمیت میدم،حتی وقتی چند متری خونمون و زدن داشتم رمان می‌نوشتم🙂😂💔
چرا وقتی تواین شرایط بد هم دارم پارت میدم باید دوتا لف داشته باشم؟!
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «» راوي: علیاربرای بار دوم، از کابینت دوتا پ.ی.ک برداشت وشیشه ای که بهش محموله میگفتن به دست گرفت؛با لبخندی که انگار بیشتر از شادی از روی درد بود،به سمت رهامی که روی میز بیلیارد دراز کشیده بودرفت.... رهام،خسته تر از هرزمان دیگه ای دراز کشیده بود؛چشماش سرخ بود و شقیقه هاش نبض میزد،از م.س.ت.ی زیاد کل تنش می‌لرزید و بهش شک عصبی وارد می‌شد.سیگار بین انگشتاش می‌رقصید،و به لب های خشکش بوسه میزد؛ علیار روی میز بیلیارد نشست وبا خنده لب زد:+ول شدی که!.رهام از جا پاشد و نشست،طبق عادت همیشگی اش دستش و توی موهاش که تا پایین گردنش می‌رسید کردو بهمشون ریخت ،با صدای خش دارو گرفته اش زمزمه کرد: _حاجی اینجا نسبت به قدیم خیلی عوض شده...؛علیار روی پیشونی اش و خاروند و گفت:+از چه نظر؟! رهام یه تای ابروش و بالا انداخت وبا خنده لب زد: راس بگم دیگه!.. علیار سرشو به معنی آره تکون دادو رهام در حالی که میخندیدگفت: _داداش ترکیده،دلم نمی‌خواست بگما،ولی تروخدا یه دستی به سر و روی اینجا بکش. از اینجا فقط همون دیواری مونده که با نوار درستش کردیم،.. علیار قهقهه زد و در حالی که رد پای خنده وسط حرفاش مشخص بودگفت: _اصل کاری همونه دیگه،هر نوار..یه خاطره=)) رهام لبخنده تلخی زد و علیار ادامه داد،: _ولی داداش،چه روزایی داشتیما.، توی اون یه سال باهم برنامه کرده بودیم که هرکس دلش گرفت یا هرناکسی دلش و بد شکوند طوری که نتونست به کسی حرف بزنه بیاد یه نوار که وصف حالشه بزارن رو این دیوار...؛ رهام سرش و بین دستاش گرفت،سرش از قبل درد میکرد و حالا حس میکرد از درد زیاد، عضوی به اسم سر توی بدنش وجود نداره.خاطره ها دونه دونه به مغزش حجوم میاوردن،قلنج دستاش و شکست و به دیواری که باعث میشد اشکاش روی گونه هایش بریزه خیره شد،.. حلقه ی اشک توی چشماش جمع شده بودو دیدش تار بود.ولی باهمین دید تارهم بین اون همه نوار که چهار تایی چیده بودن چشماش نوار -یاورهمیشه مومن- داریوش و خوب میدید،‌. اون آهنگ،اون نوار، دیوار... همشون باهم اون روزی که افسانه رو با فرهاد دید و دخترش و ازش گرفتن براش زنده میکرد...، دست خودش نبود،حتی حالا که نسبتا همچی درست شده بود و تابآنشو پیدا کرده بود نمیتونست شدت دردی که اون روز چشیده رو فراموش کنه!..رهام اون روز تحقیر شده بود،توسط قابل اعتماد ترین آدم زندگیش.. اون روز کسی که بیشتر از هر آدم دیگه ای بهش باور داشت؛ ارزشمند ترین چیزی که تو زندگیش بود و ازش دزدیده بود... افسانه با بی وجدانی تمام رهام و بازی دادو در حالی که دستاش قفل دست فرهاد بود جلوی رهام راه می‌رفت..، زخم رهام از عشق نبود،رهام عاشق افسانه نبود حتی این و خودش اعتراف هم میکرد.. ولی بعد از پنج سال زندگی،حتی به اجبار!..به افسانه اعتماد کرده بود؛حتی بیشتر از چشماش..، اما اون چیکار کرد؟!توی دو ثانیه تاروپود این اعتماد و به گند کشید.؛ وقتی بعد از شیش ماه رهام از زندان آزاد شد و توقع خوش آمد از افسانه داشت. دختر کوچولوش و تو بغل فرهاد دید در حالی که دستای ناموسش تو دستای فرهاد میلغزید؛..افسانه اون لحظه تابآنش و ازش دزدیده بود. رهام اون موقع شکست،اونقدر که حتی وسط بهترین روزای زندگیشم این روز یادش نمیره..،مثل یه زخم کهنه که هرچند وقت یه بار روش کنده میشه و حالت و میگیره.! ولی اون روز حتی نتونست یه کلمه حرف بزنه،فقط اومد پیش علیارو اون نوار و روی دیوار گذاشت و از ته دل گریه کرد؛ علیار تنها کسی بود که میدونست اون روز چی به رهام گذشته..
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «» راوی: علیار از جا پاشد و سمت دیوار رفت؛روبه رهام لب زد: _همیشه مومن داریوش مگه نه؟! رهام در حالی که اشکاش روی صورتش فرود میومد سرشو به معنی آره تکون داد.، علیار میدونست رهام چشه،یعنی یه جورایی از کل دردهای زندگی رهام خبر داشت و تنها مرهمش بود. نوار و توی کاست گذاشت و سمت رهام رفت. به اندازه ای که خودشون میدونستن کف دوتا پ.ی.ک ریخت،. رهام به سلامتی زمزمه کرد و پ.ی.ک و سر کشید. از شدت تلخی و سوزش گلوش به سرفه افتاد و صورتش جمع شد..، و دوباره به همون حالت دراز کشیده در اومد.بدنش داغ کرده بودو پلکش می‌پرید. علیار پ.ی.ک و مزه مزه کرد و کنارش دراز کشید.، سیگاری روشن کرد و به دستش داد.رهام پک عمیقی از سیگار زد و بدون اینکه کنترلی روی خودش داشته باشه شروع کرد به قهقهه زدن. صدای خنده هایش وسط صدای آهنگ گم میشد. علیار نگران تر از هروقت دیگه نظاره گر حال رفیقش بود،. +خوبی رهام.؟ _بهتراز هر زمان دیگه ای داداش،چرا باید باشم؟! شبی که تابآن و پیدا کردم چرا باید حالم بد باشه،.. علیار آروم لب زد:_حالا مارو به تابآن خانوم نشون میدی یانه،؟! من عموی بزرگش ها!.. رهام با خنده گفت: _آره بابا ، اصن همون اول میارمش تو قهوه خونه ی اژدر باهم دیزی بخوریم. +ده.ن.ت ،س.رو.ی.س! رهام جواب حرف علیار و با خنده داد اما ناخودآگاه شروع کرد به هق هق کردن؛ زیر چشمای گرد شده از تعجب علیاراز شدت گریه نفس نفس میزد و مثل ابر بهارگریه میکرد. دستشو به صورتش کشید وباآستین اشکاش و پاک کرد؛ در حالی از شدت گریه صداش در نمیومد با صدای داریوش زمزمه کرد:_ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید، تو شب و از من گرفتی تو من و دادی به خورشید.اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم ؛تو رفیقی جون پناهی.‌.؛ حال رهام اونقدر بد بود که علیار هم بغض راه گلوش و بسته بود، رفیقش جلوی چشماش آب میشد و هیچ کاری ازش بر نمیومد.دستشو روی شونه ی رهام گذاشت و باهاش زمزمه کرد: یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت، غم من مخور که دوری برای من شده عادت ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته=)
-مربوط به رمان- _اصل کاری همونه دیگه،هر نوار..یه خاطره=)) رهام لبخنده تلخی زد و علیار ادامه داد،: _ولی داداش،چه روزایی داشتیما.، توی اون یه سال باهم برنامه کرده بودیم که هرکس دلش گرفت یا هرناکسی دلش و بد شکوند طوری که نتونست به کسی حرف بزنه بیاد یه نوار که وصف حالشه بزارن رو این دیوار...؛ رهام سرش و بین دستاش گرفت،سرش از قبل درد میکرد و حالا حس میکرد از درد زیاد، عضوی به اسم سر توی بدنش وجود نداره.خاطره ها دونه دونه به مغزش حجوم میاوردن،قلنج دستاش و شکست و به دیواری که باعث میشد اشکاش روی گونه هاش بریزه خیره شد،.. حلقه ی اشک توی چشماش جمع شده بودو دیدش تار بود.ولی باهمین دید تارهم بین اون همه نوار که چهار تایی چیده بودن چشماش نوار -یاورهمیشه مومن- داریوش و خوب میدید.... نظراتون و بشنوم؟!✨
Pove: + ممبرات و چقدر دوست داری؟! -واااااااااااااااااا،این پرسیدن داره؟.... کل دنیا یه طرف،بابونه های زیبامم یه طرف،.. اونا عزیز دردونه هامن🤌🏻🤍=)))) 04/12/20