eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
تایم فداتوننن🤌🏻✨🤍 20:20🛐
احترام سفره خیلی کمتر از سجاده نیست، نان اگر پیدا شود در خانه ایمان نیز هم..
بریم واسه رمان؟!🥲
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «» امیر مقاره: پکی به سیگارم زدم و دستم و از شیشه ی ماشین بیرون بردم تا بوش لیارو اذیت نکنه...، پشت چراغ قرمز بودم و به ظاهر مشغول سیگار کشیدن؛ولی،ولی همه ی فکرم،ذکرم،حواسم و چشمام پیش دختری بود که از شیشه ی پنجره بیرون و نگاه میکرد...؛نیم رخش باعث میشدبه نم مژه هاش که تاپایین ابروش میرسید، و فرفری های مشکی موهاش که روی گردنش می‌ریخت بهتر دید داشته باشم؛. باصدای بوق ماشین پشت سریم نگاهم و ازش گرفتم و راه افتادم. خدا می‌دونه چقدر طول کشید تا راضیش کنم خودم برسونمش؛نمیدونم واقعا واسه چی تا اون حد لج بازی میکرد. انرژی که من واسه راضی کردن این بچه گذاشتم واسه کل زندگیم نذاشتم:// انگار نه انگار همین دو دقیقه پیش بود که یه ب.ی.ش.ر.ف واسش مسخره بازی در آورده بود؛البته گفت که اون ح.ر.و.م ز.ا.د.ه.ا.ی که گرفتمش زیر مشت و لگد برادرش بوده؛ ولی خب حقیقتا من هیچ جوره باورم نمیشد اون داداشش باشه؛حتی ناتنی.! مطمئنم اون ح.ی.و.ن یه داستان بلند بالا واسه خودش داشت که تا این حد به خودش اجازه میداد نزدیک بشه بهش. با به یاد آوردن اون صحنه ای که ازش دیدم،یدقعه فرمون تو دستم ثابت موند و نبض گردنم و حس کردم..؛ که بدبختانه این از چشمش پنهون نموند. لبخند فیکی به روش پاشیدم‌ و به ظاهر حواسم و دوباره به رانندگیم دادم. شک نداشتم که اون یارو قبلاً هم اینطوری اذیتش کرده بود.اما نمی‌خواستم حرفی راجبش بزنم. خودش اگه اوکی بود می‌گفت بهم جریانش چیه،وحالا هم که نمیگه من حق ندارم سوال بی مورد بپرسم.الان فقط مهم این بود که تا وقتی من هستم نمی‌زارم حتی از یک قدمیشم رد بشه؛ با صداش به خودم اومدم: +میخواین من از اینجا به بعد پشت فرمون بشینم،حس میکنم خیلی ذهنتون مشغوله؛ چشمام و ریز کردم و رو به چهرش با لبخند لب زدم: -آخه بچه تو شونزده سالت شده که بخوای پشت رول بشینی!؟ باحرص اخم کرد و درحالی که سعی میکرد آروم باشه لب زد: +مشتی من یه ماه دیگه ۱۸سالم تموم میشه چی میگی؟! خندیدم و زمزمه کردم: -یه بار اینطوری حرف میزنی یه بار استاد ادب و میکنی تو جیبت،به کدومش عادت کنم؟! +نه ببین عصبیم کردی من وارد یه ورژن دیگه شدم،بزار من همینطوری با ادب و با شخصیت بمونم..،میدونی اون شخصیتم یکم بده.... قهقهه ای زدم که سرش و زیر انداخت و خندید.موضوع این بود که اصن نمیومد به این آدم باادب بودن!.نمیتونست حتی نقشش و خوب بازی کنه.؛ -گفتی چند وقت دیگه تولدته؟! +یه ماه. -مرداد ماهی باشه خانوم شیره؟! همون میگم این چرا در حالت عادی همرو میدره نگو متولد مرداده.. قهقهه ای زد و از شدت خنده صورتش قرمز شد.آهانن.حالاشد؛بالاخره خندید!. لبخندی زدم و گفتم:_خانوم شیره حالا چند مردادی شما؟! +دوم،شیرم عمه جانته.. شیطون نگاش کردم و لب زدم: _به من چه خب،حیوون ماه تولدته.. چیزی نگفت و با خنده به پنجره ی ماشین خیره شد.ته مونده ی سیگارو بیرون انداختم و یکم شیشه ی پنجره رو پایین دادم. +دکترا هم سیگار میکشن؟! ابروم و بالا انداختم و لب زدم: _واسه چی نکشن؟! +نمی‌دونم والا خودتون میگید نمی‌دونم ضرر داره و ازین حرفا.. خندیدم و لب زدم: -چرت و پرت میگیم! +خب پس چون‌ کنت قرمزه عه یدونه به منم بده. نگاهی توی چهرش انداختم و واسه چندمین بار،خودم و توی گوی مشکی چشماش گم کردم خدایی بااین چشماش که حالا بهم خیره بود و موهای ژولیده اش طاقت زیادی میخواست،. یه بار چشمام و روی هم بستم و دوباره باز کردم؛که دوباره توی چاله ی مشکی چشماش فرود اومدم. همون طور که غرق چشماش بودم ناخواسته زمزمه کردم: -چشات حرمت زمینه!.. +چی؟! به خودم اومدم و نگاهم و گرفتم و لب زدم: -هیچی،میگم سیگار واسه بچها خوب نیست.. راضی به دراوردن حرصش و دیدن چهره ی در همش،نگاهم و ازش گرفتم. در حالی که تلاش میکرد خودش و بیخیال نشون بده دستش و توی کیف باشگاهش کرد و دنبال چیزی گشت؛ با دیدن پاکت خالی سیگار دستش چشمام گرد شد؛ زدم کنارو اول سعی کردم بلندی صدام و شک بودنم و کنترل کنم؛ آروم لب زدم:-تو سیگار میکشی؟! +آره،چطور؟! دستی به صورتم کشیدم و گفتم :چند وقته؟! _فک کنم یه سالی بشه؛ نفسم و کلافه فوت کردم؛ با تمام وجودم سعی میکردم که صدام بلند نشه؛ با لحن آرومی لب زدم:+اگه ازت به عنوان یه رفیق یه دوست یه آشنا بخوام یه قولی بگیرم قبول میکنی؟! دستشو توی موهاش برد و لب زد:خب بستگی داره،چی باشه.. +میشه دیگه دستت سیگار نبینم؟ روی شقیقه اش و خاروند و گفت:+خب میتونم جلو تو نکشم. -نمیگم جلو من نکش،میگم کلا دیگه همچین چیزی و من نبینم دستت. +ببینم چی میشه. -نه دیگه،چی میشه نداریم. الان نخ آخرو میکشیم باهم بعد دیگه تموم. خندید و لب زد:+توکه خودت ازمن بدتری. خنده ای کردم و گفتم:-من می‌خوام یه کاری کنم کلا کنار بزاری،یوقت دیدی باعث شدم بیشترم دستت بیاد. خندید و گفت:_معتاد نشم کنارت صلوات..
-مربوط به رمان- 'چشات حرمت زمینه' یه قشنگه نازنینه..! تو اگه میخوای نزارم،هیچکسی تورو ببینه=))))))) داریوش/آهنگ اجازه
امسال سال خیلی عجیبی بود؛ سختی زیاد داشت،درد زیاد کشیدیم،اشک زیاد ریختیم،یه وقتایی هم نفسمون اصلا در نمیومد.... حتی یه وقت هایی هم از زنده بودنمون پشیمون و شرمنده بودیم. یه وقت هایی بخاطر ظلم هایی که به هموطن شده بود چند نفری نشستیم و بدون آمادگی قبلی اشک ریختیم و هق هق کردیم.؛ امسال هرکی جگرگوشه داشت،خون به جگر شد=)))) نصف دارایی هامون،عزیزامون،زندگیمون،پاره های تنمون و.. به خاک سپردیم و با اشک نم نم ازشون خداحافظی کردیم...، ولی باز باهمش ساختیم و امید داشتیم.؛ هر طور شده ادامه دادیم چون،کنار هم بودیم=)))) حواسمون به دل شکسته ی هم بود. حواسمون بود که همه روحشون تیکه تیکه اس،دلشون شکسته اس،حالشون بده... حواسمون بود که ترک های قلب هم و ترمیم کنیم نکه بیشترش کنیم.:))) امسالم تموم شد و یه سال دیگه از عمر ما گذشت... ۱۴۰۴ تموم شد و ازش فقط خاطره هاش موند.، ازش کنار هم بودناش موند،:)) دوست دارم توی سال جدید همه خودمون و به دست طبیعت بسپاریم.. من امید دارم، امید دارم که ماهم مثل درخت ها تو بهار امسال شکوفه می‌دیم و سبز میشیم دوباره... سبز،شاداب و امیدوار:) سال تحویل امسال بیاین هرکس رو این زمینه کنارش باشیم و هرکس زیر این زمین و خاک سرده به یادش.. یادتون نره امسال بهار میاد،ولی نه فقط تو تقویم... توی دلامون، توی زندگیامون... مواظب خودتون باشین و هوای بغل دستیتونم داشته باشید؛ تولد عید شما مبارک🤌🏻🥲✨