eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
62 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «» امیـــر: بعد از ساعت هابدبختی و شکنجه بالاخره ساعت کاری تموم شد.. نفس عمیقی برای آروم کردن خودم کشیدم.. دست کش های خونی و توی سطل زباله انداختم و روپوش جراحی و از تنم کندم.. به سمت روشویی اتاق رفتم و مشت هام و از آب خنک پر کردم و پشت سرهم توی صورتم پاچیدم.. توی آینه به چهره ی رنگ پریده و خستم نگاهی انداختم، ولی.. ولی به جای چهره ام جسد خونی اون پسر تصادفی و دیدم ك روی چهره اش ملافه ی سفید انداختم.. هنوز زجه های مادرش تو گوشم بود..، چشمای مظلوم دختر کوچیکش که حاله اشک درونش پر و خالی میشد داشت دیوونم میکرد؛ نگاه متعجب و ناامید پدرش عذاب وجدان و هر ثانیه بیشتر بهم منتقل می‌کرد.. چک نسبتا محکمی توی صورتم زدم و بابغض لب زدم:من هرکاری که باید میکردم کردم؛ سرمای آب و بیشتر کردم و مقداری از آب و توی یقه ام ریختم.. از حس سرماش چشمام و روی هم فشار دادم و موهای سرم و توی دستم فشار دادم.. چند دقیقه ای گذشت تا واسم عادی شد،به سمت پنجره رفتم و درِشُ چهار طاق باز کردم.. بعد طرف میز کارم و رفتم و خودم و روی صندلی ولو کردم... سرم و روی پشتی صندلی تکیه دادم و سعی کردم با ماساژ دادن شقیقه هام از دردی که درون سرم جاری بود جلوگیری کنم،اما موفق نبودم.... از همون اولش،من ساخته شده ی این شغل نبودم.. نه که از خون بترسم یا از مرده و فلان و بیسار.. نه واقعا نه.. من طاقت مکان اینجا و استرس اشُ نداشتم.. نمی‌تونستم با از دست رفتن آدما زیر دستم کنار بیام..؛ نمی‌تونستم با مردن آدما کنار بیام، نمی‌تونستم با درد کشیدن آدما و کنار بیام وهمه اینا واسم شکنجه بود... تنها چیزی که باعث میشد با محیط اینجا یکم سازگار باشم خوب پیش رفتن عمل ها و درمون درد های بقیه بود.. همه میگفتن به این بوی الکل،به این فضای خفه،به خون و زخم و جراحت، حتی به جون دادن آدما زیر دستت عادت می‌کنی.؛ ولی من هنوزم بعد از سه سال از بوی الکل سردرد میگیرم،هنوزم وقتی وارد بیمارستان میشم حس میکنم یکی باهام دست به یقه شده، هنوزم وقتی میبینم یکی داره از جراحت درد می‌کشه هول میکنم،وهنوزم اگه اتفاقی برای کسی بیوفته مثل الان خودم و مقصر می‌دونم..، دستی به چشمام کشیدم، انگار توی وجودم چند نفر داشتن چاقو کشی میکردن..، چرا بادقت تر کارمو انجام ندادم که بچه ی مردم حیف نشه؟ پوف کلافه ای کشیدم و جرعه ای از چایی روبروم و خوردم.. به قصد پرت کردن حواسم یکی از ورقه های ویزیت و برداشتم و دل دادم به نقاشی.. از بچگیم یه طور عجیبی با نقاشی آروم میشدم.. هع،اون موقع فکر میکردم وقتی بزرگ بشم قطعا یه نقاش معروف ام که تنها دقدقم چجوری چیدن نقاشی هام تو گالریِ.. ولی دست سرنوشت کاری با تصورات من نداشت.. شهاب،پدرم دکتر بود و یه روز وسط بچگیام بایه تصادف منو هیلدارو گذاشت تواین دنیای سنگین ورفت.. نبودنش،اونم از سن شیش سالگی سختی زندگی و برام به توان صد هزار کرد. دنیام و بهم ریخت، نمی‌دونم ولی توی اون دوران،فکر میکردم همچی این جهان واسه اذیت کردن و درد دادن به منه.. نمی‌تونستم هیچ چی و تحمل کنم... ولی با همه ی ابنا، مامان هیلدا برام طوری مادری کرد که این سختی و بتونم راحت تر تحمل کنم.. هیلدا همیشه میگه تورو خدا بهم داد تا بتونم بانبود شهاب کنار بیام.. چون تو خود شهابی... راستم می‌گفت از همه نظر شبیه بابا بودم و هرچقدر سنم بیشتر میشد بیشتر شبیه اش میشدم.. اخلافیاتم، صدام رنگ موهام،رنگ چشام،قدو قواره ام،وبیشتر از همه خنده هام.. تنها تفاوتم با بابا این بود که اون عاشق دکتر بودن و تسکین دادن درد آدمابودو.. ومن از همون اول نمی‌تونستم این شغل و تحمل کنم. ولی بازم هیلدا دوست داشت مثل بابا دکتر بشم.. دلش میخواست به جای قلم و رنگ نخ بخیه بیاد دستم.. بااینکه اون موقع فکر کردن به این شغل هم روانی ام میکرد ولی هیلدا کم زحمت و سختی نکشیده بود سر من... راستش آنقدر قشنگ واسه من مادری کرد که هیچ وقت تو زندگیم حسرت خانواده ی بقیه و نخوردم،هیچ وقت کمبود پدر و احساس نکردم،هیچوقت حس غریبی و یتیم بودن نداشتم... بخاطر همین برخلاف میلم سراغ این شغل اومدم... اینکه الان اینجا بودم همش به عشق هیلدابود و بس.. با سکوت بی پروای بیمارستان متوجه شدم همه ی کارکنان رفتن و من فقط موندم.. پاکت سیگار برگ و از توی جیبم برداشتم و روشنش کردم... پک عمیقی به سیگار زدم و از جام به قصد رفتن بلند شدم.
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «» امیــــر: پک عمیقی به سیگار زدم و از جام به قصد رفتن بلند شدم. از بیمارستان خارج شدم و درحالی که سیگار هنوز گوشه ی لبم خودنمایی میکرد، درِِماشین و باز کردم؛ روی صندلی جا گرفتم ونگاه خاموشم به شیشه ماشین دوختم... امروز از اون روزا بود ك دل آسمون گرفته؛ ابر سیاه با تمام توانش طوری ك حس میکرد آخرین باره،حلقه ی دستاش و دور تن آسمون کشیده بود. خنده ی عمیق ولی خاموشی گوشه ی لبم جاخوش کرد،. انگاراَبرم دلش میخواست حتی برای آخرین بار رده سیاهی از خودش روی تن همیشه آبی آسمون بزاره.. میدونست بار آخره ولی میخواست تن آسمون و مهر بزنه=)) میخواست توانش و به رخ خورشید که با پوزخند اون طرف تر ایستاده بکشه.. اما همیشه تهش ابر می‌باخت،ابر همه ی زورش و میزدا.. ولی صبح که میشد آسمون بدون اینکه حتی فکر کنه ابری هم بوده خودش و به خورشید می‌سپرد. با نک انگشتام سیگارو از گوشه ی لبم گرفتم. دیگه تهش بود،به فیلترش رسیده بود وفقط دودش حنجره ی خستم و خسته ترمیکرد؛ این چند روز سیگارم تسکین دردم نبود از بیمارستان اومدم بیرون واسه اینکه فقط بتونم با چند نخ سیگار حالم و آروم کنم.. اما این چند وقت سیگار فقط بی هدف روی لبام می‌لرزید و خودش از آتیش خودش می‌سوخت.چند بار پشت هم پلک زدم و بعد کف دستام و زیر پلکام گذاشتم. نمی‌دونم از خستگی بود یا چی،ولی هرچی بود میدونستم نه توان رانندگی و داشتم و نه نای جواب دادن تماس های ممتد هیلدا. میدونستم هیلدا الان نگران ترین آدم روی زمینه ولی نمی‌تونستم نگاهم به خودکار مشکی ام و ورق ویزیتی که به عنوان دفتر نقاشی ازش استفاده کرده بودم سر خورد.میدونستم الان ظرفیت رانندگی کردن و ندارم،واسه همین با خودم آورده بودمش پایین شیشه ی ماشین و پایین دادم و دم عمیقی از بوی خاک کهنه که قطرات ریز بارون روش نشسته بود گرفتم.بایددوباره نقاشی می‌کشیدم. قلم و توی دستم گرفتم اما یلحظه قبل از شروع کردن نگاهم روی تصویری که بالا کشیده بودم قفل شد چند بار پشت هم پلک زدم و بعد متوجه شدم آره،درست میبینم. سرم و بالا گرفتم که لبخند عمیقی روی کل صورتم پاشید؛باورم نمیشد،ولی واقعی بود. من واسه فرار کردن از بالا پایین روزگار تن سپرده بودم به نقاشی اما دلم از دست و مغذم جلو تر پریده بود و طرح چشمای مشکی اون دختر کوچولوی مو فرفری و روی کاغذ پیاده کرده بود. فکر میکردم راه نجاتم نقاشی،فکر میکردم اگه بشینم پاش همچی یادم می‌ره ولی الان قلبم بهم یادآوری کرده بود ك از وقتی چشمای لیا رو دیدم دیگه نقاشی نمیتونه آرومم کنه. دیگه راه نجاتم نه نقاشی ونه هیچ چیز دیگه ای نیست یعنی راهی غیر از اون ندارم.مثل آدمی بودم ك واسه اولین بار یه مخدر و تست می‌کنه و بعد سعی میکنه با چیزای دیگه حواسش پرت بشه تا معتاد نشه.ولی غیر ممکنه و تسلیم میشه آخرش.. چجوری می‌تونستم الان زیر لب قربون صدقه اش نرم؟درحالی که با دیدن نقش چشاش الان نه خبری از سردرد بعد جراحی بود نه از خستگی و کلافگی همیشه ام. خودکار و توی دستم گرفته ام و شروع کردم به کشیدن مژه هاش.عجیب بود ولی این چشما،طوری توی ناخودآگاه مغزم،ودلُ احساسام ثبت شده بود ك حتی بدون فکر دستم می‌رفت سمت کشیدنشون. الان دلم بهم ثابت میکرد همه ی این خستگی و سردردم واسه جراحی نیست. یکمش و حتی بیشترش بخاطر یه هفته ندیدن لیاعه. دستی توی موهام کشیدم وبعد شروع کردم به کشیدن ابروش.می‌فهمیدم فرق وابسته بودن و اون حس های پوچ و با اینکه به نفر دوای دردت بشه. وواقعا لیا بعد از یکی دوبار دیدار و یه آشناییت کوچیک شده بود دوای درد من.. اون،شده بود تنها کسی که می‌تونه منو از خستگی های ذهنی و جسمی، و سردرد های همیشگی نجات بده.ابروش نصفه رها کردم و سرم و بالا گرفتم واسه دومین بار کام عمیقی از هوا گرفتم.روبه دلم که بی اجازه از دست و عقلم پیشی گرفته بود و نقش چشاش و کشیده بود آروم لب زدم:«آقا بیا رک باشیم دوسش داری نه؟!» چشمام و روی هم فشار دادم..، پرسیدن این سوال وبه زبون آوردنش خودش یه طور اعتراف بود.حقیقتا من جواب سوالم و اون زمانی که با دیدن چشاش لبخند روی لبم اومد وهرچی سردرد و خستگی و کلافگی بود پر کشید رفت گرفته بودم.. یا شایدم همین الان که سمت چپ سینم داره بالا پایین میشه جواب سوالم وگرفتم،نمیدونم... الان تنها چیزی ك به مغزم میرسه اینه ك توی این لحظه برعکس چند دقیقه پیش خوشحال تراز همه ی مردم این خیابونم.. سرخوش دستم و سمت ضبط بردم که آهنگ بخواب آرام ویگن و پلی شد.. قهقهه ی کوتاهی از شادی سر دادم و توی آینه ی ماشین درحالی که موهام و مرتب میکردم آروم لب زدم: وقتی شیداش شدی باید بالا پایین این راهم بچشی مگه نه؟! ابروهام و بادستم صاف کردم و همراه ویگن زمزمه کردم: «پس،پس ازین زاری مکن،هوس یاری مکن تو ای ناکام دل دیوانه.» وبرای دومین بار از شادی قهقهه ای سر دادم و به نقش چشماش خیره شدم.
هدایت شده از _صدای تو گلو خفه شده؟!=)
امام رضای قَلبم:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-+ مداد و توی دستم گرفته ام و شروع کردم به کشیدن مژه هاش.عجیب بود ولی این چشما،طوری توی ناخودآگاه مغزم،ودلُ احساسام ثبت شده بود ك حتی بدون فکر دستم می‌رفت سمت کشیدنشون. الان دلم بهم ثابت میکرد همه ی این خستگی و سردردم واسه جراحی نیست. یکمش و حتی بیشترش بخاطر یه هفته ندیدن لیاعه. دستی توی موهام کشیدم وبعد شروع کردم به کشیدن ابروش.می‌فهمیدم فرق وابسته بودن و اون حس های پوچ و با اینکه به نفر دوای دردت بشه.:))) ...