_✯بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_بیست_هفت»
تابآن:
کیفم و روی دوشم جابه جا کردم و با خستگی بیش از حدی که ناشی از تمرین بود،شروع به قدم زدن کردم.
بدنم، مخصوصا پاهام به طرز وحشتناکی درد میکرد که البته طبیعی ام بود.
همیشه بعد از تمرین بدن درد شدید داشتم،یعنی از موی سرم تا ناخون پام تیر میکشید.
هندزوری ام توی گوشم میخوند و پلی لیستم و دوره میکرد،ومن هر دقیقه بیشتر از این دنیا و درداش فاصله میگرفتم..،
راستش هرکی تو این دنیا به روش خودش داره دست و پا میزنه که به اندازه ی یه ثانیه هم که شده از این دنیا فرار کنه،.
آهنگ گوش کردن هم برای من،یه راهی بود واسه فرار کردن از این دنیا.،
همه ی خستگی و گر گرفتن تنم، همه ی استراسم و حتی بدن دردم هم...
با پیچیدن صدای خواننده توی گوشم از بین میرفت..؛
انگار یه مسکن بود واسم،البته کی میدونه؟!
شاید آهنگ گوش کردنم یه طور مسکنه،
یه طور درمونه،که دکترا و پرستارا اونقدر از تاثیرش روی آدما خبر ندارن؛..
دلم میخواست ساعت ها،روزها،هفته ها،حتی سال ها....
وسط آهنگام و خاطره های همراهشون گم شم و کسی دنبالم نگرده و پیدام کنه.
خب دنیای آهنگا خیلی قابل تحمل ترو قشنگ تر از این دنیا و آدماشه=))))..
ولی نمیشد،نمیشد چون با فرار و گمشدن هیچ وقت قرار نیست چیزی درست بشه،
آدم زمانی میبره،که با اون سختی ها و پستی بلندی های زندگیش روبروشه؛
نمیدونم،هرکسی درک کنه یانه،!
ولی من با این خستگی بی انتهای بد تمرین از ته دل حال میکنم.
همیشه از قصد،همه ی توانم و سر فوتبال میذارم و در حد مرگ تمرین میکنم طوری که باعث تعجب همه میشه؛
همیشه به قول نعنا،تنها الویتم تو زندگی فوتباله،
تا بالاخره یه روز بیاد که به هرکس که معتقده فوتبال مال دخترا نیست و من نمیتونم ثابت بشه افکارش چرت و پرتی بیشتر نیست؛
وقتی هر لحظه دارم وسط زمین چمن از حال میرم و باز دوباره با تمام توانم میدوم.
وقتی که مهران هر ثانیه بهم میگه بسه داری از حال میری و من باز مصمم تر از قبل ادامه میدم؛
زمانی که از گل شدن توپم ناامیدم و یه دفعه توپم سر از دروازه در میاره.،
موقع که بعد از چندین ساعت تمرین بازم آماده ی ادامه ی بازیم و تا گل چندم و به مهران بزنم،آروم نمیشیم...
حتی زمانی که بعد تمرین خسته تر از رستم بعد از رد شدن از هفت خوانش تنم تو آغوش زمین چمن جامیگیره،.
همه ی حس و حال های خوب دنیا توی قلبم خونه میکنه؛
توی همه ی این زمان ها خوشحالم چون ساکت نشستم و فقط حرفاشون و گوش کنم؛خوشحالم چون بااین کارم دیگه هیچ کس منو،به عنوان اون دختر آرومی که هرچی بهش میگن سرش پایین و حرفی برای گفتن نداره،نمیشناسه؛
حالم خوبه،چون امید دارم به اون روزی که اسم منم به عنوان خانوم گل تیم ملی خونده بشه،:)))
رویای خیلی بزرگیه،ولی میگن آدم اگه کاری در توانش نباشه توی افکارش نمیچرخه..،
بخاطر همینم من امیدواربودم،امید داشتم چون قرار نبود همچی همین طوری که هست بمونه.بالاخره واسه یه بارم که شده این چرخ روزگار به نفع من میچرخید،..
آفتاب داغ تیر ماه توی ملاجم میزد و باعث تشدید سردردی میشد که همین چند ساعت پیش با سه تا مسکن مهارش کرده بودم،..
البته،دور از چشم نعنا؛راستیتش همین چندهفته پیش جلو نعنا قول داده بودم که تا جایی که میتونم سیگار نکشم و چند تا چند تا مسکن نخورم.
میدونستم که اگه ببینه با بفهمه،امشب خونه رام نمیده.
چشمامو روی هم بستم و
روبروی یه ساختمون که سایه مینداخت وایستاد. هر لحظه که راه میرفتم بیشتر به خودم فحش میدادم سر اینکه چرا موتورم و نیاوردم.
گرمی هوا داشت بهم ثابت میکرد واقعا نمیتونم ادامه بدم،
همه ی اینا درحالی بود که فقط با یه تیشرت بیرون بودم...
بی حال خواستم روی پله بشینم که احساس کردم به نفر داره اسمم و صدا میزنه،مشکوک هندز وری و از گوشم در آوردم که صداش دوباره تکرار شد:
+تابآننن؟!
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «#ورق_بیست_هفت» تابآن: کیفم و روی دوشم جابه جا کردم و با خستگی بی
خب خب دیدین که بالاخره پارت دادمااااااااااا💘💙🤌🏻
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «#ورق_بیست_هفت» تابآن: کیفم و روی دوشم جابه جا کردم و با خستگی بی
آقا کسی امشب پارت میخواد یانه،؟!!!!
هدایت شده از ͢𝙢𝙖𝙘𝙖𝙣𝙘𝙡𝙖𝙨𝙞𝙘𖥔
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+حمیـددیوانهبَیـه..
+خانومِخونم،آرومِجونم..
+چـایِنابِگیـلـانی،میچایی،میگیلانی..
+هواچقدرکثیـفه،ایشـالامبارکشباد..
روحـتشـادپسرِخـوشخـنده🖤🙂
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیشـــــتر و بیشــــــتر=))))
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
آقا کسی امشب پارت میخواد یانه،؟!!!!
بریم واسه پارت،
میخوام کیلو کیلو قند تو دلتون آب کنم🤌🏻✨
_✯بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_بیست_هشت»
تابآن:
هندز فری و از گوشم در آوردم که صداش دوباره تکرار شد:
+تابانننن؟!
ناخودآگاه اخم عجیبی از تعجب روی پیشونی ام جا خوش کرد.درحالی که تو دلم خدا خدا میکردم که اون آدمی که تو ذهنمه نباشه با نگرانی نگاهم و به دوربر کشیدم..؛
آرزو میکردم که از شدت خستگی
اس.کل شده باشم و توهم زده باشم،وهیچ کس این دور و بر نباشه.
اما با قرار گرفتن رامین بالاسرم،و دیدن اون لبخند مسخرش کنج لبش؛ آه از نهادم بلند میشه ونفسم کلافه فوت میکنم...
روی پله نشسته بودم و برای دیدن چهره ی وقیح اش مجبور بودم سرم و بالا ببرم.
از خورشید که بی مهابا توی صورتم میتاپید و قصد کور کردنم و داشت،بشدت حرصی بودم؛ چون باعث میشد پلکم نیمه باز باشه و این گوریل پوزخند بزنه...
+بهه بهه خوشگل خانوم!
صداش مثل کشیدن پایه ی صندلی روی زمین روحم و آزار میده و عصبیم میکنه؛
مگه میشه یه آدم انقدر نفرت انگیز باشه،آخه.؟
چجوری میتونست آنقدر حال بهم زن باشه...؛!
بی حوصله از جام پاشدم و نگاه عصبی به چهرش انداختم.رگه های مش لابه بای موهای سیاهش صورتش و از این ای که بود کریح تر میکرد و تیپ ضایع اش آبروی هرچی بچه پولدار و میبرد!.
شاید از نظر بقیه اونم یه آدم عادی بود که داشت چرت و پرت میگفت و تا این حد نفرت من منطقی نبود.ولی،وجود این آدم توی دنیا رو مخ من بود چه برسه به اینکه بخواد دهنش و باز کنه وشعر ببافه.
_چی میخوای از جونم؟!،
آروم لب زد:+به به تابان خانوم،چه سلاملیک گرمی.
عصبی زمزمه کردم:_گ.oه نخوربابا.
+دختر بده آنقدر بی ادب باشه ها نچ نچ،خجالت بکش..،
نگاه بی حوصله ای به اطراف انداختم.
_خب،الان اومدی بگی که من خجالت بکشم؟من نقاشیم از بچگیم خوب نبود تو بکش من رنگ کنم.
پوزخندی روی لبش شکل گرفت و چند قدم به طرفم برداشت؛ با به یاد آوردن کبودی ای که دفعه ی قبل روی تنم شکل داده بود؛شکه رفتم عقب.از هول شدن یهویی ام متعجب نگام کرد و بعد شروع کرد به قهقهه زدن..؛
آدم ترسویی نبودم ولی،از نزدیک شدن این آدم بهم هراس داشتم.نمیدونم ولی انگارکه با ترسیدنم حال کرده بود چون قدم های بیشتری و طرفم برداشت.دوطرف شقیقه هام میسوخت،درد داشت وبدجور کلافه ام میکرد.
با خنده زمزمه کرد:
+الان که واسه ترسیدن یکوچولو زوده..
با صدایی که از حرص میلرزید لب زدم:
_من موندم دفع شده رو معدت چجوری حضم میکنه؟!...
این بار عصبی جلو تر اومد و خیلی ناگهانی دستش و توی موهام فرو کرد..؛باحرص هولش دادم ولی تکون که نخورد هیچی،بدتر شروع کرد به خندیدن.
+این چند وقت که خونه نبودی دلم واسه این حرص خوردنات بدجور تنگ شده بود؛
ترسیده لب زدم:
_این بازی کثیف و تمومش کن خواهشاً..
به مسخره ترین حالت ممکن گفت:
+عهه،خانوم خوشگله اذیت شدن؟!
از شدت فشار عصبی چشم هام باز بسته کردم.
که یدفعه، دستش و جلو اورد و قبل از اینکه عقب برم روی گونم گذاشت.
سعی میکردم دستش وکنار بزنم ولی دریغ حتی از یه تکون جزئی..،
سرم گیج میرفت و صحنه های مهمونی مهران و نعنا توی سرم رژه.؛
این دفعه طرف حسابم رامین بود نه یه غریبه و با شناختی که از این ع.وضی داشتم کارم واقعا تموم بود.
نمیدونم کجا بودم،کدوم تیکه ی اون مهمونی و کجای ترسام و سناریو سازی های مغزم،
یهو با صدای دادو بیداد کسی از همشون بیرون پریدم.
با چشمای گرد شده،درحالی که مشغول خوردن ناخونام بودم به امیر که رامین و روی زمین خوابونده بود و مشت هاش و پشت سرهم حواله ی صورتش میکرد نگاه میکردم.
به معنای واقعی کلمه از حرکات امیر خشکم زده بود؛نه بخاطر این که داشت صورت رامین میترکوند،نه.
از یهویی اومدنش،از اینکه بخاطر من داشت بدون هیچ شناختی رامین میزد و از این که میتونست انقدر قشنگ طرف زمین گیر کنه واقعا گرخیده بودم.عجیب بود واسم حرکاتش و همچنین مجذوب کننده؛
باهر لگدی که روی تن رامین فرود میوورد تنم میلرزید.ولی نه از ترس نمیدونم شاید از لذت انتقام.
امیر الان اولین دکتری بود که میدیدم
این طوری مثل شخصیت های توی فیلم فارسی رامین وگرفته بود زیر مشت و لگد.
نکنه اصن دکتر نبود و در اصل به خلافکار لات از ته خیابونای دست غیب ؟!
گفتم از رفیق های مهران همچین چیزی بعیده.الان در میاد طرف سابقه دار زندان اوین عه...؛
با خون بالا آوردن رامین برای بار دوم افکارم و کنار زدم؛
دیگه بس بود.الان این میمون میوفتاد میمرد خونش میوفتاد گردنمون.
باصدایی که خش دار بود لب زدم:
بسه امیر..یعنی امیر آقا،برادرمه..برادر ناتنی ام.
سرش و بالا آورد.عسل چشماش از عصبانیت و پیرهن سفید تنش از خون رامین قرمز شده بود.
از روش کنار رفت و موهای طلایی اش و به طرف بالا هدایت کرد.؛
رامین هنوز روی زمین خوابیده بود و آه وناله میکرد.
امیر سیگاری از جیبش درآورد و توی چشمای ترسیده ام خیره شد.