ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «#ورق_بیست_هفت» تابآن: کیفم و روی دوشم جابه جا کردم و با خستگی بی
آقا کسی امشب پارت میخواد یانه،؟!!!!
هدایت شده از ͢𝙢𝙖𝙘𝙖𝙣𝙘𝙡𝙖𝙨𝙞𝙘𖥔
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+حمیـددیوانهبَیـه..
+خانومِخونم،آرومِجونم..
+چـایِنابِگیـلـانی،میچایی،میگیلانی..
+هواچقدرکثیـفه،ایشـالامبارکشباد..
روحـتشـادپسرِخـوشخـنده🖤🙂
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیشـــــتر و بیشــــــتر=))))
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
آقا کسی امشب پارت میخواد یانه،؟!!!!
بریم واسه پارت،
میخوام کیلو کیلو قند تو دلتون آب کنم🤌🏻✨
_✯بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_بیست_هشت»
تابآن:
هندز فری و از گوشم در آوردم که صداش دوباره تکرار شد:
+تابانننن؟!
ناخودآگاه اخم عجیبی از تعجب روی پیشونی ام جا خوش کرد.درحالی که تو دلم خدا خدا میکردم که اون آدمی که تو ذهنمه نباشه با نگرانی نگاهم و به دوربر کشیدم..؛
آرزو میکردم که از شدت خستگی
اس.کل شده باشم و توهم زده باشم،وهیچ کس این دور و بر نباشه.
اما با قرار گرفتن رامین بالاسرم،و دیدن اون لبخند مسخرش کنج لبش؛ آه از نهادم بلند میشه ونفسم کلافه فوت میکنم...
روی پله نشسته بودم و برای دیدن چهره ی وقیح اش مجبور بودم سرم و بالا ببرم.
از خورشید که بی مهابا توی صورتم میتاپید و قصد کور کردنم و داشت،بشدت حرصی بودم؛ چون باعث میشد پلکم نیمه باز باشه و این گوریل پوزخند بزنه...
+بهه بهه خوشگل خانوم!
صداش مثل کشیدن پایه ی صندلی روی زمین روحم و آزار میده و عصبیم میکنه؛
مگه میشه یه آدم انقدر نفرت انگیز باشه،آخه.؟
چجوری میتونست آنقدر حال بهم زن باشه...؛!
بی حوصله از جام پاشدم و نگاه عصبی به چهرش انداختم.رگه های مش لابه بای موهای سیاهش صورتش و از این ای که بود کریح تر میکرد و تیپ ضایع اش آبروی هرچی بچه پولدار و میبرد!.
شاید از نظر بقیه اونم یه آدم عادی بود که داشت چرت و پرت میگفت و تا این حد نفرت من منطقی نبود.ولی،وجود این آدم توی دنیا رو مخ من بود چه برسه به اینکه بخواد دهنش و باز کنه وشعر ببافه.
_چی میخوای از جونم؟!،
آروم لب زد:+به به تابان خانوم،چه سلاملیک گرمی.
عصبی زمزمه کردم:_گ.oه نخوربابا.
+دختر بده آنقدر بی ادب باشه ها نچ نچ،خجالت بکش..،
نگاه بی حوصله ای به اطراف انداختم.
_خب،الان اومدی بگی که من خجالت بکشم؟من نقاشیم از بچگیم خوب نبود تو بکش من رنگ کنم.
پوزخندی روی لبش شکل گرفت و چند قدم به طرفم برداشت؛ با به یاد آوردن کبودی ای که دفعه ی قبل روی تنم شکل داده بود؛شکه رفتم عقب.از هول شدن یهویی ام متعجب نگام کرد و بعد شروع کرد به قهقهه زدن..؛
آدم ترسویی نبودم ولی،از نزدیک شدن این آدم بهم هراس داشتم.نمیدونم ولی انگارکه با ترسیدنم حال کرده بود چون قدم های بیشتری و طرفم برداشت.دوطرف شقیقه هام میسوخت،درد داشت وبدجور کلافه ام میکرد.
با خنده زمزمه کرد:
+الان که واسه ترسیدن یکوچولو زوده..
با صدایی که از حرص میلرزید لب زدم:
_من موندم دفع شده رو معدت چجوری حضم میکنه؟!...
این بار عصبی جلو تر اومد و خیلی ناگهانی دستش و توی موهام فرو کرد..؛باحرص هولش دادم ولی تکون که نخورد هیچی،بدتر شروع کرد به خندیدن.
+این چند وقت که خونه نبودی دلم واسه این حرص خوردنات بدجور تنگ شده بود؛
ترسیده لب زدم:
_این بازی کثیف و تمومش کن خواهشاً..
به مسخره ترین حالت ممکن گفت:
+عهه،خانوم خوشگله اذیت شدن؟!
از شدت فشار عصبی چشم هام باز بسته کردم.
که یدفعه، دستش و جلو اورد و قبل از اینکه عقب برم روی گونم گذاشت.
سعی میکردم دستش وکنار بزنم ولی دریغ حتی از یه تکون جزئی..،
سرم گیج میرفت و صحنه های مهمونی مهران و نعنا توی سرم رژه.؛
این دفعه طرف حسابم رامین بود نه یه غریبه و با شناختی که از این ع.وضی داشتم کارم واقعا تموم بود.
نمیدونم کجا بودم،کدوم تیکه ی اون مهمونی و کجای ترسام و سناریو سازی های مغزم،
یهو با صدای دادو بیداد کسی از همشون بیرون پریدم.
با چشمای گرد شده،درحالی که مشغول خوردن ناخونام بودم به امیر که رامین و روی زمین خوابونده بود و مشت هاش و پشت سرهم حواله ی صورتش میکرد نگاه میکردم.
به معنای واقعی کلمه از حرکات امیر خشکم زده بود؛نه بخاطر این که داشت صورت رامین میترکوند،نه.
از یهویی اومدنش،از اینکه بخاطر من داشت بدون هیچ شناختی رامین میزد و از این که میتونست انقدر قشنگ طرف زمین گیر کنه واقعا گرخیده بودم.عجیب بود واسم حرکاتش و همچنین مجذوب کننده؛
باهر لگدی که روی تن رامین فرود میوورد تنم میلرزید.ولی نه از ترس نمیدونم شاید از لذت انتقام.
امیر الان اولین دکتری بود که میدیدم
این طوری مثل شخصیت های توی فیلم فارسی رامین وگرفته بود زیر مشت و لگد.
نکنه اصن دکتر نبود و در اصل به خلافکار لات از ته خیابونای دست غیب ؟!
گفتم از رفیق های مهران همچین چیزی بعیده.الان در میاد طرف سابقه دار زندان اوین عه...؛
با خون بالا آوردن رامین برای بار دوم افکارم و کنار زدم؛
دیگه بس بود.الان این میمون میوفتاد میمرد خونش میوفتاد گردنمون.
باصدایی که خش دار بود لب زدم:
بسه امیر..یعنی امیر آقا،برادرمه..برادر ناتنی ام.
سرش و بالا آورد.عسل چشماش از عصبانیت و پیرهن سفید تنش از خون رامین قرمز شده بود.
از روش کنار رفت و موهای طلایی اش و به طرف بالا هدایت کرد.؛
رامین هنوز روی زمین خوابیده بود و آه وناله میکرد.
امیر سیگاری از جیبش درآورد و توی چشمای ترسیده ام خیره شد.